کلاغ سرخ|11P(پایان
چند روز گذشت و بالاخره ماه کامل شد تام آماده بود فقط نمی دانست چگونه از شر گردنبندی که دور گردنش است خلاص شود تام نامه را باز کرد و دوباره خواندش و خود را آماده کرد تا از دنیایی که در آن بود و برایش خانه شده بود نامه را زیر بالشت گذاشت و از سازمان خارج شد
در وسط های جنگل بود به یک منطقه رسید که خالی بود و دورش درختان سرو بود که قدشان به ۷۰متر هم می رسید و در سمتی دیگر تنه درختی چسبیده بود درختان و کنارش یک سنگ نسبتا بزرگ بود گردنبند را گردن خود کرد و منتظر ماند ساعت ها منتظر ماند اما دوازه ای باز نشد
_من که همه کار کردم
_نه همه کار
تام برگشت و پشت سر خود را دید راشل بود در دست راستش نامه و در دست دیگرش گردنبند بود
_من فکر می کردم دوستم داری
_اما من باید برم من خانواده دارم یه کار دارم من اونجا زندگی دارم
_اما من چی کل زندگی من تویی
راشل جمله هایش را فریاد می زد و تام آرام می گفت و سعی داشت گردنبند را از راشل بگیرد
_راشل لطفا مگه منو دوست نداری پس باید بزاری برم
_من نمی خوام کسه دیگه ای رو از دست بدم
بغض گلوی راشل شست و با گریه تمام حرف هاش را می گفت
_من…بابا و…مامانم…رو از…دست دادم…
تا خواست ادامه حرفش را بزند با زانو هایش روی زمین افتاد و گریه کرد دل تام به رحم آمد و آرام نزدیکش شد اما در همان لحظه جری از راه رسید و با دیدن راشل که روی زمین بود اخمی بزرگ کرد
راشل بلند شد و درحالی که از چشمانش اشک سرازیر بود گفت:نمی زارم ترکم کنی
راشل نزدیک تام شد و تام از جایش حتی یک میلی متر تکان نخورد
_منم بیام
راشل با چهره ای معصومانه این را گفت و تام گفت:اما تو اینجا زندگی کردی
_اما زندگی من تویی
تام یاد آن بوسه زیر باران افتاد گردنبند را دور گردنش انداخت و یک دستش را دور کمر راشل برد و دروازه پشتشان باز شد دروازه بیشتر چیز ها را به سمت خود می کشید اما راشل و تام آن قدری وزن داشتند که درون دروازه نروند
تام نامه را از راشل گرفت و گفت:من زندگیتم
چشمانش را به چشمان راشل دوخت و به چشمان سرخ کلاغ سرخش نگاه کرد
_نمی رم
نامه را درون ساه چاله انداخت و گردنبند را بیرون آورد و روی زمین انداخت
_ن…نمیری
تام لبخندی زد و گفت:نه نمیرم
سرش را به سمت راشل کج کرد و بوسه ای را شروع کرد و راشل دستانش را دور گردن تام انداخت و او را همراهی کرد و گردنبند را از گردنش بیرون آورد یک دفعه صدا شلیک همه جا را گرفت جری کلتش را روبه روی تام گرفته بود
_تو نباید باشی
راشل قیافه ای جدی به خود گرفت وخود را سپر تام کرد
_جری بزلرش زمین
_نه من از طرف رئیس دستور دارم که نزارم اون بمونه
_اون دیگه عضوی از ماست
تام دستش را روی شانه های راشل گذاشت و گفت:درسته
راشل به او زیر نگاهی کرد و لبخند زد برگشت و به جری با قیفه ای جدی نگاه کرد
_تو نمی فهمی رئیس منو می کشه
در همان لحظه مرد سیاه پوش داشت با عجله می دوید تا دخترکش را نجات دهد و تصمیمی که داشت را عوض کند
_اون اول باید از رو جنازه من رد بشه
جری به سمت تام نشان گرفت و چشمانش را بست و شلیک کرد در همان لحظه مرد سیاه پوش از راه رسید و لحظه تیر خوردن دخترکش را دید بلند فریاد زد:راشل!
به سمت دخترک غرق در خونش دوید
راشل در بغل تام افتاده بود و سعی داشت زنده بماند
_تورو خپا زنده بمون راشل من…من دوست دارم لطفا زنده بمون
قطرات اشک از روی گونه هایش می چکید تام راشل را بغل کرد و با سرعت به سمت سازمان رفت و مردسیاه پوش پشت سرش
«چند سال بعد»
_هی بیا دیگه
_اومدم
تام با لباسی قرمز که آستین هایش را جمع کرده بود و سه دکمه اش را باز گذاشته بود و شلواری سیاه با کفشی سیاه از جنس چرم پوشیده بود و یک ساعت موچی در دستش و منتظرع راشل بود
راشل که دیرش شد بود با عجله بدونه اینکه کتش را بیاورد دوید به سمت تام
_کتت جاموند
راشل که تازه فهمیده بود با سرعت رفت و کتش را آورد و با هم به سمت جلسه راه افتادن
_اولین روز کاری چطوره
_اگه پدرت با چشماش خفم نکنه خوبه
هردو با هم خندیدند و به اتاق جلسه رفتند.
این داستان تموم شد اگر بازم داستان خواستید بگید می نویسم
در وسط های جنگل بود به یک منطقه رسید که خالی بود و دورش درختان سرو بود که قدشان به ۷۰متر هم می رسید و در سمتی دیگر تنه درختی چسبیده بود درختان و کنارش یک سنگ نسبتا بزرگ بود گردنبند را گردن خود کرد و منتظر ماند ساعت ها منتظر ماند اما دوازه ای باز نشد
_من که همه کار کردم
_نه همه کار
تام برگشت و پشت سر خود را دید راشل بود در دست راستش نامه و در دست دیگرش گردنبند بود
_من فکر می کردم دوستم داری
_اما من باید برم من خانواده دارم یه کار دارم من اونجا زندگی دارم
_اما من چی کل زندگی من تویی
راشل جمله هایش را فریاد می زد و تام آرام می گفت و سعی داشت گردنبند را از راشل بگیرد
_راشل لطفا مگه منو دوست نداری پس باید بزاری برم
_من نمی خوام کسه دیگه ای رو از دست بدم
بغض گلوی راشل شست و با گریه تمام حرف هاش را می گفت
_من…بابا و…مامانم…رو از…دست دادم…
تا خواست ادامه حرفش را بزند با زانو هایش روی زمین افتاد و گریه کرد دل تام به رحم آمد و آرام نزدیکش شد اما در همان لحظه جری از راه رسید و با دیدن راشل که روی زمین بود اخمی بزرگ کرد
راشل بلند شد و درحالی که از چشمانش اشک سرازیر بود گفت:نمی زارم ترکم کنی
راشل نزدیک تام شد و تام از جایش حتی یک میلی متر تکان نخورد
_منم بیام
راشل با چهره ای معصومانه این را گفت و تام گفت:اما تو اینجا زندگی کردی
_اما زندگی من تویی
تام یاد آن بوسه زیر باران افتاد گردنبند را دور گردنش انداخت و یک دستش را دور کمر راشل برد و دروازه پشتشان باز شد دروازه بیشتر چیز ها را به سمت خود می کشید اما راشل و تام آن قدری وزن داشتند که درون دروازه نروند
تام نامه را از راشل گرفت و گفت:من زندگیتم
چشمانش را به چشمان راشل دوخت و به چشمان سرخ کلاغ سرخش نگاه کرد
_نمی رم
نامه را درون ساه چاله انداخت و گردنبند را بیرون آورد و روی زمین انداخت
_ن…نمیری
تام لبخندی زد و گفت:نه نمیرم
سرش را به سمت راشل کج کرد و بوسه ای را شروع کرد و راشل دستانش را دور گردن تام انداخت و او را همراهی کرد و گردنبند را از گردنش بیرون آورد یک دفعه صدا شلیک همه جا را گرفت جری کلتش را روبه روی تام گرفته بود
_تو نباید باشی
راشل قیافه ای جدی به خود گرفت وخود را سپر تام کرد
_جری بزلرش زمین
_نه من از طرف رئیس دستور دارم که نزارم اون بمونه
_اون دیگه عضوی از ماست
تام دستش را روی شانه های راشل گذاشت و گفت:درسته
راشل به او زیر نگاهی کرد و لبخند زد برگشت و به جری با قیفه ای جدی نگاه کرد
_تو نمی فهمی رئیس منو می کشه
در همان لحظه مرد سیاه پوش داشت با عجله می دوید تا دخترکش را نجات دهد و تصمیمی که داشت را عوض کند
_اون اول باید از رو جنازه من رد بشه
جری به سمت تام نشان گرفت و چشمانش را بست و شلیک کرد در همان لحظه مرد سیاه پوش از راه رسید و لحظه تیر خوردن دخترکش را دید بلند فریاد زد:راشل!
به سمت دخترک غرق در خونش دوید
راشل در بغل تام افتاده بود و سعی داشت زنده بماند
_تورو خپا زنده بمون راشل من…من دوست دارم لطفا زنده بمون
قطرات اشک از روی گونه هایش می چکید تام راشل را بغل کرد و با سرعت به سمت سازمان رفت و مردسیاه پوش پشت سرش
«چند سال بعد»
_هی بیا دیگه
_اومدم
تام با لباسی قرمز که آستین هایش را جمع کرده بود و سه دکمه اش را باز گذاشته بود و شلواری سیاه با کفشی سیاه از جنس چرم پوشیده بود و یک ساعت موچی در دستش و منتظرع راشل بود
راشل که دیرش شد بود با عجله بدونه اینکه کتش را بیاورد دوید به سمت تام
_کتت جاموند
راشل که تازه فهمیده بود با سرعت رفت و کتش را آورد و با هم به سمت جلسه راه افتادن
_اولین روز کاری چطوره
_اگه پدرت با چشماش خفم نکنه خوبه
هردو با هم خندیدند و به اتاق جلسه رفتند.
این داستان تموم شد اگر بازم داستان خواستید بگید می نویسم
- ۷.۴k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط