P.³
چشماشُ که باز کرد همه قاشق های باد برده و نصف غذای روی زمین ریخته رو دید..واقعا چرا..بیخیال غذا رو توی سطل اشغال کنارش ریخت و پیاده زد به راه..از گشنگی صدای شکمش رو میشنید..
توی یک مغازه یکم تنقلات رژیمی گرفت تا حداقل بتونه تا شب دوم بیاره...توی راه داشت کیک خامه ایش رو میخورد که یه پشه مزاحم اومد تو چشمش و باعث شد که هرچی وسایل دستش بود بیفته و چون اون خیابونی که توش بود سرازیری داشت همشون غل خوردن پایین..
با خودش فکر کرد که این محله براش شومه... اون از غذاش که باد برد اینم از این..زنگ زد به یکی تا بیاد دنبالش بره پیش پسرا حداقل یچیز از اونا بگیره بخوره.
-
(ا.ت)
خسته از تعریفا و پیشنهاد های میا پشت تلفن توی راه خونه بود که یه چیزی از بالا محکم خورد توی سرش..آخ بلندی گفت که کل محله نگاش کردن..سرش رو بالا گرفت و به جایی نگاه کرد که اون چیز خورد تو سرش..یه پسره کله هویجی رو دید که تا شکم از پنجره اومده بود بیرون و داشت نگاهش میکرد..بهش میخورد ۱۷ , ۱۸ سالش باشه..
غرغرای میا رو نادیده گرفت و از همون پایین داد زد: اهای داری چیکار میکنی اگه سرم آسیب دیده باشه چیی..
پسره سرش رو از پنجره برد داخل و اصن به هیچ جاش نگرفت.«چقد مردم پرو شدن.»همینجور که تلفن رو روی میا قطع میکرد و به پسر کله هویجی فحش میداد در خونه ای که جلوش وایستاده بود باز شد و همون پسره با یه دختر دیگه اومدن بیرون.
پسره هویجیبا نگاه شرمنده ای گفت:ببخشید معذرت میخوام نفهمیدم که پنجره بازه..
وسط حرفش پرید و عصبی گفت:مگه اون بالا چیکار میکنی که باید دمپایی دستشویی رو پرت کنی بخوره تو سر من.
دختری که کنار پسر بود گفت:ببخشید تقصیر من بود یکم از دستش عصبی بودم نفهمیدم.
_: تویی که از دست دوست پسرت عصبی هسی چرا من باید تاوان پس بدمم.؟
دختر با نگاه متعجبی گفت:نه ما خواهر برادریم..
_: خب حالا هرکی..باید یه کاری کنی از دلم در بیارید.
پسره هویجی که تا اون موقع عین اسکلا اونا رو نگاه میکرد گفت:اما اتفاق خاصی نیفتاده که
با حرص به طرفش برگشت:یعنی چی زدی سرمو داغون کردی الانم میگی هیچی نشده.
دختره که دید شرایط کمی حساس شده گفت:اما اون فقط یه دمپایی ابری بود.وزن زیادی هم نداشت..
ولی ا.ت اعصابش با این حرف داغون شد و همون دمپایی رو برداشت و محکم زد تو صورت پسره هویجی که گفت آخ..«اهاا الان شد»
_:که دمپایی ابری وزن نداره..فعلا
کل محله داشتن با قیافه (وتف؟) نگاش میکردن..خب اعصاب نداشت الان.به سمت خونه رفت و مستقیم خودشو انداخت روی تخت و خوابید.
(جیمین)
یک هفته به سرعت گذشت..دو روز دیگه کنسرت داشتن..خیلی خسته بود و پسرا میخواستن لایو بگیرن..اما جیمین اصن حوصله نداشت...اون تَه نشسته بود و گیج خواب بود..به زور پلکاشو نگه داشته بود تا خوابش نبره و یکم با آرمی ها حرف بزنه..اما آخرش دیگه چشماشو گذاشت روی هم و سعی کرد خوابش نبره..صدای پسرا میومد:
یونگی:عجب گرفتاری شدیم ببینید جیمین از شدت خستگی گرفت خوابید منم که رفتم فعلااا..
جونگکوک:هیونگ بیخیال بزار یکم حال کنیم با آرمی های گلمون
جین:والا تو و تهیونک واسه این ارمیا خواب نزاشتید که هر شب ساعت ۱۲ شب به بعد یادتون میاد که لایو بزارید.
تهیونگ: ععع هیونگ
جین همونطور که تو جلش جابهجا میشد جواب داد:مگه دروغ میگم پاشید جمع کنید ارمیا میخوان بخوابن باید برای کنسرت انرژی داشته باشن.
هوسوک با خستگی گفت:خودمون هم باید انرژی داشته باشیم.
جونگکوک با تعجب الکی به جیهوپ گفت:هیونگ تو دیگه از انرژی حرف نزن ناامید میشم..
تهیونگ:من که ارمیا رو میبینم انرژی میگیرم واو با اون صدا و داد و جیغ هاشون..هی اِسممون رو صدا میزنن و..
جونگکوک به تقلید از صدای آرمی ها و چهره هاشون .. با قیافه ای مثلاً خنده دار گفت:من اگه بخوام خودمو بزارم جای ارمیا اینجوری بی تی اسو صدا میزنم..جئون جونگکوک. جئون جونگکوک
درحالی که ادای آرمی هارو در می آوردن صدای هیونگاشون رو شنیدن..
«منتظر حمایت گرمتون هستم..🌊.»
توی یک مغازه یکم تنقلات رژیمی گرفت تا حداقل بتونه تا شب دوم بیاره...توی راه داشت کیک خامه ایش رو میخورد که یه پشه مزاحم اومد تو چشمش و باعث شد که هرچی وسایل دستش بود بیفته و چون اون خیابونی که توش بود سرازیری داشت همشون غل خوردن پایین..
با خودش فکر کرد که این محله براش شومه... اون از غذاش که باد برد اینم از این..زنگ زد به یکی تا بیاد دنبالش بره پیش پسرا حداقل یچیز از اونا بگیره بخوره.
-
(ا.ت)
خسته از تعریفا و پیشنهاد های میا پشت تلفن توی راه خونه بود که یه چیزی از بالا محکم خورد توی سرش..آخ بلندی گفت که کل محله نگاش کردن..سرش رو بالا گرفت و به جایی نگاه کرد که اون چیز خورد تو سرش..یه پسره کله هویجی رو دید که تا شکم از پنجره اومده بود بیرون و داشت نگاهش میکرد..بهش میخورد ۱۷ , ۱۸ سالش باشه..
غرغرای میا رو نادیده گرفت و از همون پایین داد زد: اهای داری چیکار میکنی اگه سرم آسیب دیده باشه چیی..
پسره سرش رو از پنجره برد داخل و اصن به هیچ جاش نگرفت.«چقد مردم پرو شدن.»همینجور که تلفن رو روی میا قطع میکرد و به پسر کله هویجی فحش میداد در خونه ای که جلوش وایستاده بود باز شد و همون پسره با یه دختر دیگه اومدن بیرون.
پسره هویجیبا نگاه شرمنده ای گفت:ببخشید معذرت میخوام نفهمیدم که پنجره بازه..
وسط حرفش پرید و عصبی گفت:مگه اون بالا چیکار میکنی که باید دمپایی دستشویی رو پرت کنی بخوره تو سر من.
دختری که کنار پسر بود گفت:ببخشید تقصیر من بود یکم از دستش عصبی بودم نفهمیدم.
_: تویی که از دست دوست پسرت عصبی هسی چرا من باید تاوان پس بدمم.؟
دختر با نگاه متعجبی گفت:نه ما خواهر برادریم..
_: خب حالا هرکی..باید یه کاری کنی از دلم در بیارید.
پسره هویجی که تا اون موقع عین اسکلا اونا رو نگاه میکرد گفت:اما اتفاق خاصی نیفتاده که
با حرص به طرفش برگشت:یعنی چی زدی سرمو داغون کردی الانم میگی هیچی نشده.
دختره که دید شرایط کمی حساس شده گفت:اما اون فقط یه دمپایی ابری بود.وزن زیادی هم نداشت..
ولی ا.ت اعصابش با این حرف داغون شد و همون دمپایی رو برداشت و محکم زد تو صورت پسره هویجی که گفت آخ..«اهاا الان شد»
_:که دمپایی ابری وزن نداره..فعلا
کل محله داشتن با قیافه (وتف؟) نگاش میکردن..خب اعصاب نداشت الان.به سمت خونه رفت و مستقیم خودشو انداخت روی تخت و خوابید.
(جیمین)
یک هفته به سرعت گذشت..دو روز دیگه کنسرت داشتن..خیلی خسته بود و پسرا میخواستن لایو بگیرن..اما جیمین اصن حوصله نداشت...اون تَه نشسته بود و گیج خواب بود..به زور پلکاشو نگه داشته بود تا خوابش نبره و یکم با آرمی ها حرف بزنه..اما آخرش دیگه چشماشو گذاشت روی هم و سعی کرد خوابش نبره..صدای پسرا میومد:
یونگی:عجب گرفتاری شدیم ببینید جیمین از شدت خستگی گرفت خوابید منم که رفتم فعلااا..
جونگکوک:هیونگ بیخیال بزار یکم حال کنیم با آرمی های گلمون
جین:والا تو و تهیونک واسه این ارمیا خواب نزاشتید که هر شب ساعت ۱۲ شب به بعد یادتون میاد که لایو بزارید.
تهیونگ: ععع هیونگ
جین همونطور که تو جلش جابهجا میشد جواب داد:مگه دروغ میگم پاشید جمع کنید ارمیا میخوان بخوابن باید برای کنسرت انرژی داشته باشن.
هوسوک با خستگی گفت:خودمون هم باید انرژی داشته باشیم.
جونگکوک با تعجب الکی به جیهوپ گفت:هیونگ تو دیگه از انرژی حرف نزن ناامید میشم..
تهیونگ:من که ارمیا رو میبینم انرژی میگیرم واو با اون صدا و داد و جیغ هاشون..هی اِسممون رو صدا میزنن و..
جونگکوک به تقلید از صدای آرمی ها و چهره هاشون .. با قیافه ای مثلاً خنده دار گفت:من اگه بخوام خودمو بزارم جای ارمیا اینجوری بی تی اسو صدا میزنم..جئون جونگکوک. جئون جونگکوک
درحالی که ادای آرمی هارو در می آوردن صدای هیونگاشون رو شنیدن..
«منتظر حمایت گرمتون هستم..🌊.»
- ۲۱.۰k
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط