فیک : بین راندها
پارت ۱۳۷
صبح روز بعد...
آنا از لحظهای که وارد باشگاه شد، سعی میکرد کاملاً عادی رفتار کند.
اما هر بار که نگاهش به کوک میافتاد...
ناخودآگاه لبخند میزد.
کوک هم اوضاع بهتری نداشت.
هر دو سعی میکردند طبیعی باشند...
و دقیقاً همین، رفتارشان را غیرطبیعی کرده بود.
---
تهیونگ از آن طرف سالن چند دقیقه آنها را زیر نظر گرفت.
بعد آرام کنار جیمین ایستاد.
ـ «شرط میبندی؟»
جیمین بدون اینکه حتی نگاه کند، گفت:
ـ «دیگه لازم نیست.»
ـ «معلومه یه اتفاقی افتاده.»
تهیونگ خندید.
ـ «پنج دقیقه هم دوام نمیارن.»
---
چند دقیقه بعد...
استاد کانگ از دفتر بیرون آمد.
ـ «کوک، آنا...»
ـ «بیاین این برنامهی مسابقات رو ببینین.»
هر دو همزمان گفتند:
ـ «چشم استاد.»
وقتی کنار هم راه افتادند...
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو سریع دستشان را عقب کشیدند.
اما...
تهیونگ همان صحنه را دیده بود.
---
او با لبخند به جیمین نگاه کرد.
ـ «دیدی؟»
جیمین فقط گفت:
ـ «بازی تمومه.»
---
بعد از رفتن استاد...
تهیونگ و جیمین همزمان جلوی راه کوک را گرفتند.
کوک با تعجب گفت:
ـ «چیه؟»
تهیونگ دست به سینه ایستاد.
ـ «بازجویی دوستانه.»
ـ «از چی؟»
جیمین با لبخند گفت:
ـ «از اتفاق دیشب.»
کوک سعی کرد خودش را به نفهمیدن بزند.
ـ «چه اتفاقی؟»
تهیونگ خندید.
ـ «داداش...»
ـ «ما رو دست کم گرفتی؟»
---
همان موقع...
آنا هم از کنارشان رد میشد.
تهیونگ صدایش زد.
ـ «آنا!»
آنا ایستاد.
ـ «جان؟»
جیمین با شیطنت گفت:
ـ «یه سؤال.»
ـ «دیشب پارک خوش گذشت؟»
آنا همان لحظه سرخ شد.
ـ «ش... شما از کجا...»
تهیونگ دستش را بالا برد.
ـ «آها!»
ـ «همین رنگ صورت، یعنی جوابمون رو گرفتیم.»
---
کوک خندهاش گرفت.
ـ «شما دو نفر واقعاً غیرقابل تحملین.»
جیمین با لبخند گفت:
ـ «نه.»
ـ «فقط خیلی باهوشیم.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ این بار کاملاً جدی شد.
نگاهش را بین کوک و آنا چرخاند.
ـ «یه چیزی بگم؟»
هر دو به او نگاه کردند.
ـ «از روز اول، من و جیمین فقط یه آرزو داشتیم.»
ـ «اینکه اگه یه روز کنار هم قرار گرفتین...»
ـ «همیشه هوای همدیگه رو داشته باشین.»
جیمین آرام ادامه داد:
ـ «هیچ رابطهای کامل نیست.»
ـ «حتماً دعوا میکنین...»
ـ «حتماً سوءتفاهم پیش میاد...»
ـ «ولی قول بدین هیچوقت قبل از اینکه با هم حرف بزنین، از هم فاصله نگیرین.»
کوک بدون تردید گفت:
ـ «قول میدم.»
آنا هم لبخند زد.
ـ «منم قول میدم.»
---
تهیونگ دوباره حال و هوای همیشگیاش را پیدا کرد.
دستش را جلو آورد.
ـ «خب...»
ـ «برای رسمی شدن این قول...»
ـ «همه دستاشون وسط.»
کوک دستش را گذاشت.
بعد آنا.
بعد جیمین.
در آخر، تهیونگ دستش را روی دست همه گذاشت.
ـ «چهار نفر...»
جیمین ادامه داد:
ـ «یک تیم.»
کوک لبخند زد.
ـ «همیشه.»
آنا هم آرام گفت:
ـ «همیشه.»
---
همان لحظه...
از دور، سومی به این چهار نفر نگاه میکرد.
برای اولین بار...
نه ناراحت بود.
نه عصبانی.
فقط فهمیده بود که چیزی که بین این چهار نفر وجود دارد...
با چند نقشهی ساده از بین نمیرود.
اما هنوز...
یک سؤال در ذهنش بود.
آیا واقعاً باید دست بکشد... یا آخرین تلاشش را هم انجام بدهد؟
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
صبح روز بعد...
آنا از لحظهای که وارد باشگاه شد، سعی میکرد کاملاً عادی رفتار کند.
اما هر بار که نگاهش به کوک میافتاد...
ناخودآگاه لبخند میزد.
کوک هم اوضاع بهتری نداشت.
هر دو سعی میکردند طبیعی باشند...
و دقیقاً همین، رفتارشان را غیرطبیعی کرده بود.
---
تهیونگ از آن طرف سالن چند دقیقه آنها را زیر نظر گرفت.
بعد آرام کنار جیمین ایستاد.
ـ «شرط میبندی؟»
جیمین بدون اینکه حتی نگاه کند، گفت:
ـ «دیگه لازم نیست.»
ـ «معلومه یه اتفاقی افتاده.»
تهیونگ خندید.
ـ «پنج دقیقه هم دوام نمیارن.»
---
چند دقیقه بعد...
استاد کانگ از دفتر بیرون آمد.
ـ «کوک، آنا...»
ـ «بیاین این برنامهی مسابقات رو ببینین.»
هر دو همزمان گفتند:
ـ «چشم استاد.»
وقتی کنار هم راه افتادند...
دستهایشان برای یک لحظه به هم خورد.
هر دو سریع دستشان را عقب کشیدند.
اما...
تهیونگ همان صحنه را دیده بود.
---
او با لبخند به جیمین نگاه کرد.
ـ «دیدی؟»
جیمین فقط گفت:
ـ «بازی تمومه.»
---
بعد از رفتن استاد...
تهیونگ و جیمین همزمان جلوی راه کوک را گرفتند.
کوک با تعجب گفت:
ـ «چیه؟»
تهیونگ دست به سینه ایستاد.
ـ «بازجویی دوستانه.»
ـ «از چی؟»
جیمین با لبخند گفت:
ـ «از اتفاق دیشب.»
کوک سعی کرد خودش را به نفهمیدن بزند.
ـ «چه اتفاقی؟»
تهیونگ خندید.
ـ «داداش...»
ـ «ما رو دست کم گرفتی؟»
---
همان موقع...
آنا هم از کنارشان رد میشد.
تهیونگ صدایش زد.
ـ «آنا!»
آنا ایستاد.
ـ «جان؟»
جیمین با شیطنت گفت:
ـ «یه سؤال.»
ـ «دیشب پارک خوش گذشت؟»
آنا همان لحظه سرخ شد.
ـ «ش... شما از کجا...»
تهیونگ دستش را بالا برد.
ـ «آها!»
ـ «همین رنگ صورت، یعنی جوابمون رو گرفتیم.»
---
کوک خندهاش گرفت.
ـ «شما دو نفر واقعاً غیرقابل تحملین.»
جیمین با لبخند گفت:
ـ «نه.»
ـ «فقط خیلی باهوشیم.»
---
چند ثانیه سکوت شد.
بعد تهیونگ این بار کاملاً جدی شد.
نگاهش را بین کوک و آنا چرخاند.
ـ «یه چیزی بگم؟»
هر دو به او نگاه کردند.
ـ «از روز اول، من و جیمین فقط یه آرزو داشتیم.»
ـ «اینکه اگه یه روز کنار هم قرار گرفتین...»
ـ «همیشه هوای همدیگه رو داشته باشین.»
جیمین آرام ادامه داد:
ـ «هیچ رابطهای کامل نیست.»
ـ «حتماً دعوا میکنین...»
ـ «حتماً سوءتفاهم پیش میاد...»
ـ «ولی قول بدین هیچوقت قبل از اینکه با هم حرف بزنین، از هم فاصله نگیرین.»
کوک بدون تردید گفت:
ـ «قول میدم.»
آنا هم لبخند زد.
ـ «منم قول میدم.»
---
تهیونگ دوباره حال و هوای همیشگیاش را پیدا کرد.
دستش را جلو آورد.
ـ «خب...»
ـ «برای رسمی شدن این قول...»
ـ «همه دستاشون وسط.»
کوک دستش را گذاشت.
بعد آنا.
بعد جیمین.
در آخر، تهیونگ دستش را روی دست همه گذاشت.
ـ «چهار نفر...»
جیمین ادامه داد:
ـ «یک تیم.»
کوک لبخند زد.
ـ «همیشه.»
آنا هم آرام گفت:
ـ «همیشه.»
---
همان لحظه...
از دور، سومی به این چهار نفر نگاه میکرد.
برای اولین بار...
نه ناراحت بود.
نه عصبانی.
فقط فهمیده بود که چیزی که بین این چهار نفر وجود دارد...
با چند نقشهی ساده از بین نمیرود.
اما هنوز...
یک سؤال در ذهنش بود.
آیا واقعاً باید دست بکشد... یا آخرین تلاشش را هم انجام بدهد؟
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۶.۷k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط