فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۱۰۴
سه هفته بعد...
برای اولین بار...
شرکت آرام بود.
هیچ پروندهای روی میز جونگکوک نبود.
هیچ تماس اضطراریای هم وجود نداشت.
جونگکوک روی مبل دفترش لم داده بود و با لبخند به صفحهی لپتاپش نگاه میکرد.
در همان لحظه، هانا بدون در زدن وارد شد.
ـ آقای مدیرعامل...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ بله، خانم همسر؟
هانا با اخم مصنوعی گفت:
ـ من اومدم دربارهی یه موضوع خیلی مهم صحبت کنم.
جونگکوک خودش را جدی نشان داد.
ـ بفرمایید.
هانا دست به سینه ایستاد.
ـ شما قول داده بودی بعد از تموم شدن همهی دردسرها، یه هفته کامل فقط مال من باشی.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد با خنده گفت:
ـ راست میگی...
قول داده بودم.
هانا با لبخند پیروزمندانه گفت:
ـ پس وسایلت رو جمع کن.
ـ برای چی؟
ـ مرخصی.
ـ الان؟
ـ همین الان.
جونگکوک خندید.
ـ خانم جئون...
شما مدیرعامل رو از شرکت فراری میدی؟
ـ دقیقاً.
جونگکوک از جایش بلند شد.
کتش را برداشت.
ـ باشه...
هرچی همسرم بگه.
...
یک ساعت بعد...
ماشین در جادهای ساحلی حرکت میکرد.
پنجرهها باز بودند.
نسیم خنک موهای هانا را به هم میریخت.
او سرش را بیرون برد و با ذوق گفت:
ـ آخیش...
این همون چیزیه که لازم داشتیم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ دیدی آخرش تونستم یه مرخصی بگیرم؟
ـ نه...
من تونستم برات مرخصی بگیرم.
هر دو خندیدند.
...
عصر...
به ویلایی کوچک کنار دریا رسیدند.
هانا با هیجان داخل حیاط دوید.
ـ وای...
اینجا فوقالعادهست.
جونگکوک از پشت سر نگاهش میکرد.
هانا برگشت.
ـ چرا همش نگام میکنی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ چون هنوزم باورم نمیشه...
این همون دختریه که روز اول حاضر نبود حتی پنج دقیقه کنارم بشینه.
هانا خندید.
ـ تقصیر خودت بود.
ـ قبول دارم.
ـ خیلی مغرور بودی.
ـ قبول.
ـ اعصابم رو خرد میکردی.
ـ اونم قبول.
هانا با خنده نزدیکش شد.
ـ ولی...
الان دیگه نمیتونم یه روز هم بدونت باشم.
جونگکوک لبخند عمیقی زد.
ـ منم همینطور.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک خیلی آرام دست هانا را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
ـ یه چیزی مونده...
هانا با لبخند پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ جشن گرفتن اینکه بالاخره همهچیز تموم شده.
هانا لبخند زد.
ـ موافقم.
جونگکوک با مکثی کوتاه، گونهی هانا را نوازش کرد.
ـ دوستت دارم...
بیشتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی.
چشمهای هانا از اشک برق زد.
ـ منم دوستت دارم...
تا آخر عمر.
آن دو بوسهای آرام و عاشقانه روی لبهای یکدیگر رد و بدل کردند؛ بوسهای که این بار نه از روی ترس، نه بعد از یک خطر، بلکه فقط برای جشن گرفتن عشقی بود که با سختی به دست آورده بودند.
آن شب...
بعد از ساعتها حرف زدن، خندیدن و قدم زدن کنار ساحل، تصمیم گرفتند شب را فقط به خودشان اختصاص بدهند.
ماه کامل، آسمان را روشن کرده بود.
و برای اولین بار...
نه گذشتهای برای فرار کردن وجود داشت...
و نه دشمنی برای جنگیدن.
فقط دو قلب بود...
که بالاخره به خانهی واقعیشان رسیده بودند
جونگکوک آرام دست هانا را در دستش گرفت.
لبخندی گرم میانشان رد و بدل شد.
ـ مطمئنی؟
هانا با نگاهی پر از عشق سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
ـ از هر وقت دیگهای مطمئنترم.
جونگکوک با مهربانی پیشانی او را بوسید.
ـ دوستت دارم، هانا.
ـ منم دوستت دارم... همیشه.
هانا دست جونگکوک را محکمتر گرفت.
آن دو در سکوت و با لبخندی آرام، وارد اتاق شدند.
آن شب، تصمیم گرفتند فصل تازهای از زندگی مشترکشان را آغاز کنند؛ فصلی که این بار نه بر پایهی یک قرارداد، بلکه بر پایهی عشق، اعتماد و انتخاب قلبهایشان شکل گرفته بود.
پنجرهی اتاق آرام بسته شد...
و ماه، تنها شاهد آغاز این فصل جدید از زندگی آن دو بود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
سه هفته بعد...
برای اولین بار...
شرکت آرام بود.
هیچ پروندهای روی میز جونگکوک نبود.
هیچ تماس اضطراریای هم وجود نداشت.
جونگکوک روی مبل دفترش لم داده بود و با لبخند به صفحهی لپتاپش نگاه میکرد.
در همان لحظه، هانا بدون در زدن وارد شد.
ـ آقای مدیرعامل...
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ بله، خانم همسر؟
هانا با اخم مصنوعی گفت:
ـ من اومدم دربارهی یه موضوع خیلی مهم صحبت کنم.
جونگکوک خودش را جدی نشان داد.
ـ بفرمایید.
هانا دست به سینه ایستاد.
ـ شما قول داده بودی بعد از تموم شدن همهی دردسرها، یه هفته کامل فقط مال من باشی.
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
بعد با خنده گفت:
ـ راست میگی...
قول داده بودم.
هانا با لبخند پیروزمندانه گفت:
ـ پس وسایلت رو جمع کن.
ـ برای چی؟
ـ مرخصی.
ـ الان؟
ـ همین الان.
جونگکوک خندید.
ـ خانم جئون...
شما مدیرعامل رو از شرکت فراری میدی؟
ـ دقیقاً.
جونگکوک از جایش بلند شد.
کتش را برداشت.
ـ باشه...
هرچی همسرم بگه.
...
یک ساعت بعد...
ماشین در جادهای ساحلی حرکت میکرد.
پنجرهها باز بودند.
نسیم خنک موهای هانا را به هم میریخت.
او سرش را بیرون برد و با ذوق گفت:
ـ آخیش...
این همون چیزیه که لازم داشتیم.
جونگکوک لبخند زد.
ـ دیدی آخرش تونستم یه مرخصی بگیرم؟
ـ نه...
من تونستم برات مرخصی بگیرم.
هر دو خندیدند.
...
عصر...
به ویلایی کوچک کنار دریا رسیدند.
هانا با هیجان داخل حیاط دوید.
ـ وای...
اینجا فوقالعادهست.
جونگکوک از پشت سر نگاهش میکرد.
هانا برگشت.
ـ چرا همش نگام میکنی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ چون هنوزم باورم نمیشه...
این همون دختریه که روز اول حاضر نبود حتی پنج دقیقه کنارم بشینه.
هانا خندید.
ـ تقصیر خودت بود.
ـ قبول دارم.
ـ خیلی مغرور بودی.
ـ قبول.
ـ اعصابم رو خرد میکردی.
ـ اونم قبول.
هانا با خنده نزدیکش شد.
ـ ولی...
الان دیگه نمیتونم یه روز هم بدونت باشم.
جونگکوک لبخند عمیقی زد.
ـ منم همینطور.
چند لحظه فقط به هم نگاه کردند.
بعد جونگکوک خیلی آرام دست هانا را گرفت و او را به سمت خودش کشید.
ـ یه چیزی مونده...
هانا با لبخند پرسید:
ـ چی؟
جونگکوک آرام گفت:
ـ جشن گرفتن اینکه بالاخره همهچیز تموم شده.
هانا لبخند زد.
ـ موافقم.
جونگکوک با مکثی کوتاه، گونهی هانا را نوازش کرد.
ـ دوستت دارم...
بیشتر از هر چیزی که فکرش رو بکنی.
چشمهای هانا از اشک برق زد.
ـ منم دوستت دارم...
تا آخر عمر.
آن دو بوسهای آرام و عاشقانه روی لبهای یکدیگر رد و بدل کردند؛ بوسهای که این بار نه از روی ترس، نه بعد از یک خطر، بلکه فقط برای جشن گرفتن عشقی بود که با سختی به دست آورده بودند.
آن شب...
بعد از ساعتها حرف زدن، خندیدن و قدم زدن کنار ساحل، تصمیم گرفتند شب را فقط به خودشان اختصاص بدهند.
ماه کامل، آسمان را روشن کرده بود.
و برای اولین بار...
نه گذشتهای برای فرار کردن وجود داشت...
و نه دشمنی برای جنگیدن.
فقط دو قلب بود...
که بالاخره به خانهی واقعیشان رسیده بودند
جونگکوک آرام دست هانا را در دستش گرفت.
لبخندی گرم میانشان رد و بدل شد.
ـ مطمئنی؟
هانا با نگاهی پر از عشق سرش را به نشانهی تأیید تکان داد.
ـ از هر وقت دیگهای مطمئنترم.
جونگکوک با مهربانی پیشانی او را بوسید.
ـ دوستت دارم، هانا.
ـ منم دوستت دارم... همیشه.
هانا دست جونگکوک را محکمتر گرفت.
آن دو در سکوت و با لبخندی آرام، وارد اتاق شدند.
آن شب، تصمیم گرفتند فصل تازهای از زندگی مشترکشان را آغاز کنند؛ فصلی که این بار نه بر پایهی یک قرارداد، بلکه بر پایهی عشق، اعتماد و انتخاب قلبهایشان شکل گرفته بود.
پنجرهی اتاق آرام بسته شد...
و ماه، تنها شاهد آغاز این فصل جدید از زندگی آن دو بود.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۲۱.۸k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط