۳۱
---
🕯️ شب شده بود. قصر تاریکی توی سکوت فرو رفته بود. تو هنوز از شوک اون اتفاق ۵۲ متری بیرون نیومده بودی. داشتی دستاتو خشک میکردی که جونگکوک اومد تو اتاق.
لباس سیاه بلند پوشیده بود. موهاش آشفته. چشمهاش یهجوری برق میزدن که ته دلتو خالی میکرد. یه جعبهی چرم مشکی توی دستش بود. اومد جلو. آروم. بیصدا. گذاشتش رو میز.
– «بشین.»
تو با شک و ترس گفتی:
– «چیکار داری میکنی؟»
لبخندش فقط یه کشیدگی عصبی بود. بیشتر یه اخطار تا شادی.
– «نمیخوام دوباره تکرار شه. نمیخوام حتی یه ثانیه ازت دور شم… پس راهحل پیدا کردم.»
جعبه رو باز کرد. صدای کلیک فلز پیچید تو فضا…
و تو دیدی…
یه قلاده.
قلادهای نقرهای، با سنگ سیاه درخشان وسطش. یه ردیاب، یه طلسم، یه زنجیر نامرئی که با قلبت گره خورده بود.
تو خشکت زد. لبهات باز موند. صدات درنمیاومد.
– «جونگکوک… این… شوخیه؟»
سرشو خم کرد. جدیتر از همیشه. آروم، ولی با اون تُن خاص که فقط وقتی کنترلش لب مرز بود، حرف میزد:
– «شوخی؟ نیایش… من نصف قلبم رو بهت دادم. نصف جونمو. دیگه هیچچی برام نمونده جز تو. اگه این قلاده قراره نگهت داره پیشم، پس… بذار به گردنت ببندم.»
نفسهات بریده بود. دلت میخواست فرار کنی ولی پاهاتو حس نمیکردی. فقط نگاش کردی… همون مردی که بین دیوونگی و عشق گیر افتاده بود.
اومد جلو… دستشو برد سمت گردنت… قلاده رو گرفت…
– «قول میدم درد نداشته باشه. ولی اگه یه روز بخوای ازم دور شی… نه قلاده، نه طلسم… خودم با دستام میکِشم برت گردونم… حتی اگه زیر خاک باشی.»
و بعد…
صدای کلیک.
قلاده رو بست دور گردنت.
تو دیگه آزاد نبودی…
ولی هنوز زنده بودی…
و هنوز اون لعنتی، عاشقت بود.
سگم نشدیم😂🤣قلاده بدین دست مانند من میبندم ولی اگه مردم حلالتون نمیکنم
🕯️ شب شده بود. قصر تاریکی توی سکوت فرو رفته بود. تو هنوز از شوک اون اتفاق ۵۲ متری بیرون نیومده بودی. داشتی دستاتو خشک میکردی که جونگکوک اومد تو اتاق.
لباس سیاه بلند پوشیده بود. موهاش آشفته. چشمهاش یهجوری برق میزدن که ته دلتو خالی میکرد. یه جعبهی چرم مشکی توی دستش بود. اومد جلو. آروم. بیصدا. گذاشتش رو میز.
– «بشین.»
تو با شک و ترس گفتی:
– «چیکار داری میکنی؟»
لبخندش فقط یه کشیدگی عصبی بود. بیشتر یه اخطار تا شادی.
– «نمیخوام دوباره تکرار شه. نمیخوام حتی یه ثانیه ازت دور شم… پس راهحل پیدا کردم.»
جعبه رو باز کرد. صدای کلیک فلز پیچید تو فضا…
و تو دیدی…
یه قلاده.
قلادهای نقرهای، با سنگ سیاه درخشان وسطش. یه ردیاب، یه طلسم، یه زنجیر نامرئی که با قلبت گره خورده بود.
تو خشکت زد. لبهات باز موند. صدات درنمیاومد.
– «جونگکوک… این… شوخیه؟»
سرشو خم کرد. جدیتر از همیشه. آروم، ولی با اون تُن خاص که فقط وقتی کنترلش لب مرز بود، حرف میزد:
– «شوخی؟ نیایش… من نصف قلبم رو بهت دادم. نصف جونمو. دیگه هیچچی برام نمونده جز تو. اگه این قلاده قراره نگهت داره پیشم، پس… بذار به گردنت ببندم.»
نفسهات بریده بود. دلت میخواست فرار کنی ولی پاهاتو حس نمیکردی. فقط نگاش کردی… همون مردی که بین دیوونگی و عشق گیر افتاده بود.
اومد جلو… دستشو برد سمت گردنت… قلاده رو گرفت…
– «قول میدم درد نداشته باشه. ولی اگه یه روز بخوای ازم دور شی… نه قلاده، نه طلسم… خودم با دستام میکِشم برت گردونم… حتی اگه زیر خاک باشی.»
و بعد…
صدای کلیک.
قلاده رو بست دور گردنت.
تو دیگه آزاد نبودی…
ولی هنوز زنده بودی…
و هنوز اون لعنتی، عاشقت بود.
سگم نشدیم😂🤣قلاده بدین دست مانند من میبندم ولی اگه مردم حلالتون نمیکنم
- ۳.۱k
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط