ازدواج اجباری
𝙵𝚘𝚛𝚌𝚎𝚍 𝚖𝚊𝚛𝚛𝚒𝚊𝚐𝚎
(𝙿𝚊𝚛𝚝 60)
"دکتر به سمتشون با قیافه ای نا امید قدم برداشت، ات با استرس زیادی بلند شد و سریع به سمت دکتر رفت و صداش میلرزید"
ات: آقای دکتر! پدرم حالش خوبه؟؟
دکتر: "آهی کشید و به جونگ کوک نگاه کرد" ایشون چه نسبتی با شما دارن؟؟
"جونگ کوک هم از روی صندلی بلند شد و پشت ات ایستاد و دستشو گذاشت رو شونه اش"
جونگ کوک: شوهرشم...
دکتر: پس فکر میکنم که راجب آقای مین بهتره که با شما حرف بزنم
ات: چرا چرا؟ من دختر ایشونم آقای دکتر چی دارید میگید!
دکتر: شما وضعیتتون نسبتا برای شنیدنش نرمال نیست ... پس بهتره که فعلا شما ندونید
ات: نه نه خواهش میکنم... من حالم خوبه لطفا بهم بگید آقای دکتر ( اشک هاش همینطور میریختن و میلرزید)
جونگ کوک: ( آهی کشید و برگشت طرف ات و از شونه هاش گرفت و روبه روی خودش قرار داد) گوش کن ... آقای دکتر راست میگن ... تو به اندازه کافی حالت خوب نیستش! تو بشین اینجا من زودی برمیگردم ... مطمئنم که حال پدر خوبه پس آروم باش و نگران نباش
ات: آخه چطور میتونم نگران نباشم ؟! اگه خوبه چرا ازم چیزیو میخواید مخفی کنید؟! خواهش میکنم بهم بگید جونگ کوک لطفاً ( هق هق هاش بلند شد و سرشو توی سینه ی جونگ کوک فرو برد و دستاش بر روی بازوهای اون مشت شده بود و گریه میکرد)
"جونگ کوک دیگه نتونست تحمل کنه و محکم ات رو بغل کرد و موهاش نوازش میکرد و سعی میکرد آرومش کنه ... بالاخره بعد مدتی جونگ کوک به اتاق دکتر مراجعه کرد و بر روی صندلی نشسته و با چشمایی نگران به دکتر خیره بود"
دکتر: خب ... آقای جئون ( آهی کشید و خودکارشو لای انگشت هاش گرفته بود و میزد رو میز و به جئون نگاه میکرد)
دکتر: آقای مین، چندان وضعیت خوبی ندارن! یعنی ما تموم تلاشمون رو کردیم تا اوضاع به اینجا نکشه ... ولی ایشون میشه گفت توی همین بیمارستان بر روی تخت حدود چند دقیقه پیش سکته کردن و نبضشون واقعا خیلی پایینه! و همچنین ضربان قلبشون ... بخوام به طور روراست بگم ایشون الان به کما رفتن ...
جونگ کوک: وای نه ... ( یه دستشو محکم زد رو پاهاش و آهی کشید و به اطراف نگاه کرد)
دکتر: قراره عملی انجام بشه که حدود چند ساعت طول میکشه ... اگر ایشون از این عمل جون سالم بدر بردن که خب واقعا معجزه اس ... اگرم نبردن که خب تسلیت میگم ، ایشون سنشون بالاست و همچین فشار عصبی ای که بهشون وارد شده رو خب نمیتونن تحمل کنن ... شما گفتید که غش کردن درسته؟
جونگ کوک: ( سرشو تکون داد و یه دستش رو دهنش و اون یکی رو پاهاش و به حرفای دکتر گوش میداد)
دکتر: خب به هر حال ما هر کمکی که از دستمون بر بیاد انجام میدیم ...
_________________________
ادامه اش تو کامنتا
(𝙿𝚊𝚛𝚝 60)
"دکتر به سمتشون با قیافه ای نا امید قدم برداشت، ات با استرس زیادی بلند شد و سریع به سمت دکتر رفت و صداش میلرزید"
ات: آقای دکتر! پدرم حالش خوبه؟؟
دکتر: "آهی کشید و به جونگ کوک نگاه کرد" ایشون چه نسبتی با شما دارن؟؟
"جونگ کوک هم از روی صندلی بلند شد و پشت ات ایستاد و دستشو گذاشت رو شونه اش"
جونگ کوک: شوهرشم...
دکتر: پس فکر میکنم که راجب آقای مین بهتره که با شما حرف بزنم
ات: چرا چرا؟ من دختر ایشونم آقای دکتر چی دارید میگید!
دکتر: شما وضعیتتون نسبتا برای شنیدنش نرمال نیست ... پس بهتره که فعلا شما ندونید
ات: نه نه خواهش میکنم... من حالم خوبه لطفا بهم بگید آقای دکتر ( اشک هاش همینطور میریختن و میلرزید)
جونگ کوک: ( آهی کشید و برگشت طرف ات و از شونه هاش گرفت و روبه روی خودش قرار داد) گوش کن ... آقای دکتر راست میگن ... تو به اندازه کافی حالت خوب نیستش! تو بشین اینجا من زودی برمیگردم ... مطمئنم که حال پدر خوبه پس آروم باش و نگران نباش
ات: آخه چطور میتونم نگران نباشم ؟! اگه خوبه چرا ازم چیزیو میخواید مخفی کنید؟! خواهش میکنم بهم بگید جونگ کوک لطفاً ( هق هق هاش بلند شد و سرشو توی سینه ی جونگ کوک فرو برد و دستاش بر روی بازوهای اون مشت شده بود و گریه میکرد)
"جونگ کوک دیگه نتونست تحمل کنه و محکم ات رو بغل کرد و موهاش نوازش میکرد و سعی میکرد آرومش کنه ... بالاخره بعد مدتی جونگ کوک به اتاق دکتر مراجعه کرد و بر روی صندلی نشسته و با چشمایی نگران به دکتر خیره بود"
دکتر: خب ... آقای جئون ( آهی کشید و خودکارشو لای انگشت هاش گرفته بود و میزد رو میز و به جئون نگاه میکرد)
دکتر: آقای مین، چندان وضعیت خوبی ندارن! یعنی ما تموم تلاشمون رو کردیم تا اوضاع به اینجا نکشه ... ولی ایشون میشه گفت توی همین بیمارستان بر روی تخت حدود چند دقیقه پیش سکته کردن و نبضشون واقعا خیلی پایینه! و همچنین ضربان قلبشون ... بخوام به طور روراست بگم ایشون الان به کما رفتن ...
جونگ کوک: وای نه ... ( یه دستشو محکم زد رو پاهاش و آهی کشید و به اطراف نگاه کرد)
دکتر: قراره عملی انجام بشه که حدود چند ساعت طول میکشه ... اگر ایشون از این عمل جون سالم بدر بردن که خب واقعا معجزه اس ... اگرم نبردن که خب تسلیت میگم ، ایشون سنشون بالاست و همچین فشار عصبی ای که بهشون وارد شده رو خب نمیتونن تحمل کنن ... شما گفتید که غش کردن درسته؟
جونگ کوک: ( سرشو تکون داد و یه دستش رو دهنش و اون یکی رو پاهاش و به حرفای دکتر گوش میداد)
دکتر: خب به هر حال ما هر کمکی که از دستمون بر بیاد انجام میدیم ...
_________________________
ادامه اش تو کامنتا
- ۹۰.۰k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط