چشم های باز پلک های بسته

#قسمت‌صد‌و‌چهل‌و‌دوم

توی خوابگاه یه اتفاق خیلی قشنگ افتاده بود و اون اینکه یه سری جلسات بحث منظم شروع شده بود و برای من خیلی جالب بود که بچه‌ها اون‌قدر جدی بحثا رو دنبال می‌کردن.
خیلی احساس رضایت می‌کردم.
خیلی خوشحال بودم.
از خدا می‌خواستم همه‌مون کارگرای خوبی برای خدا باشیم.
اون تنها کسیه که دستمزد خدمتکاراش رو خیلی بیشتر از اونچه حقشونه بهشون می‌ده.

🍏💚

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، آپارات، هورسا، پاتوق، ویسگون، باهم، نزدیکا، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦_بخش دوم_اگر می‌توانستم از دها...

زیبای کوچک فریبکار

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

پارت ۴۴ آن شب تهیونگ با چند تا از دوست‌هاش بیرون رفته بود.قر...

سناریوی شماره ۲ تک پارتی.اسم:دکو تنهام نذار.زمان وقتی دکو از...

Forbidden love①①شب توی خوابگاه دراز کشیده بودم و داشتم از خس...

رفت و تکونش داد. بدون اون نمیتونست از این جنگل بی انتها بره ...

پارت ۵۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط