بغضی راه گلوی امیر راسد کرده بودکه ازاو امکان حرف زدن را
بغضی راه گلوی امیر راسد کرده بودکه ازاو امکان حرف زدن را گرفته بود .وقتی سوارماشین شدم خودرا تنهای تنهااحساس می کردم ازهم اکنون دردغریبی رامیتوانستم احساس کنم .نگاهم را ازشیشه ی خودروبه بیرون دوخته بودم انگاراین اولین بار بودکه داشتم زوایای خانه ها را ازنظرمی گذراندم .ازهمین الان دلم برای سادگی وصمیمیت مردمان ده تنگ می شد دست ازشیشه بیرون کردم وبا بچهای که مشغول بازی بودن وداع گفتم:
می روم خسته وافسرده وزار
سوی متزلگه ویرانه ی خویش
به خدامی برم ازشهرشما
دل شوریده ودیوانه ی خویش
می برم تاکه دران نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم ازلکه عشق
زین همه خواهش بیجاوتباه
می برم تا زتودورش سازم
زتوای جلوه ی امبد محال
می برم زنده به گورش سازم
تا ازاین پس نکندیادوصال
ناله می ارزدمی رقصد اشک
اه بگذارکه بگزرم من
ازتوای چشمان جوشان گناه
شایدان به که بپرهیزم من
به خدا عنچه ی شادی بودم.
دست عشق امد واز شاخم.چید
شعله ی اه شدم وصد افسوس
که لبم باز برلب ان نرسید
عاقبت بند سفرپایم بست
میروم خنده به لب. خونین دل
می روم اردل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
انگارچیزی درگلویم گیرکرده بودوراه تنفسم رامسدودکرده بود.قفسه ی سینه م تیرمی کشید وتمام استخوانهایم دردمیکردمیان مرگ وزندگی دست وپنجه نرم میکردم .فریادمی زدم کمک ولی کسی صدایم را نمی شنید به بازوی امیر چنگ انداختم همین که نگاهش به من افتاد با وحشت ترمز کرد سریع بیرون پرید ودر رابرایم گشوددلم میخواست اینبارهم بیهوش می شدم.تا ان همه دردرا متحمل نمی شدم دراغوش امیر همچون برگی که ازشاخه افتاده می لرزیدم وتلاش اوبرای ارام ساختنم بی اثر بود.
توچت شده ...خواهش میکنم یه چیزی بگو...بهار..
اب...
سریع بطرف ماشین رفت وچند ثانیه ی طول نکشید که بالیوان اب برگشت سرم راروی دسش گذاشت وبادست دیگرش اب رابه دهانم نزدیک کرد.جرعه ی اب به زورفرودادم همراه بافرودادن اب راه گلویم هم باز شد .اندکی ارام شدم دران لحظه به تنها چیزی که فکرمیکردم خواب بود.بک جای راحت برای خوابیدن.
امیرسرم رابه سینه فشردوموهایم رانوازش میکرداحساس کردم دارد گریه می کند این را ازتکان خوردن شانه هایش میتوانستم حدس بزنم ولی افسوس که خواب برمن غلبه کردونتوانستم اورا ارام کنم .
ازصدای زنگ ساعت بیدارشدم ازتعجب چشمانم راچندبار بازوبسته کردم .به جای صندلی ماشین روی تخت مجلسی دراتاقی بزرگ وزیبا خوابیده بودم .به اطرافم نگاه کردم نوراباژورزیاد نبود تابتوانم همه چیز راخوب تشخیص دهم ولی این رامطمءن بودم که تنها دراتاق هستم ضربه های ساعت خبرازنیمه شب می داد.باترس از تخت پایین امدم صدای شرشر باران ورعدوبرقی که گه گاهی سکوت شب را میشکست برترسم می افزود.هیچ گاه ازصدای رعدوبرق خوشم نمیادوهمیشه میترسیدم وجیغ می کشیدم بادست محکم جلوی دهانم راگرفتم تا جیغ نکشم دراتاق نیمه بازبودارام ان راگشودم چسبیده به همان اتاق اتاق دیگری بودنوری که از لای دربیرون میزد خبرازوجودصاحب اتاق می داد.
تابه حال اینچنین نترسیده بودم بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازم بطرف همان اتاق پیش رفتم.پشت دراتاق نفس عمیقی کشیدم گلویم خارش عجیبی داشت دراتاق را ارام باز کردم
اولین چیزی که دروهله ی اول توجهم راجلب کردپوستری ازعکس امیر بودکه بردیوارنصب شده بود اتاق تمییزی داشت ولی اگربادودسیگاراکنده نبود نگاهم به سوی دیگری افتادخودراروی تخت انداخته بودوسیگارمی کشید وبه حلقه های دودسیگارکه ازدهانش خارج می شد نگاه میکردچهرش نشان میداد که شدیدادرفکراست چون که اصلا متوجه حضورمن که داشتم اورا نگاه میکردم نبودواگربه سرفه نمی افتادم بازهم متوجه نمی شد .
بادیدم من ته مانده سیگاررادر زیر سیگاری فشرد وازتخت پایین امد باصدای بم وگرفته ی گفت:
چیزی لازم داشتی ؟
گفتم:
نه.ازصدای زنگ ساعت بیدار شدم والان هم خوابم نمیاد.
الان حالت چطوره؟
سوال اوباردیگرحادثه ی امروزرابرایم زنده کردشرمگین نگاهم رابه زیرانداختم
وگفتم:
باعث دردسر شما هم شدم.
دسش را لای موهایش برد وهمانطورکه بطرف پنجره اتاق میرفت گفت:
من خیلی وقت است که تودردسر افتادم .ازان روزی که مثل بچهابادوستت درمزرعه ی چایی دنبال هم می دویدید.دنیای پاک وزیبای تومرابه وجد اورده .ازان روزبه بعدمثل سایه دنبالت بودم دنیایی توزیبا بودهمان دنیایی که من دوست داشتم .زندگی بادشت وطبیعت من تا ان روز زندگی رادراینجا ومیان دودوماشین وبین ادمهای گذرانده بودم که برای پول زندگی می کنند .بادخترای زیادی سروکارداشتن ولی کسی نبودکه بهش تکیه کنم .دردسررادوست نداشتم دخترای لوس وخودخواه بودند که راه مبارزه با مشکلات رادوست نداشتند .یعنی اصلا بلدنبودن .طرزفکرانها پیرامون مسءلی بود که احتیاج به تفکرنداشتتد وهرچه را اراده میکردندباپول بدست می اوردند.ولی تودرمقابل چشمان من دری راگش
می روم خسته وافسرده وزار
سوی متزلگه ویرانه ی خویش
به خدامی برم ازشهرشما
دل شوریده ودیوانه ی خویش
می برم تاکه دران نقطه ی دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم ازلکه عشق
زین همه خواهش بیجاوتباه
می برم تا زتودورش سازم
زتوای جلوه ی امبد محال
می برم زنده به گورش سازم
تا ازاین پس نکندیادوصال
ناله می ارزدمی رقصد اشک
اه بگذارکه بگزرم من
ازتوای چشمان جوشان گناه
شایدان به که بپرهیزم من
به خدا عنچه ی شادی بودم.
دست عشق امد واز شاخم.چید
شعله ی اه شدم وصد افسوس
که لبم باز برلب ان نرسید
عاقبت بند سفرپایم بست
میروم خنده به لب. خونین دل
می روم اردل من دست بردار
ای امید عبث بی حاصل
انگارچیزی درگلویم گیرکرده بودوراه تنفسم رامسدودکرده بود.قفسه ی سینه م تیرمی کشید وتمام استخوانهایم دردمیکردمیان مرگ وزندگی دست وپنجه نرم میکردم .فریادمی زدم کمک ولی کسی صدایم را نمی شنید به بازوی امیر چنگ انداختم همین که نگاهش به من افتاد با وحشت ترمز کرد سریع بیرون پرید ودر رابرایم گشوددلم میخواست اینبارهم بیهوش می شدم.تا ان همه دردرا متحمل نمی شدم دراغوش امیر همچون برگی که ازشاخه افتاده می لرزیدم وتلاش اوبرای ارام ساختنم بی اثر بود.
توچت شده ...خواهش میکنم یه چیزی بگو...بهار..
اب...
سریع بطرف ماشین رفت وچند ثانیه ی طول نکشید که بالیوان اب برگشت سرم راروی دسش گذاشت وبادست دیگرش اب رابه دهانم نزدیک کرد.جرعه ی اب به زورفرودادم همراه بافرودادن اب راه گلویم هم باز شد .اندکی ارام شدم دران لحظه به تنها چیزی که فکرمیکردم خواب بود.بک جای راحت برای خوابیدن.
امیرسرم رابه سینه فشردوموهایم رانوازش میکرداحساس کردم دارد گریه می کند این را ازتکان خوردن شانه هایش میتوانستم حدس بزنم ولی افسوس که خواب برمن غلبه کردونتوانستم اورا ارام کنم .
ازصدای زنگ ساعت بیدارشدم ازتعجب چشمانم راچندبار بازوبسته کردم .به جای صندلی ماشین روی تخت مجلسی دراتاقی بزرگ وزیبا خوابیده بودم .به اطرافم نگاه کردم نوراباژورزیاد نبود تابتوانم همه چیز راخوب تشخیص دهم ولی این رامطمءن بودم که تنها دراتاق هستم ضربه های ساعت خبرازنیمه شب می داد.باترس از تخت پایین امدم صدای شرشر باران ورعدوبرقی که گه گاهی سکوت شب را میشکست برترسم می افزود.هیچ گاه ازصدای رعدوبرق خوشم نمیادوهمیشه میترسیدم وجیغ می کشیدم بادست محکم جلوی دهانم راگرفتم تا جیغ نکشم دراتاق نیمه بازبودارام ان راگشودم چسبیده به همان اتاق اتاق دیگری بودنوری که از لای دربیرون میزد خبرازوجودصاحب اتاق می داد.
تابه حال اینچنین نترسیده بودم بدون اینکه نگاهی به اطراف بندازم بطرف همان اتاق پیش رفتم.پشت دراتاق نفس عمیقی کشیدم گلویم خارش عجیبی داشت دراتاق را ارام باز کردم
اولین چیزی که دروهله ی اول توجهم راجلب کردپوستری ازعکس امیر بودکه بردیوارنصب شده بود اتاق تمییزی داشت ولی اگربادودسیگاراکنده نبود نگاهم به سوی دیگری افتادخودراروی تخت انداخته بودوسیگارمی کشید وبه حلقه های دودسیگارکه ازدهانش خارج می شد نگاه میکردچهرش نشان میداد که شدیدادرفکراست چون که اصلا متوجه حضورمن که داشتم اورا نگاه میکردم نبودواگربه سرفه نمی افتادم بازهم متوجه نمی شد .
بادیدم من ته مانده سیگاررادر زیر سیگاری فشرد وازتخت پایین امد باصدای بم وگرفته ی گفت:
چیزی لازم داشتی ؟
گفتم:
نه.ازصدای زنگ ساعت بیدار شدم والان هم خوابم نمیاد.
الان حالت چطوره؟
سوال اوباردیگرحادثه ی امروزرابرایم زنده کردشرمگین نگاهم رابه زیرانداختم
وگفتم:
باعث دردسر شما هم شدم.
دسش را لای موهایش برد وهمانطورکه بطرف پنجره اتاق میرفت گفت:
من خیلی وقت است که تودردسر افتادم .ازان روزی که مثل بچهابادوستت درمزرعه ی چایی دنبال هم می دویدید.دنیای پاک وزیبای تومرابه وجد اورده .ازان روزبه بعدمثل سایه دنبالت بودم دنیایی توزیبا بودهمان دنیایی که من دوست داشتم .زندگی بادشت وطبیعت من تا ان روز زندگی رادراینجا ومیان دودوماشین وبین ادمهای گذرانده بودم که برای پول زندگی می کنند .بادخترای زیادی سروکارداشتن ولی کسی نبودکه بهش تکیه کنم .دردسررادوست نداشتم دخترای لوس وخودخواه بودند که راه مبارزه با مشکلات رادوست نداشتند .یعنی اصلا بلدنبودن .طرزفکرانها پیرامون مسءلی بود که احتیاج به تفکرنداشتتد وهرچه را اراده میکردندباپول بدست می اوردند.ولی تودرمقابل چشمان من دری راگش
- ۱۰.۸k
- ۲۴ شهریور ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط