اخرین دعا 26
#آخرین_دعا
𝙿𝚊𝚛𝚝 26:
"دو هفته بعد، دازای"
پرونده رو بستم و گذاشتم سر جاش
نگاهی به دور و برم انداختم و همونطور که دستی به تموم پرونده های قفسه ها میکشیدم، نفس عمیقی کشیدم
توی این دو هفته، یجورایی اوضاع بهتر شده بود..
بااینکه هنوز هم تعریف خوبی ازم سرزبونا نبود ولی حداقل توی قصر داشتم کارمو ادامه میدادم..
دستمو رو به یکی از پرونده ها نگهداشتم
+ خودشه..
اروم بیرون کشیدمش و روشو نگاهی انداختم
دفعه اولی بود که اسمش رو میشنیدم ولی طوری که بانو سلیا گفت، قبلا هم یبار با قصر قرارداد بسته و معامله به خوبی پیش رفته..
پرونده رو باز کردم و مشغول خوندن اطلاعاتش شدم
+ هوم.. پس بخاطر همینه.. اون از امپراتوری روس داره میاد..
نگاهی به صفحه های بعدی انداختم و مشغول خوندن تمامی اطلاعاتش شدم
نسبت به من، سابقه نسبتا زیادی داشت.. چیزی حدود پونزده سال و با بعضی تاجر هایی که منم باهاشون قرارداد داشتم، سروکار داشته..
دستی لابلای موهام بردم و به صندلیم تکیه کردم
+ تاجر زغال سنگ و ابریشم..
مکث کردم و به دیوار رو به روم زل زدم
+ اگه اینطوری باشه.. احتمال گرون فروختنش به قصر وجود داره.. مخصوصا برای ابریشم
دستامو روی میز گذاشتم و توی هم قفل کردم
با باز شدن در، نگاهمو چرخوندم
سلیا: خب.. کارت تموم شد؟
+ باید راجبش باهاتون حرف بزنم
جلوم نشست
- خب.. میشنوم..
+ مطمئنم که یه کاسه ای زیر نیم کاسهشونه
اخم کرد
- چطور؟
+ بذارید کاری کنم خودتون متوجه بشید..
مکث کردم و دستامو پایین اوردم
+ توی جلسه فردا، احتمالش خیلی زیاده که با تمام حرف هایی که بزنید موافقت کنه..
- خب این که خوبه
+ اتفاقا برعکس..
با چهره گیج شده ای بهم خیره شد و منتظر موند تا ادامه بدم
+ تایید کردن همه حرف ها بجای چونه زدن و بحث کردن، فقط برای جلب اعتماده.. تاجر هایی که میدونن طرف مقابلشون تازه کاره، اینکار رو میکنن تا باعث بشن فرد مقابل فکر کنه معامله به سودشه درحالی که اینطور نیست.. اونا قیمت اجناس رو بالاتر از حد انتظار میگن و کالاها رو بخاطر اعتمادی که شکل دادن میتونن دستکاری کنن.. به خصوص ابریشم..
نفسی که توی سینش حبس کرده بود بیرون فرستاد
- پس.. میگی چیکار کنیم..؟
+ توی جلسه، من باهاش حرف میزنم.. شما فقط قرارداد رو امضا کنید
- خب با همچین ادمی اصلا قرارداد نبستن که راحتتره
+ اتفاقا این ادم غیر از اینکه میتونه ضرر بزنه، اگه معامله درستی باهاش بسته بشه، سود خوبی برامون داره
- اما.. اینکار کلاهبرداری نیست..؟
به صندلیم تکیه دادم و دستامو دور سینم حلقه کردم
+ نه.. این یه نوع سود بردن هوشمندانه با رضایت و جلب اعتماد طرف مقابله..
سرشو پایین اورد و از جاش بلند شد
- اوه راستی.. اسمش چی بود..؟
پرونده رو بستم و به اسم روش خیره شدم
+ داستایوفسکی.. فئودور داستایوفسکی
برگردیم به کاور اصلی🦋
𝙿𝚊𝚛𝚝 26:
"دو هفته بعد، دازای"
پرونده رو بستم و گذاشتم سر جاش
نگاهی به دور و برم انداختم و همونطور که دستی به تموم پرونده های قفسه ها میکشیدم، نفس عمیقی کشیدم
توی این دو هفته، یجورایی اوضاع بهتر شده بود..
بااینکه هنوز هم تعریف خوبی ازم سرزبونا نبود ولی حداقل توی قصر داشتم کارمو ادامه میدادم..
دستمو رو به یکی از پرونده ها نگهداشتم
+ خودشه..
اروم بیرون کشیدمش و روشو نگاهی انداختم
دفعه اولی بود که اسمش رو میشنیدم ولی طوری که بانو سلیا گفت، قبلا هم یبار با قصر قرارداد بسته و معامله به خوبی پیش رفته..
پرونده رو باز کردم و مشغول خوندن اطلاعاتش شدم
+ هوم.. پس بخاطر همینه.. اون از امپراتوری روس داره میاد..
نگاهی به صفحه های بعدی انداختم و مشغول خوندن تمامی اطلاعاتش شدم
نسبت به من، سابقه نسبتا زیادی داشت.. چیزی حدود پونزده سال و با بعضی تاجر هایی که منم باهاشون قرارداد داشتم، سروکار داشته..
دستی لابلای موهام بردم و به صندلیم تکیه کردم
+ تاجر زغال سنگ و ابریشم..
مکث کردم و به دیوار رو به روم زل زدم
+ اگه اینطوری باشه.. احتمال گرون فروختنش به قصر وجود داره.. مخصوصا برای ابریشم
دستامو روی میز گذاشتم و توی هم قفل کردم
با باز شدن در، نگاهمو چرخوندم
سلیا: خب.. کارت تموم شد؟
+ باید راجبش باهاتون حرف بزنم
جلوم نشست
- خب.. میشنوم..
+ مطمئنم که یه کاسه ای زیر نیم کاسهشونه
اخم کرد
- چطور؟
+ بذارید کاری کنم خودتون متوجه بشید..
مکث کردم و دستامو پایین اوردم
+ توی جلسه فردا، احتمالش خیلی زیاده که با تمام حرف هایی که بزنید موافقت کنه..
- خب این که خوبه
+ اتفاقا برعکس..
با چهره گیج شده ای بهم خیره شد و منتظر موند تا ادامه بدم
+ تایید کردن همه حرف ها بجای چونه زدن و بحث کردن، فقط برای جلب اعتماده.. تاجر هایی که میدونن طرف مقابلشون تازه کاره، اینکار رو میکنن تا باعث بشن فرد مقابل فکر کنه معامله به سودشه درحالی که اینطور نیست.. اونا قیمت اجناس رو بالاتر از حد انتظار میگن و کالاها رو بخاطر اعتمادی که شکل دادن میتونن دستکاری کنن.. به خصوص ابریشم..
نفسی که توی سینش حبس کرده بود بیرون فرستاد
- پس.. میگی چیکار کنیم..؟
+ توی جلسه، من باهاش حرف میزنم.. شما فقط قرارداد رو امضا کنید
- خب با همچین ادمی اصلا قرارداد نبستن که راحتتره
+ اتفاقا این ادم غیر از اینکه میتونه ضرر بزنه، اگه معامله درستی باهاش بسته بشه، سود خوبی برامون داره
- اما.. اینکار کلاهبرداری نیست..؟
به صندلیم تکیه دادم و دستامو دور سینم حلقه کردم
+ نه.. این یه نوع سود بردن هوشمندانه با رضایت و جلب اعتماد طرف مقابله..
سرشو پایین اورد و از جاش بلند شد
- اوه راستی.. اسمش چی بود..؟
پرونده رو بستم و به اسم روش خیره شدم
+ داستایوفسکی.. فئودور داستایوفسکی
برگردیم به کاور اصلی🦋
- ۱۱.۰k
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط