{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قسمت دوم

قسمت دوم
توی دانشگاه معروف بودن به پولداری! اگر هر چهار تاشون را می تکوندی حداقل 5 میلیون ازشون میریخت!!!
اما علی... بین اون چهار نفر با اون موهای فشن و لباس های مارک دار که قیمت هر کدام خرج یک ماه علی بود تنها پسر ساده گروه بود! و تنها مونس بردیا!!! جای علی همیشه پیش بردیا بود... با کسی زیاد قاطی نمیشد و بردیا به این نوع رفتارش همیشه شکایت داشت!
مانی جلو آمد و خلوت بردیا و علی را به هم ریخت...: بردیا چقدر پول پیشته؟
-  داشتیم حرف میزدیما... واسه چی میخوای؟
-  لازمه! واسه بخت آزمایی الان میپره ها بدو!
-  أه مانی... چی دارن این دخترا هی دورشون میپلکی؟ بس کن بابا همه یه بار مصرفند!
صدای بلند بردیا در کلاس پیچید تقریبا توی کلاس حرف اول و آخر با بردیا بود.... با غرور و پول بردیا.... چنین رفتارهایی از بردیا عادی بود همه میدونستند بردیا به هیچ دختری توجه نمیکنه!!!
علی بلند شد و عزم رفتن کرد بردیا جلو آمد: علی جان برسونمت!
-  نه بردیا جان... کار دارم باید به خواهرم سر بزنم!
-  مزاحمت نمیشم به سلامت!
 - بردیا...
-  جون بردیا؟
 - تو رو خدا پارتی نرو... به خاطر من!
 - فدای تو.... چشم! روی چشمم!
علی رفت و بردیا سوار ماشینش شد... صدای آهنگ را تا آخر بلند کرد... بازم سر چهارراه رسید
گل... گل... آقا گل بدم! برای معشوقتون! گل بدم؟
بازم بدون نگاه گفت: نه! چراغ سبز شد و رفت!

درب سالن رو که باز کرد لیزا جلویش ظاهر شد: سلام بردیا! از دیدنم خوشحالی؟ خوشگل شدم؟
لیزا با موهای بلند و بور بدون پوشش سر جلوی بردیا ایستاده بود! البته توی خانواده آنها عادی بود!
-  سلام آره مامی کجاست؟
 - بردیا با تو بودما... نمیخوای راجع به موهام نظر بدی؟
بردیا اخم کرد: مگه تغییری کرده؟ همونه دیگه! مگه نه؟
 - بردیا واقعا که سر به هوایی! منو بگو دلمو به کی خوش کردم! زود معذرت بخواه!
 - بردیا قیافه خنده داری به خود گرفت: امری دیگه؟ برو بابا! مامی مامی کجایی؟؟؟
-  من اینجام مادر... بیا تو پذیرایی!
بردیا وارد پذیرایی شد خاله و مادرش آنجا بودند سلام کرد و نشست روی کاناپه!
مادرش رو به بردیا کرد چه خبر از دانشگاه مادر؟
 - چه خبری؟ مثل همیشه تکرار... فقط به خاطر علی میرم ... اگه علی نبود نمیرفتم!
مادر روشو به خواهرش کرد می بینی خواهر؟ از بین این همه دوست پولدار و مدرن دست گذاشته رو کی؟ علی... یه پسر که از دار دنیا هیچی نداره!
-  بقیشون به درد نمیخورن! در مورد علی هم اینطوری صحبت نکن دلخور میشم!
لیزا با عشوه ای گفت: کاش به اندازه ای که این علی رو دوست داری مارو هم تحویل میگرفتی!
-  ببخشید.. ببخشید لیزا خانوم اما به دختر نباید رو داد پس فردا سوار آدم میشه!!! هیچ کدوم به درد نمیخورن!
-  خاله.. نگاش کن!!!
-  بردیا جان برو لباس عوض کن مادر بیا شام... انقدر هم این دختر خواهر منو اذیت نکن.... بعد شام قراره برین پارتی!
 - پارتی؟ با لیزا؟ من نمیام!
 - یعنی چی مادر لیزا قرار گذاشته!
لیزا جلو اومد: بله من قرار گذاشتم آبروم میره!
بردیا رو به مادرش کرد: مامان علی گفته نرم منم نمیرم و بس... شب بخیرووو شام هم نمیخوام!
و سریع دو طبقه را بالا رفت به اتاقش رسید اتاقی که پر بود از عکس های خودش و علی!
خوابید توی رختخواب!

بازم با صدای موبایلش بلند شد علی بود!
 - سلام بردیا... صبح بخیر!
-  سلام علی جان... از کجا تماس میگیری؟ قطع کن خودم بهت زنگ میزنم خرجت زیاد میشه!
-  نه بردیا این چه حرفیه؟ 
-  قطع کن همین الان زنگ میزنم! خداحافظ!
گوشی رو قطع کرد و به شماره ای که روی تلفن افتاده بود بعد از 5 دقیقه زنگ زد! شماره ی خونه بود!
-  بفرمایید؟
خدای من چه بد شانسی ... دختر بود... حتما خواهر علی بود ولی هر چه بود محترم بود چون خواهر علی بود!
 - سلام خانوم...حال شما؟
-  ممنون بفرمایید؟
-  با علی کار داشتم.
 - بله بله اومد گوشی... از من خداحافظ
علی آمد: جانم؟ ببخشید کسی زنگ خونه رو زد مجبور شدم برم دم در! چرا این کارو کردی؟
-  حرف نباشه چطوری؟
-  خوبم... امروز میای دانشگاه؟
-  نه امروز که کلاس نداریم!
 - میخوام جزوه هامو از این دختره بگیرم! همون که اول کلاس میشینه... پولداره...
صدای خنده بردیا پیچید: کدومشون پولدار نیستن؟ و باز خندید!
-  من... من پولدار نیستم!
-  خنده بردیا خشک شد: علی جان منظورم تو نبودی... تو که تاج سر منی... باشه مخلصتم هستم... میام داداشم!
دیدگاه ها (۳)

قسمت چهارم* * *بازم سر چهارراه رسیدگل... گل بدم آقا؟نه نه نه...

قسمت سوم* * *بازم لیزا....-  سلام پسر خاله... خوشحالی منو می...

رمان خواندنی " گل من "قسمت اول ساعت 10 صبح بود با صدای ساعت ...

خیلی زیاد نیس :| شاید خیلیا خونده باشن =|ولی من میزارمش

توضیحات رومان عشق بینھایت نویسندہ:خودمسناریو ساز:خدومکارگردا...

.MY GOOD MISTAKE.

مامور سرشماری: سلام . مادر جانميشه لطفا بیای دم در ؟سلام پسر...

پارت ۶ساعت ۸ صبح_جونگکوک:از همون ساعت که با تهیونگ کوچولوم ب...

🖤 پارت هجدهم | دشمن واقعیجونگکوک چند ثانیه حرفی نزد.— داری م...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p1ویو کوک°نور خور...

وقتی درسش بد بود و..

در میان خاکستر و زمرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط