one and only part 2:
از فردای اون شب، انگار یونجون دکمهای تو خودش رو خاموش کرده بود و یکی دیگه رو روشن.
دکمهی «پیگیر بودن».
دکمهای که هیچوقت برای کسی استفادهاش نمیکرد.
اولش ساده شروع شد. وسط جلسهی ادیت، صندلیش رو کشید کنار سوبین.
اونقدر نزدیک که آرنجشون گهگاهی به هم میخورد.
بعدش سختتر.
بهونههای الکی:
«این عکس نورش خوب نیست، بیا دوباره بگیر.»
«به نظرم این لباس روی من خوب نمیشینه، انتخاب بعدی رو تو بکن.»
«ناهار خوردی؟ نه؟ پس با من بیا.»
هر بار هم با خونسردی و شیطنتی که همکارها رو قاطی میکرد و سوبین رو خستهتر.
سوبین اولش بیتوجهی کرد. بعدش اخم. بعدش سکوتِ تیز.
ولی یونجون… انگار از دیوار خوردن لذت میبرد.
هر چی سردترش میکرد، بیشتر نزدیک میشد.
هر چی بیمحلی میدید، بیشتر میخندید.
برای اولین بار، خودش هم نمیفهمید چرا.
روز سوم بود که سوبین تقریباً داشت لنز دوربین رو میپیچوند که یونجون از پشت خم شد، دستهاشو گذاشت روی لبهی میز، صورتش نزدیک گوش سوبین.
آروم، نرم، ولی با همون اعتمادبهنفس همیشگی گفت:
«چیزی که اذیتت میکنه رو بهم بگو… شاید بتونم—»
صدای سوبین به شکل غافلگیرکنندهای بلند شد:
«چوی یونجون! لطفاً دست از سرم بردار!»
استودیو ساکت شد.
همه نگاهها رفت سمتشون.
اما یونجون… عقب نرفت.
فقط برای اولین بار توی این چند روز، واقعاً متوقف شد.
سوبین ادامه داد، نفسنفسزنان، انگار تازه فهمیده باشه چقدر حرف تو گلویش مانده:
«من خستهام. واقعاً خستهام. اونقدر که حتی نمیتونم خودمو جمع کنم. تو چرا اینو نمیفهمی؟ چرا نمیذاری حتی نفس بکشم؟»
دست سوبین کمی میلرزید. نه از عصبانیت. از فشار. از فروپاشیای که سعی میکرد جمعش کنه.
و یونجون…
برای اولین بار تو عمرش، حس کرد جلوی کسی کوچیک شده.
نه از غرور، از فهمیدن.
از اینکه سوبین فقط یه مانع نیست؛ یه آدمه.
یه آدم زخمی.
_____________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
دکمهی «پیگیر بودن».
دکمهای که هیچوقت برای کسی استفادهاش نمیکرد.
اولش ساده شروع شد. وسط جلسهی ادیت، صندلیش رو کشید کنار سوبین.
اونقدر نزدیک که آرنجشون گهگاهی به هم میخورد.
بعدش سختتر.
بهونههای الکی:
«این عکس نورش خوب نیست، بیا دوباره بگیر.»
«به نظرم این لباس روی من خوب نمیشینه، انتخاب بعدی رو تو بکن.»
«ناهار خوردی؟ نه؟ پس با من بیا.»
هر بار هم با خونسردی و شیطنتی که همکارها رو قاطی میکرد و سوبین رو خستهتر.
سوبین اولش بیتوجهی کرد. بعدش اخم. بعدش سکوتِ تیز.
ولی یونجون… انگار از دیوار خوردن لذت میبرد.
هر چی سردترش میکرد، بیشتر نزدیک میشد.
هر چی بیمحلی میدید، بیشتر میخندید.
برای اولین بار، خودش هم نمیفهمید چرا.
روز سوم بود که سوبین تقریباً داشت لنز دوربین رو میپیچوند که یونجون از پشت خم شد، دستهاشو گذاشت روی لبهی میز، صورتش نزدیک گوش سوبین.
آروم، نرم، ولی با همون اعتمادبهنفس همیشگی گفت:
«چیزی که اذیتت میکنه رو بهم بگو… شاید بتونم—»
صدای سوبین به شکل غافلگیرکنندهای بلند شد:
«چوی یونجون! لطفاً دست از سرم بردار!»
استودیو ساکت شد.
همه نگاهها رفت سمتشون.
اما یونجون… عقب نرفت.
فقط برای اولین بار توی این چند روز، واقعاً متوقف شد.
سوبین ادامه داد، نفسنفسزنان، انگار تازه فهمیده باشه چقدر حرف تو گلویش مانده:
«من خستهام. واقعاً خستهام. اونقدر که حتی نمیتونم خودمو جمع کنم. تو چرا اینو نمیفهمی؟ چرا نمیذاری حتی نفس بکشم؟»
دست سوبین کمی میلرزید. نه از عصبانیت. از فشار. از فروپاشیای که سعی میکرد جمعش کنه.
و یونجون…
برای اولین بار تو عمرش، حس کرد جلوی کسی کوچیک شده.
نه از غرور، از فهمیدن.
از اینکه سوبین فقط یه مانع نیست؛ یه آدمه.
یه آدم زخمی.
_____________________
#فنفیکشن #بیال #یونبین #توباتو
- ۳۱۷
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط