وارث شرکت LS
part two
جونگکوک خواست چیزی بگوید که چراغها خاموش شدند....
همهجا در تاریکی فرو رفت....
شهر پشت پنجره هنوز زنده بود، اما دفتر در سکوت سنگینی خفه شد....
چند ثانیه بعد....
آژیر ضعیفی در راهرو پیچید.... منشی جیغ کوتاهی زد. صدای دویدن آمد....
بعد صدای شلیک....
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت....
اما قبل از آنکه به گوشیاش برسد... تهیونگ بلند شد و مچ دستش را گرفت.....
«وقت تموم شد.»
«ولم کن!»
جونگکوک دستش را کشید... اما تهیونگ محکمتر گرفت.....
«خودم میتونم.....»
گلولهای به شیشهی کنارشان خورد و ترک بزرگی روی پنجره دوید.....
جونگکوک ساکت شد.....
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از در بردارد، اسلحهای از زیر کتش بیرون کشید....
«الان دو انتخاب داری، کوک. یا اینجا میمونی و به عموهای عزیزت فرصت میدی وارثیِ شرکت رو با یک مراسم ترحیم جمعوجور حل کنن… یا با من میای.»
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد....
«تو همونقدر خطرناکی که اونا هستن.»
برای اولین بار، تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.....
«درسته. ولی فرقش اینه که اونا میخوان مرده باشی.»
درِ دفتر با ضربه باز شد....
مردی با لباس نگهبانی وارد شد...اما نشان شرکت روی سینهاش جعلی بود....
تا اسلحهاش بالا آمد، تهیونگ شلیک کرد....
صدای گلوله در فضای بسته پیچید و مرد روی زمین افتاد. بوی باروت همهجا را گرفت....
جونگکوک با تپش شدید قلب به جنازه خیره ماند.....
تهیونگ بدون مکث گفت...
«نگاه نکن. حرکت کن.»
او جونگکوک را از در پشتی دفتر...
به راهروی خدماتی و بعد به سمت پلههای اضطراری برد....
نور قرمز سیستم هشدار...دیوارها را خونآلود نشان میداد....
هر طبقه که پایین میرفتند، صدای شلیکها دورتر اما سنگینتر میشد.....
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد، گفت....
«تو از کجا میدونستی؟»
تهیونگ جواب نداد....
«تهیونگ!»
مرد بالاخره ایستاد و برگشت....
در آن نور قرمز، صورتش از همیشه بیرحمتر به نظر میرسید....
«چون من هم بخشی از این جنگم.»
جونگکوک خیره ماند....
تهیونگ ادامه داد.....
«شرکت LS فقط یه شرکت نیست. مسیر پولشوییه. قراردادهای پوششی. انتقال سلاح. و پدربزرگت سالها با آدمهای من کار کرده.»
«دروغ میگی.»
«کاش میگفتم.»
.....ناگهان......
--------------------------------------
.
.
.
.
.
ادامه دارد...
بچه ها چرا لایک نمیکنین؟
اگه بدتون میاد بگین ادامه ندم...
منم زحمت میکشم خوب...
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
جونگکوک خواست چیزی بگوید که چراغها خاموش شدند....
همهجا در تاریکی فرو رفت....
شهر پشت پنجره هنوز زنده بود، اما دفتر در سکوت سنگینی خفه شد....
چند ثانیه بعد....
آژیر ضعیفی در راهرو پیچید.... منشی جیغ کوتاهی زد. صدای دویدن آمد....
بعد صدای شلیک....
جونگکوک ناخودآگاه یک قدم عقب رفت....
اما قبل از آنکه به گوشیاش برسد... تهیونگ بلند شد و مچ دستش را گرفت.....
«وقت تموم شد.»
«ولم کن!»
جونگکوک دستش را کشید... اما تهیونگ محکمتر گرفت.....
«خودم میتونم.....»
گلولهای به شیشهی کنارشان خورد و ترک بزرگی روی پنجره دوید.....
جونگکوک ساکت شد.....
تهیونگ بدون اینکه نگاهش را از در بردارد، اسلحهای از زیر کتش بیرون کشید....
«الان دو انتخاب داری، کوک. یا اینجا میمونی و به عموهای عزیزت فرصت میدی وارثیِ شرکت رو با یک مراسم ترحیم جمعوجور حل کنن… یا با من میای.»
جونگکوک نفسش را آهسته بیرون داد....
«تو همونقدر خطرناکی که اونا هستن.»
برای اولین بار، تهیونگ لبخند خیلی کمرنگی زد.....
«درسته. ولی فرقش اینه که اونا میخوان مرده باشی.»
درِ دفتر با ضربه باز شد....
مردی با لباس نگهبانی وارد شد...اما نشان شرکت روی سینهاش جعلی بود....
تا اسلحهاش بالا آمد، تهیونگ شلیک کرد....
صدای گلوله در فضای بسته پیچید و مرد روی زمین افتاد. بوی باروت همهجا را گرفت....
جونگکوک با تپش شدید قلب به جنازه خیره ماند.....
تهیونگ بدون مکث گفت...
«نگاه نکن. حرکت کن.»
او جونگکوک را از در پشتی دفتر...
به راهروی خدماتی و بعد به سمت پلههای اضطراری برد....
نور قرمز سیستم هشدار...دیوارها را خونآلود نشان میداد....
هر طبقه که پایین میرفتند، صدای شلیکها دورتر اما سنگینتر میشد.....
جونگکوک در حالی که نفسنفس میزد، گفت....
«تو از کجا میدونستی؟»
تهیونگ جواب نداد....
«تهیونگ!»
مرد بالاخره ایستاد و برگشت....
در آن نور قرمز، صورتش از همیشه بیرحمتر به نظر میرسید....
«چون من هم بخشی از این جنگم.»
جونگکوک خیره ماند....
تهیونگ ادامه داد.....
«شرکت LS فقط یه شرکت نیست. مسیر پولشوییه. قراردادهای پوششی. انتقال سلاح. و پدربزرگت سالها با آدمهای من کار کرده.»
«دروغ میگی.»
«کاش میگفتم.»
.....ناگهان......
--------------------------------------
.
.
.
.
.
ادامه دارد...
بچه ها چرا لایک نمیکنین؟
اگه بدتون میاد بگین ادامه ندم...
منم زحمت میکشم خوب...
#بیتیاس #عشق_واقعی_فقط_تهکوک #آرمی #فیکتهکوک #تهکوک
- ۹.۸k
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط