فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

پارت ۴
سکوتِ سنگینی بین ما حاکم شده بود. نگاهِ نافذ و پرسشگر شاهدخت، مثل ذره‌بینی بود که می‌خواست تمامِ لایه‌های پنهانِ چهره‌ی من را بشکافد. او با صدایی که به آرامی می‌لرزید اما پر از قدرت بود، لب زد:

+پادشاهِ کره اینجا چیکار می‌کرد؟ چی داشتید می‌گفتید؟ و... چرا به تو سیلی زد؟

در همان لحظه، مثل پتک به سرم کوبیده شد. یک لحظه از شدت اضطراب، تمامِ جزئیاتِ مکالمه‌ی مخفیانه‌ی پدرم با خودم از یاد رفت. اما بلافاصله، یک حقیقتِ ساده، مثل یک نجات‌دهنده از ذهنم گذشت: *او اصلاً زبانِ کره‌ای بلد نیست!* یک آهِ عمیق و پنهانی از سرِ راحتی کشیدم؛ این ناتوانیِ زبانی، در عین حال، بزرگترین سپر دفاعی من در این لحظه‌ی بحرانی بود.

شاهدخت که متوجهِ سکوتِ طولانی و حالتِ گیجِ من شده بود، ابروهایش را در هم کشید. انگار شک کرده بود که من دارم چیزی را پنهان می‌کنم. او دوباره با لحنی که حالا کمی هم همراه با تعجب بود، لب زد:

+راستی... تو انگلیسی هم بلد نیستی

برای رفع این سوءتفاهم و جلوگیری از اینکه فکر کند من یک برده‌ی زبان‌نشدنی هستم، بلافاصله با صدایی محکم، شمرده و با تلفظی که هیچ نقص و لهجه‌ای نداشت، شروع کردم به صحبت کردن.

- شاهدخت، من انگلیسی بلدم. نگران نباشید

او سرش را کمی کج کرد. چشمانش درخششِ عجیبی پیدا کرد؛ انگار انتظار داشت با یک جنگجوی خام و بی‌سواد روبرو شود، نه مردی که کلمات را با دقتِ یک فیلسوف بر زبان می‌آورد. خواست چیزی بگوید، می‌خواستم برایش توضیح دهم که آن مرد فقط یک اشتباهِ بزرگ در تاریخِ من بود، اما ناگهان... حضورِ سنگین و آزاردهنده‌ای را حس کردم.

هانز، آن مردِ مغرور و خاستگارِ همیشه پرادعا، به سمت ما قدم برداشت. سایه‌ی بلندش روی ما افتاد. او با آن نگاهِ تحقیرآمیزش به من خیره شد شاهدخت جوری که فقط من بشنوم گفت

+تو اتاقم تعریف می‌کنی، فعلاً بیا بریم. نمی‌خوام با این بدردخور چشم در چشم بشم.

زیر لب، طوری که فقط خودمان بشنویم، گفتم: «چشم...» و با آرامشی که از چنگم در رفته بود، راه افتادیم تا به سمت اتاقِ شاهدخت برویم.

اتاقِ او، تجسمِ شکوه و تجمل بود. دیوارهایی با نقش‌ونگارهای طلایی، پرده‌های ابریشمی و رایحه‌ای از عودهای گران‌قیمت که فضا را پر کرده بود. اما برای من، این اتاق شبیه به یک میدانِ مین بود؛ جایی که هر قدمی اشتباه باشد، تمامِ زندگی‌ام به پایان می‌رسید.

شاهدخت با وقار تمام روی صندلیِ مخملش نشست و نگاهش را به من دوخت. انگار منتظر بود تا من خودم را در دامِ دروغ‌هایم گرفتار کنم. او با لحنی که انگار داشت مرا امتحان می‌کرد، گفت:

**+** «می‌شنوم...»

بلعیدم آب دهنم و سعی کردم چهره‌ام را به حالتِ آرام و بی‌خیالی در بیاورم. گفتم:

**ـ** «پادشاه... فقط از دستم عصبانی بود. چون من قبلاً سربازِ پسرشون بودم و حالا به عنوان محافظ شما اینجا هستم.»

یک دروغِ کلاسیک و ساده. اما شاهدخت، او ساده‌لوح نبود. او با هوشِ بالایش، لرزشِ خفیفِ صدای من و آن نگاه‌های پر از معنای پدرم را در تالار دیده بود. او کمی مکث کرد، چشمانش را به من دوخت و با لحنی که بین شک و باور در نوسان بود، گفت:

**+** «ولی به نظر نمی‌اومد همچین چیزی باشه... هوممممم... خیلی خب، باشه. اصلاً حقیقت رو نگو.»

او این را گفت و چشمانش را بست، اما می‌دانستم که او باور نکرده است. او فقط تصمیم گرفته بود برای مدتی، این بازیِ خطرناک را با من ادامه دهد. من در آن لحظه فهمیدم که از این به بعد، زندگی‌ام دیگر فقط جنگیدن با شمشیر نیست؛ بلکه باید در یک جنگِ تمام‌عیار از کلمات و نگاه‌ها هم پیروز شوم.

اینم از این میشه برام عضو بیارید ؟🫠🫠
کسی که دنبال یه فیک جالب باشه چون داستان واقعا خیلی جذاب هست راستی درخواستی دارید بگید ولی اسمات نباشه😙

#فیکشن
#فیک_بی_تی_اس
#سناریو_بی_تی_اس
#وانشات
#عاشقانه
دیدگاه ها (۲)

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۱

عاشقانه های شبنم

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

𝖕𝖆𝖗𝖙7دود، مثل ماری خاکستری، در راهروها می‌خزید. مارال با پدر...

•~رمان پشت شیشه‌های مات~•Part ۲💜:فرکانسِ امنبوی قورمه‌سبزیِ ...

ساعت از دو گذشته بود؛ ساعت ۲:۳۰ شب، زمانی که سکوتِ خانه دیگر...

برادر ناتنی

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part<67فصل سی‌ام | د...

قسمت ۷بعد از رفتن جیمین، هوا توی هال حسابی سنگین شده بود. جو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط