{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p74🩸

ویو جسیکا :
این دختر چقدر کثافته ….. وای خدا این چی بود که دیدم ….! داشت خودشو به جونگ کوک نزدیک می‌کرد اونم با اون سروز اخه ….. وای خدا … آدم کثیف مثل این ندیده بودن …. رفتم تا بخوابم ….. خودمو انداختم روی تخت به زور خودمو خوابوندم ….
نور به چشم هام خورد…. چشامو به زور باز کردم …. دیدم یکی پرده رو کنار زده …. ولی کسی نبود …. بلند شدم پرده رو دوباره درست کردم …. نشستم روی تختم …. رفتم سمت حموم …. آماده شدم رفتم از اتاقم بیرون که فقط جین بیدارشده بود نشسته بود روی مبل …. بهم نگاه کرد …
جین : بیدار شدی ….
جسیکا : اره … بقیه هنوز خوابند ….
جین : جونگ کوک یومی اره یوری گفت که کار دارم بعد میاد ….
جسیکا ؛ هااا …
جین : تا کیه میخایی اونجا وایسی…
رفتم روبه روش نشستم …
جسیکا : صبحانه خوردی …
جین : نه جونگ کوک اینها بیدار بشند بعدن …..
جسیکا : باشه ….
بعد جین دوباره به گوشیش نگاه کرد …. منم موندم چیکار کنم …. منم گوشیمو از جبم در آوردم یکم چیک کردم …. داشتم با یکی از دوستام حرف میزدم میخندیدم ….
جین : دوست پسر داری ….
با این حرفش چشمام گرد شد ….
جسیکا : نه بابا دوست پسر چیه ….
جین : ها خو ….
جین: به کسی هم علاقه نداری ….
جسیکا : نمیشه به کسی اعتماد کرد ….
جین : کی گفته نمیشه همه که مثل هم نیستند ….
جسیکا : نمیدونم اخه من هیچ وقت عاشق نشدم ….
جین : اره از چهرت معلومه که دختر سخت پسندی هستی ….
جسیکا : به گمونم …. تو چی عاشق نشدی ….
جین : چرا شدم ….
جسیکا : واقعا چه خوب …. الان اون دختر خوششانس کیه …..
جین : رازه …
جسیکا : من آدم راز نگه داریم ….
جین : نمیدونم قبولی میکنه یا نه …. به نظرت چی بگم بهش ….
جسیکا : نمیدونم والا …. خو بهش بگو دوسش داری …
جین کامل تکیه داد به مبل سرشو گذاشت روی تاج مبل چشماشو بست..
جین : دوست دارم الان پاشو برو به خودت بگو ….
یکم مونده بود قلبم از دهنم بیاد بیرون …. این الان چی گفت نمیدونستم باید چیکار کنم اول فک کردم داره شوخی میکنه ….
جسیکا : شوخی باهالی بود ….
جین : چرا فک میکنی دارم شوخی میکنم …
این بار دیگه فلج شدم …. جین داشت مستقیم توی چشم هام نگاه می‌کرد منم نمیتونستم چشم از چشماش بردارم نمیدونم چم شده بود اینجا چه خبر …. دارم خوب میبینم اگه خوابه تورو خدا یکی بیدارم کنه …چرا داره همچین حرف ها رو میگه ….
جونگ کوک : شما کیه بیدار شدید …
با صدای جونگ کوک به خودم ومدم دیگه به چشماش نگاه نکردم سریع بلند شدم تا برم ….
جونگ کوک : اوو کجا …
جسیکا : الا ….الان میام …
بعد رفتم توی اتاقم در رو بستم پشت در وایسادم …. دستمو گذاشتم روی قلبم …. یهو بندم داغ شد خودمو توی اینه نگاه کردم گونه هام کامل قرمز شده بود …. با هر دو ستم به خودم باد میزدم …. اووووف …. چیزی نیست … چیزی نیست …. اخه چطور چیزی نیست داری چی میگی ….
وای خدا من چم شده … رفتم روی تختم نشستم …. آروم آروم نفس عمیق کشیدم …. آروم چیزی نیست …. خودمو به عقب انداختم روی تخت ….
ویو یوری سا :
ومده بودم بیرون … چون خیلی وقته بیدا شده بودم رفتم کافه ….. نشستم یکی صدام زد …
هیون سو : سلام خانوم محترم میتونم اینجا بشینم …
یوری : اره چرا که نه …
هیون سو نشست …
یوری : سلام …. چطوری ….
هیون سو ؛ خوبم به لطفا شما ….
یوری : به لطف من …!
هیون سو : بخاطر اینکه گذاشتید توی شرکت شما کار بکنم ….
یوری : ها اون نه بابا کاری نکردم ….
داشتیم حرف میزدیم که یهو همه جا سر صدا شد رومو برگردوندم چهار نفر با ماسک سیاه ومدن داخل …. اسلحه رو روی صندوق داد گرفت …. به صندوق دا میگفت پول ها رو بده بقیه همه داشتند کیف جیب اونهای که نشسته بودن رو خالی می‌کردند ….. یکشون ومد سمت منو هیون سو فقط دو نفرشون اسلحه داشتند ….
دزد : کیف گوشی هر چی داری رد کن بیاد …. سریع …. مگه با تو نیستم
اسلحه رو گذاشت روی پیشونیم ….
دزد : میخایی بمیری اره …..
اسلحه رو از دستش گرفتم مستقیم به پاش شلیک کردم …..
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

پارت هشتسوهو: چ...چیکوک:شو..شوخی کردم باباسوهو رفت کوک هم رف...

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۵«مهمان ناخوانده» 👤🔥صدای قدم‌ها توی ر...

« فقط پیش تو »بعد از شام، ا.ت ظرف‌ها رو جمع کرد و به آشپزخون...

پارت ۶۸ صدای ماشین‌ها از بیرون ساختمان نزدیک‌تر می‌شد.یونا د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط