{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ❤ ❤ ❤

❤ ❤ ❤ ❤
عشق ....
پارت ۲۶


نیلوفر :
داشتم لباس هام رو تا می زدم محیا صدام زد بریم پایین منم کارمو نصفه نیمه گذاشتم از اتاق اومدم بیرون یه پیرهن چهارخونه ای قرمز پوشیده بود موهاشم بالای سرش بسته بود همیشه تو خونه راحت بودن ولی من شال سرم مینداختم وحجابمم کامل بود
- چی شده محیا ؟
محیا : نمی دونم بابا گفت بیاین پایین
رفتیم پایین دم غروب بود وآقا حسام ومحسن برگشته بودن خونه محمدم بود که با دیدنم لبخندی زدوگفت : چطور نیلوفر جان؟
- سلام به همه ممنون آقا محمد
کنار مامان نشستم آقا حسام با مهربونی گفت : تو اینجا ناراحتی دخترم ؟!
با صدای درورودی همه برگشتن مهرداد بود سلام کرد واومد کنار محمد نشست وسوالی گفت : چیزی شده ؟
آقا حسام : نه چیزی نشده بابا زن دایی ات میگه می خوام خونه بگیرم وازاینجا برم
مهرداد سری تکون داد وگفت : آخه چرا زن دایی ؟
آقا حسام : ما هم همینو می خوایم بدونیم
مامان با مهربونی گفت : حسام تو خیلی مهربونی همیشه نسبت به ما لطف داشتی ولی اینجوری بهتره
محمد: زن دایی تو این شهر غریب آخه کجا برید نیلوفرم به محیا عادت کرده
محیا بغض کرد وگفت : چرا برید زن دایی من بدون نیلوفر چیکار کنم
محسن لبخندی زدوگفت : بیا اشکش دراومد
محسن محیا رو بغل کرد مامان منو نگاه کردوگفت : نظر تو چیه نیلوفر
- من ...نمی دونم چی بگم ولی من اینجا رو آدم هاش رو دوست دارم
محیا : زن دایی تو رو خدا نرید
محمد : اگه سختتون بود یه خونه نقلی کنار خونه ای خودمون براتون می گیرم
مامان : نمی دونم چی بگم ولی اینجوری هم بده
عمه که تا حالا ساکت بود گفت : عمرا نمی زارم نرگس جون از اینجا بره نیلوفرم مثله ای بچه ای خودمه .
مامان تسلیم شد ومحسن گفت : امشب با بچه ها شام می ریم بیرون مامان
عمه : بچه ها
محسن به محمد ومهرداد اشاره کرد وگفت : اره دیگه بچه های خودمون
عمه : باشه مراقب خودتون باشید
محسن : پاشید آماده شید ببینم پاشو تو هم محیا هنوز داره آبغوره می گیره
محیا بهش اخم کرد ورفت کنار مهرداد نمی دونم چی تو گوشش گفت سرشو تکون داد وبا هم رفتن بالا
دیدگاه ها (۵)

پارت 43🎀 ویو آت 🎀رسیدیم خونه.آت: وای... خونه‌ی خودمون! 🥹🏠💜هی...

₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟏 ⊹˚₊𐙚🌷 ویو آت | فرودگاههشت سال...هش...

# قولی_که_شکست ###پارت ۵ تهیونگ گفت : _اره .. ولی شِش هاشو ...

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

داستان دل نشین خودم🥲 یه روزی هانما، از هانماهای شهر، یعنی ا...

چند پارتی جونگ کوک نشستیم سر میز شام که پسر عموی کوک نشست رو...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹ویو رینا___هشت سالم بود...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.38(روایت از زبان ا.ت)او...

چند پارتی✨تعطیلات بود و ات همراه جونگ‌کوک برای چند روز به ای...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط