فیک تهیونگ
♠درخواستی♠
part: ②
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
وقتی رسیدم اونجا یه پسر بچه دوید سمتم و پاما گرفت، سرما پایین گرفتم تا ببینمش خواستم ازش بپرسم کیه که چشمم افتاد به کسی که رو به روم، کسی که یه زمانی خونم بود، عشقم بود، و همه کسم بود.
+مرت بیا اینجا.
پس اسم اون پسر مرت بود،دو قدم نزدیک شدم
_اینجا چه غلطی میکنی؟
+اگه به من دیگه نمیتونستی پیدام کنی ولی پسرم.... پسرمون تورا میخاست.
پسرمون؟ یه نگاهی بهش انداختم، شبیه خودم بود نیازی به انکار نبود،ولی چطور دلش اومد این همه سال ازم مخفیش کنه؟ چرا این کارا کرد. نشستم و دست اون پسر بچه را گرفتم یعنی پسرمـ
_چند سالته تو پسر؟
♡فکر کنم چهار.
+مرت پسرم تو برو بازی کن.
رفت، حالا من موندم اون.
_چرا؟ چرا تاحالا ازم مخفی کردی ها؟ و چرا بعد ایم همه سال دوباره پیدات شد(عصبی)
+من نمیخاستم بهت بگم یا حتی بخام برگردم ولی مرت داشت روز به روز بدتر میشد چون تورا میخاست، من هرکاری براش کردم نتونستم جای تورا بگیرم.
یه نگاهی به مرت کردم، بازی نمیکرد دور از ما نشسته بود روی نیمکت و به ما زا زده بود. اون پسرمه، مال منه، و منم باید مسئولیتش را قبول کنم ولی اون؟ ایا دیگه میخام اون برگرده پیشم؟ نه. حتی نمیخام یک لحظه ببینمش یا صداش را بشنومـ
ویو ا/ت
بعد سال ها باهاش روبه رو شدن دوباره قلبم براش لرزید ولی دیگه فایده ای نداره.
+خب حالا تکلیف چیه؟
_مرت با من زندگی میکنه.
+چی؟
رفت سمت مرت و بغلش کرد میخاست ببرتش. ولی مرت چون ترسیده بود گریه میکرد و میخاست بغل من.
+تهیونگ ولش کن.
_نه پسرم پیش من زندگی میکنه.
+تهیونگ اینجوری نمیشه من مادرشمـ
_منم پدرشم.
مرتا از بغلش گرفتم و بغلش کردم.
+ولی اون بیشتر به من احتیاج داره تا تو.
وقتی تهیونگ خواست مرتا تز بغلم بگیره مرت منا محکم بغل کرد نزاشت که تهیونگ اونا از بغلم بگیره.
_مرت بیا بغل من میخایم بریم خونمون.(یکم عصبی)
♡نه من با تو جایی نمیام، خونه من اونجاست که مامانم باشه(گریه و داد)
مرت حرف بزرگونه ای زد که ازش تعجب کردم، دهنم باز مونده بود.
ویو تهیونگ
مرت حرف عجیبی زد که اصلا مناسب سنش نبود ولی منم یه مدت همون حرفا میزدم، هرجا ا/ت باشه خونه ی منم همونجاست. اما ا/ت با من چیکار کرد؟ منا از خونم دور کرد. الانم فقط یک گزینه داشتم اگه مرتا میخاستم باید میزاشتم ا/ت هم باهاش باشه، نمیتونم اونا را از هم جداکنم.
_باشه، ا/ت توهم باهام بیا.
+من چرا باید تو خونهٔ تو بمونم؟
_ببین من میتونم مرت را به زور ازت بگیرم و میدونی که خیلی خوب میتونم. اما نمیخام پس بدون هیچ سر و صدایی برو و سوار اون ون شو.
انگار دیگه حرفی نزد و رفت سوار شد، به بادیگارد ها گفتم اونا چمدون هارا اوردن و خودمم رفتم سوار شدم، رو به رو ا/ت نشسته بودم، و همچنان مرت روی شونه های ا/ت بود.
_مرت؟
+خوابه.
یه نگاهی بهش انداختم خواب بود، هیچی نگفتم و راه افتادیم به سمت خونه.
ویو ا/ت
وقتی از ماشین پیاده شدیم یه نگاهی به عمارت تهیونگ کردم، اخرین بار این خونه داغون شده بود. اما الان دقیقا مثل روزی بود که برای بار اول اومدم توش.
وقتی در خونه را باز کرد و وارد شدم یه نفس عمیق کشیدم. دقیقا همون بود را میداد، بودی همون غذا ها، و اون خونه متی یکذره هم تغییر نکرده بود.
_مرت را بده من تا ـ....
+خوابش سبکه بیدار میشه
_یعنی میخای تا وقتی بیدار بشه همونجا نگهش داری؟(سرد)
+بار اولم نیست همیشه اینجوریه بهش عادت دارم.
_باشه.
رفتم و نشستم روی مبل. بعد از حدودا نیم ساعت.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنید عشقام ✨🙂
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
part: ②
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ویو تهیونگ
وقتی رسیدم اونجا یه پسر بچه دوید سمتم و پاما گرفت، سرما پایین گرفتم تا ببینمش خواستم ازش بپرسم کیه که چشمم افتاد به کسی که رو به روم، کسی که یه زمانی خونم بود، عشقم بود، و همه کسم بود.
+مرت بیا اینجا.
پس اسم اون پسر مرت بود،دو قدم نزدیک شدم
_اینجا چه غلطی میکنی؟
+اگه به من دیگه نمیتونستی پیدام کنی ولی پسرم.... پسرمون تورا میخاست.
پسرمون؟ یه نگاهی بهش انداختم، شبیه خودم بود نیازی به انکار نبود،ولی چطور دلش اومد این همه سال ازم مخفیش کنه؟ چرا این کارا کرد. نشستم و دست اون پسر بچه را گرفتم یعنی پسرمـ
_چند سالته تو پسر؟
♡فکر کنم چهار.
+مرت پسرم تو برو بازی کن.
رفت، حالا من موندم اون.
_چرا؟ چرا تاحالا ازم مخفی کردی ها؟ و چرا بعد ایم همه سال دوباره پیدات شد(عصبی)
+من نمیخاستم بهت بگم یا حتی بخام برگردم ولی مرت داشت روز به روز بدتر میشد چون تورا میخاست، من هرکاری براش کردم نتونستم جای تورا بگیرم.
یه نگاهی به مرت کردم، بازی نمیکرد دور از ما نشسته بود روی نیمکت و به ما زا زده بود. اون پسرمه، مال منه، و منم باید مسئولیتش را قبول کنم ولی اون؟ ایا دیگه میخام اون برگرده پیشم؟ نه. حتی نمیخام یک لحظه ببینمش یا صداش را بشنومـ
ویو ا/ت
بعد سال ها باهاش روبه رو شدن دوباره قلبم براش لرزید ولی دیگه فایده ای نداره.
+خب حالا تکلیف چیه؟
_مرت با من زندگی میکنه.
+چی؟
رفت سمت مرت و بغلش کرد میخاست ببرتش. ولی مرت چون ترسیده بود گریه میکرد و میخاست بغل من.
+تهیونگ ولش کن.
_نه پسرم پیش من زندگی میکنه.
+تهیونگ اینجوری نمیشه من مادرشمـ
_منم پدرشم.
مرتا از بغلش گرفتم و بغلش کردم.
+ولی اون بیشتر به من احتیاج داره تا تو.
وقتی تهیونگ خواست مرتا تز بغلم بگیره مرت منا محکم بغل کرد نزاشت که تهیونگ اونا از بغلم بگیره.
_مرت بیا بغل من میخایم بریم خونمون.(یکم عصبی)
♡نه من با تو جایی نمیام، خونه من اونجاست که مامانم باشه(گریه و داد)
مرت حرف بزرگونه ای زد که ازش تعجب کردم، دهنم باز مونده بود.
ویو تهیونگ
مرت حرف عجیبی زد که اصلا مناسب سنش نبود ولی منم یه مدت همون حرفا میزدم، هرجا ا/ت باشه خونه ی منم همونجاست. اما ا/ت با من چیکار کرد؟ منا از خونم دور کرد. الانم فقط یک گزینه داشتم اگه مرتا میخاستم باید میزاشتم ا/ت هم باهاش باشه، نمیتونم اونا را از هم جداکنم.
_باشه، ا/ت توهم باهام بیا.
+من چرا باید تو خونهٔ تو بمونم؟
_ببین من میتونم مرت را به زور ازت بگیرم و میدونی که خیلی خوب میتونم. اما نمیخام پس بدون هیچ سر و صدایی برو و سوار اون ون شو.
انگار دیگه حرفی نزد و رفت سوار شد، به بادیگارد ها گفتم اونا چمدون هارا اوردن و خودمم رفتم سوار شدم، رو به رو ا/ت نشسته بودم، و همچنان مرت روی شونه های ا/ت بود.
_مرت؟
+خوابه.
یه نگاهی بهش انداختم خواب بود، هیچی نگفتم و راه افتادیم به سمت خونه.
ویو ا/ت
وقتی از ماشین پیاده شدیم یه نگاهی به عمارت تهیونگ کردم، اخرین بار این خونه داغون شده بود. اما الان دقیقا مثل روزی بود که برای بار اول اومدم توش.
وقتی در خونه را باز کرد و وارد شدم یه نفس عمیق کشیدم. دقیقا همون بود را میداد، بودی همون غذا ها، و اون خونه متی یکذره هم تغییر نکرده بود.
_مرت را بده من تا ـ....
+خوابش سبکه بیدار میشه
_یعنی میخای تا وقتی بیدار بشه همونجا نگهش داری؟(سرد)
+بار اولم نیست همیشه اینجوریه بهش عادت دارم.
_باشه.
رفتم و نشستم روی مبل. بعد از حدودا نیم ساعت.....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ممنون میشم حمایت کنید عشقام ✨🙂
#تابع_قوانین_ویسگون
#تابع_قوانین_جمهوری_اسلامی_ایران_و_ویسگون
- ۶.۹k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط