{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

"I fell in love with someone'' (P94) و (P95)

"I fell in love with someone'' (P94) و (P95)

جیمین به شکم کارمند زد...که حرفش نصف نیم شد....
" : آقای جئون عذر میخوام بهتون تبریک میگم که شخصایی که کوکائین ها و هروئین هایی که از انبار دزدیده شده رو پیدا کردیم و مواد تو انبار زیر گذاشتیم.
جیمین : اره همه ی موادی که دزدیده شده تو انبار گذاشتم میتونی بری ببینی...
کوک : اون عوضی ها کجا گذاشتین؟ زیرزمین؟
جیمین : اره تو زیرزمین گیر انداختیمشون
و بعد از حرف جیمین چنتا کارمند دیگه ای هم اومدن....
" آقای جئون واقعا تبریک میگیمممممم...
جونگکوک : این مسخره بازی ها چیه؟ جیمین؟*عصبانی*
جیمین : دیونه داری چیکار میکنی مگه من نگفتم بخش هیچی نگو*پشت گوشش*
کارمند دیگه : آقای جئون پدر شدنتون تبریک میگمم*ذوق*
(سکوت مطلق)
جیمین : عوضی نمیتونی خفه بشی
جونگکوک : یه بار دیگه بگو
جیمین : هیچی داشت شوخی میکرد
جونگکوک : جیمین خفه شو یه بار دیگه تو بگو
" : عاا پدر...شدن..تون...تبریک میگم.
جیمین : جونگکوک ببین تهیونگ اینارو بهم گفت....* رو کرد سمت اون کارمند* مگه من به تو نگفتم به هیچکس نگو...
اون کارمند رو کرد به سمت اون یکی....
" منم به تو گفتم به هیچ کس نگو...
جونگکوک : جیمین تو چی داری میگی؟*داد*
جیمین : جونگکوک ا.ت حاملست.
جونگکوک : .......
جیمین : داری بابا میشی خره*خنده*
جونگکوک بدون اینکه چیزی بگه سریع از جلوشون رفت و از شرکت خارج شد...
پایان فلش بک*

ا.ت : جونگکوک؟
جونگکوک : ا.ت
ا.ت : چیزی شده چرا انقدر زود اومدی چرا حال وضعت مناسب نیس
جونگکوک : چرا میخواستی ازم پنهون کنی
ا.ت : *متعجب* چیو؟
لحظه ای که از چشم جونگکوک اشکی خارج شد...
جونگکوک خم شد و لباس ا.ت رو بالا داد و به شکم ا.ت بوسه گذاشت....و شروع به نوازش کردن شکم ا.ت شد....
ا.ت : همه چیو فهمیدی؟
جونگکوک : از این هدیه ای که بهم بخشیدی خیلی خوشحالم*بغض*
ا.ت" به جونگکوک نگاه کردم که واقعا داشت گریه میکرد....مردی که چند آدم کشته...که بزرگترین سرکرده ی مافیا هست و همین الان جلوم زانو زده و داره گریه میکنه؟
منم خم شدم تا هم اندازش بشم...با دستام صورتش قاب کردم...و با انگشت شستم اشکهایی که ریخته رو پاک کردم...به چهره اش که موهای لخت بلندش جلو صورتش رو گرفته (غششش) زل زدم...ل.بم رو ل.بش. قرار دادم...شروع به م.ک زدش کردم...با صدا ل.بم از ل.بش جدا کردم...دستم آروم به سمت ال.تش بردم که یه فشاری بهش وارد کردم....که جونگکوک گفت...
کوک : نه ا.ت تو حامله ای نمیتونم همچین کاری باهات بکنم....
ا.ت : .....جونگکوک هیچ اتفاقی نمی افته دکتر گفته....
کوک : پس تو با تهیونگ رفته بودی متخصص زنان...
ا.ت : جونگکوک مهم نیس....

پارت ۹۵ تو کامنتا.
دیدگاه ها (۱۰)

چندپارتی از JKموضوع : اون رئیس باند مافیا هست و تو حامله ای ...

چندپارتی از JK 2 اجوما : اون رفته جلسه کاریش گفته خیلی مهمه...

"I fell in love with someone'' (P93)دکتر : *هنگید* پس همسر ش...

"I fell in love with someone'' (P92)حدودا گذشت و ماهم شروع ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط