طعم عشق با طعم شکلات

باد خنک بهاری لابه‌لای موهای نادیا می‌وزید. عصر دل‌انگیزی بود و بوی وانیل و شکلات از یک مغازه‌ی کوچک در خیابان اصلی به مشام می‌رسید. مغازه‌ای با شیشه‌های بزرگ و پر از شیرینی‌های رنگارنگ. تابلوی مغازه با خطی زیبا نوشته بود:
"شیرینی‌سرای کوکی"
نادیا با کنجکاوی وارد مغازه شد. زنگ کوچکی بالای در صدا داد و صدایی گرم از پشت پیشخوان بلند شد:
— «سلام، خوش اومدی!»
نادیا سرش را بالا آورد و با نگاهش در آن چشمان درخشان گیر کرد. پسر جوانی با پیش‌بند قهوه‌ای و لبخندی گرم پشت میز ایستاده بود.
— «من جونگ کوکم. می‌تونم کمکت کنم؟»
نادیا لبخند زد.
— «سلام... فقط داشتم نگاه می‌کردم. این بو... عالیه!»
جونگ کوک خندید.
— «اون بوی شکلات داغه. یه دستور مخصوصه که خودم درستش کردم.»
چند دقیقه بعد، نادیا یک لیوان شکلات داغ در دست داشت و داشت اولین گاز را از یک کیک کوچک و نرم می‌زد که جونگ کوک با عشق درست کرده بود. از آن روز، نادیا هر هفته به شیرینی‌فروشی می‌آمد. گاهی برای خرید، گاهی فقط برای صحبت کردن.
در طول هفته‌ها، دوستی میانشان شکل گرفت؛ دوستی که با لبخند، قهقهه، موسیقی ملایم مغازه و گاهی نگاه‌های خجالتی ، عمیق‌تر می‌شد.
یک غروب بارانی، نادیا مثل همیشه وارد مغازه شد. خیس و خسته. جونگ کوک با نگرانی به سمتش آمد و بارانی‌اش را گرفت.
— «چرا این‌جوری اومدی؟ می‌تونستی نیای.»
نادیا آرام گفت:
— «دلم برات تنگ شده بود.»
سکوتی شیرین بینشان برقرار شد. فقط صدای قطرات باران شنیده می‌شد. جونگ کوک مکثی کرد، بعد دست نادیارو گرفت و آهسته گفت:
— «منم دلم برات تنگ می‌شه... هر روز. هر بار که در رو باز می‌کنی، انگار دنیا روشن می‌شه.»
نادیا لبخند زد، قلبش تندتر می‌زد.
— «جونگ کوک... منم همین حسو دارم.»
در آن لحظه، جونگ کوک دست نادیا را به آرامی به سمت خودش کشید. نگاه‌شان در هم گره خورد. بعد، در سکوت شیرین مغازه‌ی پر از بوی شکلات، لب‌هایشان در اولین بوسه‌شان به هم رسید. بوسه‌ای گرم و نرم، درست مثل کیک‌های خامه‌ای شیرین.
چند ماه بعد، شیرینی‌فروشی «کوکی» به «شیرینی‌سرای نادیا و جونگ کوک» تغییر نام داد. مردم هنوز هم از شکلات‌های جادویی و عشق میان آن دو تعریف می‌کردند.
و هر بار که نادیا از پشت پیشخوان به جونگ کوک نگاه می‌کرد، در دلش زمزمه می‌کرد:
"عشق گاهی در ساده‌ترین چیزها پنهانه... مثل طعم شکلاتی که بوسه‌ی اولمون داشت."


پایان........
دیدگاه ها (۳)

معامله، p36ماشین از محدوده‌ی شهر خارج شده بود و جاده کم‌کم خ...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیآن شب، ا.ت سعی کرد مثل همیشه ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

سناریو

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

🖤 OBSESSION | وسواسپارت یازدهم: بوسه‌ای برای فریببرای چند ثا...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟙𝟘: حقیقتصدای قدم‌های رزی در راهروی تاریک ن...

چندپارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط