{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان هستی بان تاریکی

رمان هستی بان تاریکی
پارت ۳٠
اسم اصلی من ارشیاهه ولی جنیان بهم میگن مازور اشم اصلیم نیست توی شیاطین همین جوری بهم میگن
گفتم: حالا بهت بگم چی: بگو مازور
و گریه نکن و دستمالی در اورد و اشک هامو پاک کرد
و بعدش منو بغل کرد و در گوشم گفت قوی تر باش و انتقام بگیر تو میتونی
دیدی بهت گفتم نرو به حرف من گوش ندادی رفتی شد این
اگه باز گوش نگیری بدبخت میشی گفت: گرسنت نیست برات چیزی بیارم؟
گفتم مهربون شدی اون چند روز بهم غذا نمیدادی
گفت سکوت میکنم که منطقی تره بهم یک کتاب داد و گفت مال توعه
گفتم چی هست
گفت همون کتاب جادوگری و احظار اجنه که منو کرد این
گفتم دیگع مال توعه کار من باهاش تموم شده
نوبت توعه کع صاحبش شی
وای ممنون خیلی چیز با ارزشیع
گفت: از کسی که یه روز ارزو نابودیشو داشتی تشکر میکنی!
سرمو انداختم پایین خجالت کشیدم
گفتم حالا کع بهتر فکر میکنم گشنمه
گفت خوب صبر کن
رفت پایین
منم اتاق جدید مو دید زدم یع تخت دو نفره قشنگ سیاه کنارش دوتا پذ تختی و یک کتاب خونه داره و حموم دسشویی نداشت یک اینه قدی بلند داشت و یک مبل ویک کمد و یک میز و رثی پا تختی یک گل خشک بود
در زد
گفتم بیا تو
با ادب شذی در میزنی قبلا که از این کارا نمیکردی
خنده ای شیطانی زد
و برام غذا اورد املت اورده بود و سبزی
شروع کردم به خوردن گفت خوب تنهات میزارم...
گفتم میشه نری
گفت چرا
گفتم میترسم
گفت نترس حواسم هیت نمیزارم اذیت شی
ادامه دارد
دیدگاه ها (۳۵)

𓆩𐙚..چندپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

۲پارتی از لینو درخواستی p1 ویو سوا یه ۲ روزی بود که لینو...

رمان عشق ممنوع

Part ²⁰ویو لیلیخوابوندمش رو تخت و پتو رو کشیدم روش چند روز ب...

رمان تهیونگ

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط