پارت ۳ ادامه

پارت ۳ ادامه
هوا بوی بارون گرفته بود، ولی برای او باران فقط به معنای سردی بیشتر بود. سطل آب را با دستان لرزان از حوض برداشت. صدای خش‌دار ویلیام از پشت سرش آمد:
– سریع‌تر! وقت ندارم منتظر تنبلی‌هات بمونم.
سطل را محکم‌تر گرفت تا نیفتد. «بله، ارباب.» صدایش آرام و بی‌روح بود.
وقتی وارد خانه شد، جسیکا– زنی با لباس ابریشمی قرمز – روی مبل لم داده بود، با ناخن‌های بلند و لبخند تحقیرآمیزش.
– آه، بالاخره اومدی. حالا برو اون اتاق رو تمیز کن. و یادت باشه به چیزی دست نزنی، دختره ی کثیف.
لیام – تنها چیزی که هنوز برایش امید بود – گوشه اتاق ایستاده و نگاهش می‌کرد. چشم‌هایش درست مثل ولیام بودند، سرد و بی‌رحم، اما وقتی به مادرش نگاه می‌کرد، گرمایی در آنها موج می‌زد.
وسط کار، لیلی، دختر لوس ویلیام وارد شد و یک لیوان آب را روی زمین ریخت. صدای جیغش همه‌جا پیچید:
– مامان! این دختره عصبانیم کرد!
و درست همان لحظه، سیلی ویلیام روی صورتش نشست… بدون اینکه حتی بپرسد چه شده.
سیلی که خورد، گوشش شروع کرد به سوت کشیدن. مزه خون توی دهانش پیچید، اما خم شد و آب روی زمین را جمع کرد، چون می‌دانست اگر حتی یک قطره باقی بماند، مجازاتش بدتر می‌شود.
آن شب، وقتی همه خواب بودند، صدای گریه‌ی لیام از اتاق دیگر بلند شد. دختر با عجله خودش را رساند، اما پیش از آن که دستش به بچه برسد، مرد با قدم‌های سنگین وارد شد.
چشم‌هایش سرخ بود و بوی الکل تندی می‌داد.
– این صدای لعنتی رو خفه کن… یا خودم این کار رو می‌کنم.
قلبش فرو ریخت.
– خواهش می‌کنم، فقط چند دقیقه… گرسنه‌ست، من…
مرد بطری را روی میز کوبید، آن‌قدر محکم که شیشه ترک برداشت.
– اه.... لعنت بهش این یکی هم باید بمیره.
نگاه دختر ناخودآگاه رفت سمت لیام. دستش را سپر بچه کرد.
– تو جرات نداری…
لبخند مرد کج شد.
– جرات؟ الا ، من جرات رو اختراع کردم.
همان لحظه فهمید، اگر تا صبح فکری نکند، ممکن است فقط یک جسد کوچک روی دستش بماند…
دیدگاه ها (۵)

.....پارت ششم....

•●عـنـوان: ܩوریرتی وطܔ پرࡄت - 𝆏۱۶●•_راوی_ویلیام مشغول خوردن ...

هم‌سلولی خطرناک (part7) ÷ بالاخره پیداتون کردمروزنامه از دست...

چند پارتیپارت ۲سه روز بود که در آن اتاقِ لعنتی حبس بود. فضای...

𝑨 𝑪𝒂𝒔𝒆 𝑪𝒂𝒍𝒍𝒆𝒅 𝑳𝒐𝒗𝒆Part 3صدای قدم های تند توی راهروی بیمارستا...

پارت ۴۵ نور صبح از لای پرده افتاده بود روی صورت تهیونگ.آروم ...

(بچه ها از همین الان بگم پایان این فیک غمگینه اگه می خواین ن...

برادر ناتنی

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_66فصل سی‌ام | د...

𐙚₊˚⊹ 𝑺𝒆𝒂𝒔𝒐𝒏 𝑻𝒘𝒐 ⊹ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎6 ⊹˚₊ ویو تهیونگ | سالن عروسی از روی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط