فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۴۷
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
بیشتر کارمندها وسایلشون رو جمع میکردن.
هانا هم لپتاپش رو خاموش کرد.
همون موقع مینهو با کمی استرس کنار میزش ایستاد.
ـ هانا...
ـ بله؟
ـ امشب... وقت داری؟
هانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
مینهو لبخند زد، اما معلوم بود استرس داره.
ـ یه رستوران جدید نزدیک شرکته.
گفتم... اگه دوست داشتی با هم شام بخوریم.
فقط برای اینکه یه کم از فضای کار دور بشیم.
هانا چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
مینهو نفس راحتی کشید.
ـ واقعاً؟
ـ آره. ولی فقط یه شام، چون فردا کلی کار داریم.
مینهو خندید.
ـ همینم برای من کافیه.
...
طبقهی آخر...
جونگ کوک تازه از جلسه بیرون اومده بود.
منشی به سمتش رفت.
ـ آقای جئون.
ـ بله؟
ـ یه گزارش دیگه هم هست...
راستی، فکر کنم آقای مینهو از خانم هانا دعوت کردن که بعد از کار با هم برن شام.
جونگ کوک لحظهای مکث کرد.
ـ از کجا میدونین؟
ـ اتفاقی شنیدم.
جونگ کوک چیزی نگفت.
فقط پروندهای که دستش بود رو محکمتر گرفت.
...
چند دقیقه بعد...
هانا و مینهو از ساختمان خارج شدن.
مینهو در ماشینش رو براش باز کرد.
ـ بفرمایید.
هانا با خنده گفت:
ـ لازم نبود اینقدر رسمی رفتار کنی.
ـ بذار امروز یه کم متفاوت باشه.
همون لحظه...
ماشین مشکی جونگ کوک جلوی ورودی توقف کرد.
جونگ کوک برای سوار شدن از ساختمان بیرون اومد.
نگاهش درست روی هانا و مینهو افتاد.
دید که هانا با لبخند سوار ماشین مینهو شد.
برای چند ثانیه همونجا ایستاد.
راننده پرسید:
ـ آقای جئون؟
اما جونگ کوک انگار نشنیده بود.
نگاهش هنوز روی ماشینی بود که آرام از شرکت دور میشد.
...
آقای چوی از پشت سرش رسید.
ـ هنوز نرفتی؟
جونگ کوک خیلی آروم گفت:
ـ داشتن میرفتن شام.
آقای چوی نگاهی به خیابون انداخت.
ـ آره.
سکوت...
بعد با لبخند معنیداری گفت:
ـ اگه همینطور فقط تماشا کنی...
ممکنه یه روز دیر برسی.
جونگ کوک اخم کرد.
ـ منظورتون چیه؟
ـ منظوری که خودت بهتر از من میدونی.
جونگ کوک هیچ جوابی نداد.
اما این بار...
برای اولین بار، دلش نمیخواست هانا کنار مرد دیگهای باشه.
و این حس...
دیگه فقط حسادت نبود.
...
از اون طرف...
داخل رستوران...
هانا و مینهو کنار پنجره نشسته بودن.
بعد از چند دقیقه صحبت دربارهی کار، مینهو جدی شد.
ـ هانا...
امشب فقط برای شام دعوتت نکردم.
هانا با کنجکاوی نگاهش کرد.
ـ پس برای چی؟
مینهو نفس عمیقی کشید.
ـ چون یه حرفی دارم...
که مدتهاست نتونستم بزنم.
هانا آروم فنجونش رو روی میز گذاشت.
و درست در همون لحظه...
درِ رستوران باز شد.
جونگ کوک، که برای جلسهای کاری به همان رستوران آمده بود، وارد شد.
چشمش اتفاقی به میز کنار پنجره افتاد...
و با دیدن هانا و مینهو، بیاختیار همانجا ایستاد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
هوا کمکم رو به تاریکی میرفت.
بیشتر کارمندها وسایلشون رو جمع میکردن.
هانا هم لپتاپش رو خاموش کرد.
همون موقع مینهو با کمی استرس کنار میزش ایستاد.
ـ هانا...
ـ بله؟
ـ امشب... وقت داری؟
هانا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
مینهو لبخند زد، اما معلوم بود استرس داره.
ـ یه رستوران جدید نزدیک شرکته.
گفتم... اگه دوست داشتی با هم شام بخوریم.
فقط برای اینکه یه کم از فضای کار دور بشیم.
هانا چند ثانیه فکر کرد.
بعد لبخند زد.
ـ باشه.
مینهو نفس راحتی کشید.
ـ واقعاً؟
ـ آره. ولی فقط یه شام، چون فردا کلی کار داریم.
مینهو خندید.
ـ همینم برای من کافیه.
...
طبقهی آخر...
جونگ کوک تازه از جلسه بیرون اومده بود.
منشی به سمتش رفت.
ـ آقای جئون.
ـ بله؟
ـ یه گزارش دیگه هم هست...
راستی، فکر کنم آقای مینهو از خانم هانا دعوت کردن که بعد از کار با هم برن شام.
جونگ کوک لحظهای مکث کرد.
ـ از کجا میدونین؟
ـ اتفاقی شنیدم.
جونگ کوک چیزی نگفت.
فقط پروندهای که دستش بود رو محکمتر گرفت.
...
چند دقیقه بعد...
هانا و مینهو از ساختمان خارج شدن.
مینهو در ماشینش رو براش باز کرد.
ـ بفرمایید.
هانا با خنده گفت:
ـ لازم نبود اینقدر رسمی رفتار کنی.
ـ بذار امروز یه کم متفاوت باشه.
همون لحظه...
ماشین مشکی جونگ کوک جلوی ورودی توقف کرد.
جونگ کوک برای سوار شدن از ساختمان بیرون اومد.
نگاهش درست روی هانا و مینهو افتاد.
دید که هانا با لبخند سوار ماشین مینهو شد.
برای چند ثانیه همونجا ایستاد.
راننده پرسید:
ـ آقای جئون؟
اما جونگ کوک انگار نشنیده بود.
نگاهش هنوز روی ماشینی بود که آرام از شرکت دور میشد.
...
آقای چوی از پشت سرش رسید.
ـ هنوز نرفتی؟
جونگ کوک خیلی آروم گفت:
ـ داشتن میرفتن شام.
آقای چوی نگاهی به خیابون انداخت.
ـ آره.
سکوت...
بعد با لبخند معنیداری گفت:
ـ اگه همینطور فقط تماشا کنی...
ممکنه یه روز دیر برسی.
جونگ کوک اخم کرد.
ـ منظورتون چیه؟
ـ منظوری که خودت بهتر از من میدونی.
جونگ کوک هیچ جوابی نداد.
اما این بار...
برای اولین بار، دلش نمیخواست هانا کنار مرد دیگهای باشه.
و این حس...
دیگه فقط حسادت نبود.
...
از اون طرف...
داخل رستوران...
هانا و مینهو کنار پنجره نشسته بودن.
بعد از چند دقیقه صحبت دربارهی کار، مینهو جدی شد.
ـ هانا...
امشب فقط برای شام دعوتت نکردم.
هانا با کنجکاوی نگاهش کرد.
ـ پس برای چی؟
مینهو نفس عمیقی کشید.
ـ چون یه حرفی دارم...
که مدتهاست نتونستم بزنم.
هانا آروم فنجونش رو روی میز گذاشت.
و درست در همون لحظه...
درِ رستوران باز شد.
جونگ کوک، که برای جلسهای کاری به همان رستوران آمده بود، وارد شد.
چشمش اتفاقی به میز کنار پنجره افتاد...
و با دیدن هانا و مینهو، بیاختیار همانجا ایستاد.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۶k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط