فیک : بین راندها

پارت ۱۶

صبح روز بعد...

ماجرای دیروز، هنوز موضوع صحبت بیشتر شاگردهای باشگاه بود.

همین که آنا وارد سالن شد، چند نفر آروم با هم پچ‌پچ کردند.

ـ «همون دختریه...»

ـ «دیروز مربی کوک به خاطرش حسابی عصبانی شد.»

ـ «من اولین باره می‌بینم مربی اون‌قدر اخم کنه.»

آنا که متوجه نگاه‌ها شده بود، زیر لب غر زد:

ـ «باز شروع شد...»

...

تهیونگ با دو لیوان آبمیوه وارد شد.

یکی را به آنا داد.

ـ «بگیر.»

ـ «ممنون.»

بعد با شیطنت گفت:

ـ «امروز احتمال میدم دوباره یکی بخواد بهت گیر بده.»

آنا چشم غره رفت.

ـ «نزن به تخته.»

ـ «من فقط پیش‌بینی کردم.»

...

همان موقع آرین و دو دوستش وارد شدند.

این بار، برخلاف دیروز، مستقیم به سمت آنا آمدند.

آرین با صدایی آرام گفت:

ـ «آنا...»

آنا برگشت.

ـ «جان؟»

ـ «درباره دیروز... واقعاً معذرت می‌خوایم.»

آنا لبخند زد.

ـ «گفتم که، تموم شد.»

نائومی هم گفت:

ـ «ما نباید اون حرف‌ها رو می‌زدیم.»

ـ «اشکالی نداره.»

همان لحظه کوک از کنارشان رد شد.

هر سه دختر فوراً ساکت شدند.

کوک فقط یک نگاه کوتاه به آن‌ها انداخت و بدون هیچ حرفی از کنارشان گذشت.

بعد از اینکه دور شد...

یوری آه کشید.

ـ «دیدی؟»

آرین گفت:

ـ «حتی نگامون هم نمی‌کنه...»

نائومی آرام گفت:

ـ «ولی با آنا همیشه فرق داره.»

آن‌ها رفتند.

آنا که حرفشان را شنیده بود، با تعجب زیر لب گفت:

ـ «من که فرقی نمی‌بینم...»

...

استاد کانگ همه را جمع کرد.

ـ «امروز مسابقه‌ی سرعت داریم.»

تهیونگ دستش را بالا برد.

ـ «جایزه هم داره؟»

استاد خندید.

ـ «آره... هرکی اول بشه، امروز از جمع کردن وسایل معافه.»

همه با ذوق آماده شدند.

آنا کنار خط شروع ایستاد.

مین‌جائه هم کنارش بود.

سوت...

هر دو با سرعت دویدند.

رقابت خیلی نزدیک بود.

اما در آخر...

آنا با اختلاف خیلی کم برنده شد.

تهیونگ با خنده دست زد.

ـ «آفرین فسقلی!»

آنا با ذوق گفت:

ـ «دیدی بردم؟»

کوک همان‌طور که زمان‌ها را روی برگه می‌نوشت، گفت:

ـ «خوب بود.»

آنا اخم ساختگی کرد.

ـ «فقط خوب بود؟»

ـ «سه صدم ثانیه از هفته قبل بهتر شدی.»

ـ «یعنی حواست به زمان‌های قبلیم هم بوده؟»

کوک سرش را بلند کرد.

ـ «کار مربیه.»

آنا لبخند زد.

ـ «باشه، قبول.»

...

آخر تمرین...

مین‌جائه بطری آبش را برداشت و گفت:

ـ «آنا، اگه وقت داری بریم از بوفه یه آبمیوه بگیریم؟»

آنا بدون فکر گفت:

ـ «باشه.»

هنوز دو قدم برنداشته بودند که صدای کوک آمد.

ـ «بچه.»

آنا برگشت.

ـ «چیه، نردبون؟»

ـ «کیسه‌بوکس شماره چهار رو جمع نکردی.»

آنا با تعجب گفت:

ـ «اوه... یادم رفت.»

مین‌جائه لبخند زد.

ـ «اشکالی نداره، من منتظر می‌مونم.»

کوک خیلی آرام گفت:

ـ «لازم نیست.»

مین‌جائه نگاهش کرد.

کوک ادامه داد:

ـ «تمرین اضافه‌ی آنا امروز با منه. ممکنه طول بکشه.»

آنا با تعجب گفت:

ـ «ها؟ تمرین اضافه؟»

ـ «آره.»

ـ «ولی قرار نبود!»

کوک خیلی خونسرد جواب داد:

ـ «الان قرار شد.»

تهیونگ که از دور همه‌چیز را دیده بود، دستش را جلوی دهانش گذاشت تا نخندد.

مین‌جائه مودبانه گفت:

ـ «باشه... پس یه وقت دیگه.»

ـ «حتماً.»

مین‌جائه خداحافظی کرد و رفت.

همین که از در باشگاه بیرون رفت...

آنا دست به سینه روبه‌روی کوک ایستاد.

ـ «نردبون!»

ـ «جانم، بچه؟»

ـ «این تمرین اضافه از کجا اومد؟»

کوک خیلی عادی گفت:

ـ «دیدم ضدحمله‌ت هنوز ایراد داره.»

ـ «الان؟ همین امروز فهمیدی؟»

ـ «آره.»

آنا با شک نگاهش کرد.

ـ «دروغ میگی...»

کوک فقط لبخند خیلی کوتاهی زد.

ـ «دستکشاتو بپوش.»

آنا زیر لب غر زد:

ـ «یه روز دستت رو رو می‌کنم...»

از آن طرف سالن...

تهیونگ با خنده زیر لب گفت:

ـ «داداش... اگه این اسمش تمرین اضافه‌ست، پس من فضانوردم.»

و برای اولین بار...

به رفتار کوک شک کرد.

اما هنوز هیچ مدرکی نداشت.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۸)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

پارت یازده

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

چندپارتی جونگ کوک

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۴ | «یک کلمه‌ی کو...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۴ روز بارانی بود.تهیونگ وارد کارگاه شد....

چند پارتی

چند پارتی تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط