فیک : بین راندها

پارت ۳۳

صبح جمعه...

باشگاه «کانگ».

تمرین امروز سبک‌تر از همیشه بود.

همه منتظر جشن خیریه دانشگاه بودند.

استاد کانگ با لبخند گفت:

ـ «امروز فقط یک ساعت تمرین می‌کنیم. حواستون باشه کسی اونجا خرابکاری نکنه.»

همه هم‌زمان به آنا نگاه کردند.

آنا با تعجب گفت:

ـ «چرا همه منو نگاه می‌کنین؟!»

تهیونگ با خنده گفت:

ـ «چون رکورددار خرابکاری‌های غیرعمدی هستی.»

آنا یک حوله سمتش پرت کرد.

ـ «خفه شو!»

...

بعد از تمرین...

همه به خانه رفتند تا آماده شوند.


---

ساعت شش عصر...

جلوی خانه‌ی آنا.

صدای بوق ماشین بلند شد.

آنا از پنجره نگاه کرد.

ـ «اومد...»

مادرش لبخند زد.

ـ «کوک منتظرته.»

آنا کیفش را برداشت.

ـ «مامان، خودم می‌تونستم برم.»

ـ «می‌دونم.»

پدرش با لبخند گفت:

ـ «ولی وقتی پسرعموت هست، خیالمون راحته.»

آنا با ناله گفت:

ـ «همیشه همینو می‌گین...»

همه خندیدند.

...

وقتی بیرون آمد...

کوک کنار ماشین ایستاده بود.

کت مشکی ساده‌ای پوشیده بود و موهایش مثل همیشه مرتب بود.

آنا چند لحظه نگاهش کرد.

بعد با شیطنت گفت:

ـ «وای... نردبون!»

کوک ابرویش را بالا برد.

ـ «چی؟»

ـ «امروز زیادی آدم شدی.»

کوک خندید.

ـ «یعنی روزای دیگه آدم نیستم؟»

ـ «نه، بیشتر شبیه مربی بداخلاقی.»

کوک در ماشین را برایش باز کرد.

ـ «بشین، بچه.»

آنا موقع سوار شدن زیر لب گفت:

ـ «بازم بچه...»

...

چند دقیقه بعد...

جلوی دانشگاه.

محوطه پر از نور، موسیقی و غرفه‌های خیریه بود.

دانشجوها همه جا رفت‌وآمد می‌کردند.

مین‌جائه با دیدن آن‌ها، با لبخند جلو آمد.

ـ «سلام.»

ـ «سلام.» آنا با لبخند جواب داد.

بعد رو به کوک گفت:

ـ «ممنون که رسوندیش.»

کوک مودبانه سر تکان داد.

ـ «خواهش می‌کنم.»

مین‌جائه ادامه داد:

ـ «نگران نباشید، تا آخر برنامه کنار آنا هستم.»

برای اولین بار...

لبخند کوک خیلی کمرنگ شد.

ـ «آنا خودش از پس خودش برمیاد.»

مین‌جائه سریع گفت:

ـ «آره، منظورم همین بود.»

فضا برای چند ثانیه سنگین شد.

آنا که متوجه شده بود، سریع گفت:

ـ «باشه، من میرم داخل.»

کوک فقط گفت:

ـ «هر وقت تموم شد، زنگ بزن.»

ـ «چشم.»

...

چند دقیقه بعد...

آنا و مین‌جائه مشغول دیدن غرفه‌ها بودند.

مین‌جائه برایش یک نوشیدنی خرید.

ـ «بگیر.»

ـ «مرسی.»

ـ «راستی...»

ـ «هوم؟»

ـ «خوشحالم قبول کردی بیای.»

آنا لبخند زد.

ـ «منم.»

...

از آن طرف محوطه...

کوک هنوز نرفته بود.

قرار بود بعد از دیدن یکی از دوستان قدیمی‌اش از دانشگاه، برگردد.

اما ناخودآگاه نگاهش چند بار سمت آنا رفت.

دید که مین‌جائه موقع راه رفتن، با دقت جمعیت را کنار می‌زند تا آنا راحت رد شود.

فک کوک برای لحظه‌ای منقبض شد.

همان موقع...

یک دست روی شانه‌اش نشست.

تهیونگ بود.

ـ «هنوز نرفتی؟»

ـ «یه کار داشتم.»

تهیونگ نگاهی به آنا و مین‌جائه انداخت.

بعد دوباره به کوک نگاه کرد.

ـ «کارت اونجاست؟»

کوک چیزی نگفت.

...

چند دقیقه بعد...

یکی از غرفه‌ها مسابقه‌ی تیراندازی با دارت برگزار می‌کرد.

مین‌جائه با خنده گفت:

ـ «بیا امتحان کنیم.»

آنا خندید.

ـ «اگه باختم، تقصیر توئه.»

ـ «قبوله.»

اول مین‌جائه پرتاب کرد.

امتیاز خوب گرفت.

بعد نوبت آنا شد.

پرتاب اول...

کاملاً وسط هدف.

مسئول غرفه با تعجب گفت:

ـ «وای!»

آنا با ذوق خندید.

ـ «بوکس به درد اینم خورد!»

مین‌جائه با تحسین گفت:

ـ «گفتم که فوق‌العاده‌ای.»

همان لحظه...

کوک که از دور صحنه را دیده بود، خیلی آرام لبخند زد.

زیر لب گفت:

ـ «آفرین، بچه...»

اما وقتی دید مین‌جائه از روی خوشحالی دستش را برای «های‌فایو» بالا برد و آنا هم با خنده دستش را به دست او زد...

لبخندش آرام‌آرام محو شد.

تهیونگ این تغییر چهره را دید.

و این بار دیگر...

هیچ شکی نداشت.

کوک داشت برای اولین بار...

واقعاً حسادت را تجربه می‌کرد.


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۰)

پارت دهم

ᴘᴀʀᴛ ۳۸ | یه حرف مهمبعد از مسابقه...آرا هنوز از خوشحالی لبخن...

پارت ۴۹ ساعت هفت شده بود.لینا جلوی آینه آخرین نگاه رو به خود...

معامله p32جونگ‌کوک بعد از اینکه به کیارش شیر داد، او را آرام...

پارت چهارم | «فقط یه استاد»جمعه، بعد از آخرین کلاس، حیاط دان...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۵ | «هدیه‌های کوچیک» 🎁😂 ب...

چندپارتی جونگ کوک

پارت ۳ #تو راز شب های منیصبح روز بعد، سوآ زودتر از همیشه از ...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۵ آن روز تهیونگ برخلاف همیشه بیرون نرفت...

چند پارتی بازیچه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط