P¹
P¹
بنظر خودم ک خیلی چرته- 😍💔✌
جیمین همیشه از آدمهای غریبه میترسید. پسری خجالتی با صدایی آروم و لکنتی که وقتی مضطرب میشد، بدتر هم میشد.
اما زندگیاش قرار بود از امشب کاملا تغییر کنه.
مادرش با مردی ازدواج کرده بود که همه از اسمش میترسیدن.
رئیس یکی از خطرناکترین گروههای مافیایی شهر.
و اون مرد پسری داشت به اسم مین یونگی...
پسری سرد، مغرور و بیرحم که حتی نگاه کردن به دیگران هم براش زیادی بود.
جیمین چمدون کوچکش رو کنار در اتاق گذاشت.
مادرش با لبخند گفت: ـ عزیزم، از این به بعد اینجا خونهی توئه.
جیمین لبخند کمرنگی زد: ـ مـ... ممنون مامان...
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو اومد.
پسری با موهای مشکی، لباس کاملاً تیره و چهرهای بیاحساس وارد شد.
یونگی بود.
نگاهش چند ثانیه روی جیمین موند.
ـ این کیه؟
پدرش جواب داد: ـ برادر جدیدته. از امشب اتاقتون مشترکه.
یونگی ابروش رو بالا انداخت.
ـ چی؟
ـ درست شنیدی.
یونگی نگاه سردی به جیمین انداخت و با لحنی خشک گفت:
ـ من با هیچکس اتاق شریک نمیشم.
بعد چمدون جیمین رو با نوک پاش کنار زد.
ـ مخصوصاً با یه بچهی لوس و ترسو.
چشمهای جیمین پر از اشک شد. سرش رو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:
ـ مـ... من مزاحمت نمیشم...
یونگی پوزخند زد.
ـ بهتره همینطور باشه.
وارد اتاق شد و در رو محکم بست.
جیمین همونجا ایستاده بود...
بچها اینو من ننوشتم چت جی پی تی نوشته برا همین بعضی جاهاش خیلی بی منطقه😃💔
بنظر خودم ک خیلی چرته- 😍💔✌
جیمین همیشه از آدمهای غریبه میترسید. پسری خجالتی با صدایی آروم و لکنتی که وقتی مضطرب میشد، بدتر هم میشد.
اما زندگیاش قرار بود از امشب کاملا تغییر کنه.
مادرش با مردی ازدواج کرده بود که همه از اسمش میترسیدن.
رئیس یکی از خطرناکترین گروههای مافیایی شهر.
و اون مرد پسری داشت به اسم مین یونگی...
پسری سرد، مغرور و بیرحم که حتی نگاه کردن به دیگران هم براش زیادی بود.
جیمین چمدون کوچکش رو کنار در اتاق گذاشت.
مادرش با لبخند گفت: ـ عزیزم، از این به بعد اینجا خونهی توئه.
جیمین لبخند کمرنگی زد: ـ مـ... ممنون مامان...
همون لحظه صدای قدمهایی از راهرو اومد.
پسری با موهای مشکی، لباس کاملاً تیره و چهرهای بیاحساس وارد شد.
یونگی بود.
نگاهش چند ثانیه روی جیمین موند.
ـ این کیه؟
پدرش جواب داد: ـ برادر جدیدته. از امشب اتاقتون مشترکه.
یونگی ابروش رو بالا انداخت.
ـ چی؟
ـ درست شنیدی.
یونگی نگاه سردی به جیمین انداخت و با لحنی خشک گفت:
ـ من با هیچکس اتاق شریک نمیشم.
بعد چمدون جیمین رو با نوک پاش کنار زد.
ـ مخصوصاً با یه بچهی لوس و ترسو.
چشمهای جیمین پر از اشک شد. سرش رو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:
ـ مـ... من مزاحمت نمیشم...
یونگی پوزخند زد.
ـ بهتره همینطور باشه.
وارد اتاق شد و در رو محکم بست.
جیمین همونجا ایستاده بود...
بچها اینو من ننوشتم چت جی پی تی نوشته برا همین بعضی جاهاش خیلی بی منطقه😃💔
- ۱۲۷
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط