{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»

پارت ۳۲ — «چیزی که دیگر نمی‌شد پنهانش کرد»

خبر حمله به قلعه‌ی مرزی باعث شد جلسه‌ی قصر همان‌جا نیمه‌کاره تمام شود.

یونگی مجبور شد همان روز به جنوب برگردد.

اما قبل از رفتنش، برای چند لحظه کنار راهروی قصر ایستاد.

یورا هم همان‌جا بود.

هر دو می‌دانستند که این بار فاصله‌شان ممکن است طولانی‌تر از همیشه باشد.

یونگی آرام گفت:

«تا وقتی برنگشتم، از این شهر خارج نشو.»

یورا لبخند کوچکی زد.

«این دستور نظامیه؟»

«نه.»

مکث کرد.

«خواهشه.»

همین یک کلمه کافی بود تا لبخند یورا محو شود.

«باشه.»

یونگی نگاهش کرد.

«و اگر چیزی درباره‌ی من شنیدی...»

«اول از خودت می‌پرسم.»

یونگی سر تکان داد.

«خوبه.»

بعد رفت.

---

چند هفته گذشت.

اول نامه‌ها می‌رسیدند.

کوتاه، ساده و بدون حرف‌های اضافه.

یونگی از وضعیت جنوب می‌نوشت، از اینکه مسیرها دوباره باز شده‌اند، از سربازهایی که سالم برگشته‌اند.

یورا هم جواب می‌داد.

از روزهای معمولی‌اش، از سوآ، از بازار و حتی از چیزهای کوچکی که شاید برای یونگی هیچ اهمیتی نداشتند.

اما یونگی همه‌ی نامه‌ها را نگه می‌داشت.

تا اینکه یک روز نامه‌ای نیامد.

و روز بعد هم خبری نشد.

روز سوم، یورا دیگر نتوانست بی‌تفاوت بماند.

به عمارت مین رفت.

برای اولین بار بدون اینکه منتظر اجازه‌ی کسی بماند، وارد حیاط شد.

یکی از خدمتکارها خواست جلویش را بگیرد، اما صدای یونگی از داخل ساختمان آمد:

«بذارید بیاد.»

یورا وارد اتاق شد.

یونگی پشت میز نشسته بود.

خسته‌تر از همیشه.

وقتی یورا را دید، چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد گفت:

«فکر نمی‌کردم بیای.»

یورا اخم کرد.

«سه روزه نامه نفرستادی.»

«درگیر بودم.»

«می‌تونستی یه نفر رو بفرستی بگه زنده‌ای.»

یونگی برای اولین بار لبخند زد.

«زنده‌ام.»

یورا نفس راحتی کشید.

بعد با ناراحتی گفت:

«احمقی.»

یونگی خندید.

«احتمالاً.»

یورا جلو رفت.

«من جدی می‌گم. نمی‌خوام هر بار که چند روز خبری ازت نیست، بشینم و فکر کنم چه اتفاقی برات افتاده.»

یونگی نگاهش کرد.

این بار هیچ شوخی‌ای نکرد.

«منم همین حس رو دارم.»

یورا ساکت شد.

یونگی ادامه داد:

«وقتی اونجا بودم، هر بار چیزی پیش می‌اومد، اولین فکرم این بود که اگر برنگردم...»

حرفش را نیمه‌کاره گذاشت.

یورا آرام پرسید:

«اگر برنگردی چی؟»

یونگی از جایش بلند شد.

«اینکه دیگه نمی‌تونم ببینمت.»

سکوت اتاق را پر کرد.

یورا نگاهش را پایین انداخت.

یونگی با صدای آرامی گفت:

«فکر کنم دیگه وقتشه خودمون رو گول نزنیم.»

یورا سرش را بلند کرد.

«من مدت‌هاست می‌دونم که بودن تو برام فقط یه عادت نیست.»

یورا چیزی نگفت.

یونگی ادامه داد:

«تو برای من مهم شدی. خیلی بیشتر از چیزی که قرار بود بشی.»

یورا لبخند زد؛ لبخندی که بیشتر از هر اعتراف بزرگی جوابش را می‌داد.

«تو هم برای من.»

این بار هیچ‌کدام سعی نکردند حرفشان را پنهان کنند.

نه از هم.

نه از خودشان.

و هیچ‌کدام نمی‌دانستند که درست در همان روزها، در پایتخت، تصمیم دیگری در حال شکل گرفتن بود.

تصمیمی که قرار بود این آرامش کوتاه را برای همیشه از بین ببرد.
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۳ — «بهایی که برای یک تصمیم گذاشته بودند»چند روز بعد، ...

پارت ۳۴ — «اولین قدم»سوهی چند روز هیچ کاری نکرد.نه با یورا ح...

پارت ۳۱ — «فرمانی که نام یورا را داشت»یورا چند ثانیه به یونگ...

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

پارت ۱۹ — چند روز در روستایونگی مجبور شد چند روز در روستا بم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط