{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part:13

اسم فیک:زخم های رقم خورده.

``فرصت طلایی``

رزا کیفش رو روی سکوی آشپزخانه رها کرد صدای غاروغور شکمش وحشتناک شنیده میشد اما بازهم ترجیح داد چیزی نخورد.

فقط از یخچال یک بطری آب برداشت و پس از چند دقیقه آن را کامل سر کشید.

بطری آب را توی دستش فشار داد انگار داشت عمیقا به یه نفر فک میکرد شایدهم فقط اینطور نشان داده میشد.

بطری را کنار سطل زباله پرتاب کرد انگار واقعا بی حوصله و بی جان بود حتی بطری کامل داخل سطل نرفت.

نگرانی درنگاهش موج میزد .
نه جایی برای انکار کردنش بود و نگاه پنهان کردنش دوش آب را باز کرد و با همان لباس ها زیر دوش آب قرار گرفت.

قطره های آب با لمس کردن بدنش حس سبکی به آن دست میداد شامپو را برداشت و به جای جای موهاش و قسمتی از بدنش زد.

چند دقیقه بعد حوله را برداشت و از حمام بیرون اومد زیرا وقت بشدت تنگ بود.

و او حتی فرصت منظم نفس کشیدن را هم نداشت.

لباس های مد نظرشو روی رختخواب رها کرد و مشغول رسیدگی به خودش شد.

برای بار آخر نگاهی کامل به خودش در آینه انداخت میخواست اگر نقصی در چهره یا اندامش دیده میشود را برطرف کند ماسک سیاهش را برداشت و مثل نقابی اغواگرانه به به چشم هایش بست.

هزاران حرف درنگاهش دیده میشد.
اما چشم هایش از هر حرفی سنگین تر و مورد توجه تر بود.

با موبایلش به الکساندر زنگ زد حدس زد که ممکن است بیرون باشد چون تو این چندساعت صدایی از الکساندر نشنیده بود.

+الو الکساندر جورش کردی.
الکساندر:آره تقریبا ردیفه.
+خوبه منتظرتم زودی بیا.
الکساندر:باشه مادام.
+دیوانه.


_________________________________


حیاط مهمانی مثل مهتاب روشن و نورانی بود.

عده ای داخل حیاط روی میزها با طرح سفید درحال خوردن و نوشیدن.

و عده ای دیگرهم داخل سالن اصلی بودند.


خدمتکاران از مهمانان به خوبی مهمان نوازی میکردند.
رزا و الکساندر حدس زده بودند بودند که قطعا آدم های سیاست مدار زیادی جمع شده اند.

اما در این حد غیر ممکن بود.

هرکدام نقاب های خاص خودشان با رنگ های متفاوتی را داشتند.



رزا کمی از یقه ی لباسش را کنار زد با یاد آوری نقشه ی مادرش موهای تنش یکی یکی سیخ شد.

_______________


+تو چه نقشه ای داری مامان.
مامان رزا:ففط اغواش کن کاری کن که خانم اون خونه شی و بعد هم تویه روز مشخص شده خون در رگهاشو متوقف کن.
+مامان من چجوری تهیونگو اغوا کنم من میخوام از اون....
مامان رزا:کی گفت حالا کیم تهیونگو اغوا کنی.
+متوجه. متوجه نمیشم مامان.
مامان رزا:خیلی ساده ست عین مار توی پوستشون فرو برو و یکی یکی نیششون بزن.
+اینومتوجه شدم اما کیو باید اغوا کنم.
مامان رزا:لی دونگ سون .

داستان اصلی شروع شد🙂

کامنت نذاری از پارت بعد خبری نی گفته باشم 🔪🔪

ادامه دارد.......
دیدگاه ها (۳۷)

پارت دوازدهم | راهی ویلاپارک لارامهمونی کم‌کم داشت تموم می‌ش...

پارت 4۱:روشناییِ سرخ و آبیِ چراغ‌های پلیس، از پنجره‌های بزرگ...

سوگند خون و برف -—“Oath of Blood and Snow‌PART 4ــــــــــــ...

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

وقتی نصف شب …

«رایحه پنهان»فردای آن روز | ۶:۰۴ صبحتق... تق... تق...صدای کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط