آرام مثل نسیم

ریحانه همیشه اهل شلوغی نبود. دختری آرام، با دنیای خودش، که ترجیح می‌داد شب‌ها به آسمون نگاه کنه تا مهمونی بره. کتاب خوندن، موسیقی‌های ملایم و صدای بارون چیزهایی بودن که بهش آرامش می‌دادن.
توی یکی از سفرهای کاری‌اش به سئول، یه اتفاق خاص افتاد. برای یه پروژه‌ی فرهنگی دعوت شده بود که قرار بود چند هنرمند ایرانی و کره‌ای با هم کار کنن.
درست همون‌جا بود که برای اولین‌بار با جونگ‌کوک روبه‌رو شد. نه روی صحنه، نه با نورهای شدید... بلکه ساده، با موهای جمع‌شده و یک لیوان قهوه در دست، مشغول تماشای یک تابلوی خطاطی ایرانی.
ریحانه کنارش ایستاد، و بعد از چند ثانیه گفت:
«اون شعر، حافظه... در مورد عشقیه که مثل رود آرومه ولی هیچ‌وقت متوقف نمی‌شه.»
جونگ‌کوک لبخند زد و گفت:
«مثل حس من... وقتی صدای فارسی رو می‌شنوم. قشنگه، حتی اگه همه‌شو نفهمم.
ریحانه و جونگ‌کوک شروع کردن به وقت گذروندن کنار هم. نه با هیجان زیاد، نه با اغراق. با پیاده‌روی‌های طولانی توی خیابون‌های سئول، کافه های دنج، و صحبت‌هایی که هیچ‌وقت به پایان نمی‌رسیدن.
اولین بوسه‌شون زیر بارون بود. جایی که جونگ‌کوک، آرام موهای خیس ریحانه رو کنار زد، لبخند زد و گفت:
«می‌دونی؟ تو یه جوری آرومی... که آدمو وابسته می‌کنی.»
ریحانه هم لبخند زد و گفت:
«و تو یه جوری مهربونی، که آدم باورش می‌شه می‌تونه دوباره عاشق بشه.»
اون شب، لب‌های همو لمس کردن، نه با عجله، نه با هیجان، بلکه با عشقی که از دلشون جوشید. بوسه‌ای نرم و پر از حس.
صبح‌ها با یه فنجون قهوه و بوسه‌ای روی پیشونی شروع می‌شد. عصرها توی خونه‌ی کوچیکی که کنار رودخانه گرفته بودن، با صدای آهنگ‌های قدیمی کنار هم وقت میگذروندن.
گاهی جونگ‌کوک، بی‌دلیل، فقط به چشم‌های ریحانه نگاه می‌کرد، موهاشو کنار می‌زد، و لب‌هاشو روی لب‌های اون می‌ذاشت. آرام، کوتاه، ولی از ته دل.
چند ماه بعد، جونگ‌کوک توی همون پیاده‌روی کنار رود گفت:
«ریحانه، من دوست ندارم عشقمون فقط یه خاطره باشه. من می‌خوام هر روز صبح چشم‌هامو با بوسه‌هات باز کنم. می‌مونی کنارم؟»
ریحانه، با اشک‌هایی از جنس خوشبختی، فقط یک کلمه گفت:
«آره...»
و لب‌هاش رو به جونگ‌کوک نزدیک کرد. بوسه‌ای طولانی، که نشون می‌داد این عشق، واقعی‌ترین چیزیه که تا حالا حس کرده بودن.

پایان.......
دیدگاه ها (۵)

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

چندپارتی جونگ کوک

دختر و پارتی

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

### پارت ۱۲: فراتر از سایه‌هادو هفته از اون شبِ جهنمی توی ان...

« فقط پیش تو » چند دقیقه گذشته بود و جونگ‌کوک هنوز سرش روی پ...

dark life = 40

تکپارتی تهیونگ

سناریو

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط