پارت 21
پارت 21
همه ی کارتونایی که دستش بود انداخت زمین و بعد زد به پیشونیش و گفت:
-ای وای!
من و دلی پهن زمین بودیم. ندا خانوم ماننده اهو جهید تا صحنه رو به روشو ببینه گفت:
-علی جهیزیم...علی کشتمت مادر کشتمت.
علی هی ابرو برا مامانش تاب میداد که پیش ما ضایع نشه. منو دلی هم زود ببخشیدی گفتیم و سوار اسانسور شدیم. دلی نشست کف اسانسور و شروع به خندیدن کرد.
-دلی؟ روانیعشوه خرکی براچی میای وقتی میبینی جنبه نداره!؟
-بابا سانی به دستی این کارو کردم وگرنه متنفرم ازش باو. میگم سانی جذابیت پسر به خنگ بودنشه، پسرای ایرانی هم که همشون جذاب ماشالله.
هر دوتامون خندیدم.
پارکینگ پیاده شدیم که یه زن و مرد نزدیکمون شدن.
دلی رو به اون زنو مرد کرد، بعد رو به من و گفت:
-معرفی میکنم مامان فاطمه ام بابام کریم.
- خوشبختم...خب دلی جان من برم دیگه کاری باری نداری؟
با لبخند گفت:
- نه ممنون عزیزم فقط شمارتو بده من سیو کنم.
شماره ام رو به دلی گفتم و بعد یه تک زد منم شماره اش رو سیو کردم. داخل خونه رفتم ومثل جنازه افتادم.
***
چند روزی از اون روز میگذره من و دلی دوستای صمیمی شدیم جوری که دلی هر شب خونمونه و یا من خونه اونا. دلی تک فرزنده و مامان باباش بیشتر وقتا خونه نیستن و این بهترین موقع است تا من اونجا چتر پهن کنم.
هانیه ام که شهاب امد خاستگاریش همون اول بله رو داد. خدایی نبود شوهر به هانی خیلی فشار اورده و به گفته هانی هامان خیلی عصبیِ چون نتونسته مرخصی بگیره و برای جشن خاستگاری باشه.اولبته اون در حالت عادی هم ماننده پرندگان خشمگینِ! وحشی امازونی.
منم که شب خاستگاری نرفتم چون روم نمیشه تو رو خانوادش نگاه کنم.
خلاصه که اینقدر این شهاب و هانی عجله دارن که فردا یه بچه میدن دستم میگن بیا خاله شدی! والا.
حوصلم ماننده خر سر رفته. اوم چیکارکنم؟! اهان فرشته نجات من دلی!
گوشیم رو برداشتم و به دلی زنگ زدم. که بعد چند تا بوق برداشت.
-الو دلی؟
-هان؟
-هانُ درد زایمان اماده شو بریم بیرون.
-باشه بای
میخواستم دلی رو با هانی اشنا کنم برا همون زنگ زدم به هانی و گفتم بیاد همون کافه که به یار خود رسید!
اماده شدم و تا از اتاق بیرون امدم مامان رو دیدم که روی صندلی پادشاهی اش نشسته و زل زده به من.
-مامان خیلی خوشگل شدم اون جوری نگاه میکنی؟
-تو مثل همون بابات ماشالله اعتماد به نفست بالاست. کجا میری؟
خونه دوست پسر نداشتم با هم پفیلا و تخمه بخوریم! والا. چنان میگه کجا میری انگار کجا رو دارم که برم! پوفی کردم و گفتم:
- با دلی وهانی میرم بیرون.
-به سلامت
از مامان خداحافظی کردم و یه تک به دلی زدم که بیاد پایین، سوار ماشین شدم که چند مین بعد دلی امد سوار ماشین شد.
سلامی کردم و بعد راه افتادیم.
به کافه که رسیدیم هانی رو دیدم که مظلوم یه گوشه نشسته موش بشی عروسک!
رو کردم به دلی و گفتم:
-ببین کی اینجاست دلی یاره قدیمیه من هانی. به من خ**یا*نت کرد رفت ازدواج کرد هعی!
دلی خندید و رو به هانی گفت:
-سلام من دلنوازم همسایه سانی.
هانی هم با لخند جواب داد.
- منم هانیه دوست سانی.
منم گفتم:
- منم سانی هستم خود سانی با تچکر سانی
هانی رو کرد به دلنواز وگفت:
- این کلا یه خورده خله.
دلی خندید برای خودمون قهوه سفارش دادیم. میز بغلمون دو تا پسر نشستن کاری بهمون نداشتن خداروشکر هانی هم هی حلقه تو دستش رو به رخ ما میکشید.
انگار چیکار کرده یکی نیست بگه داری دستی دستی گند میزنی به زندگیت! ولی خوشحالِ، هی خوبه ادم از عقلش استفاده کنه.
تو همین حال بودیم که دوتا پسره میز بغلیمون بلند شدن و یکی شون بلند داد زد :
- بع اق ممد
نمیدونم چرا وقتی این پسرا بهم میرسن یه جوری سلام میکنن که ادم حس میکنه تو جمع گوسفنداست!
همه ی کارتونایی که دستش بود انداخت زمین و بعد زد به پیشونیش و گفت:
-ای وای!
من و دلی پهن زمین بودیم. ندا خانوم ماننده اهو جهید تا صحنه رو به روشو ببینه گفت:
-علی جهیزیم...علی کشتمت مادر کشتمت.
علی هی ابرو برا مامانش تاب میداد که پیش ما ضایع نشه. منو دلی هم زود ببخشیدی گفتیم و سوار اسانسور شدیم. دلی نشست کف اسانسور و شروع به خندیدن کرد.
-دلی؟ روانیعشوه خرکی براچی میای وقتی میبینی جنبه نداره!؟
-بابا سانی به دستی این کارو کردم وگرنه متنفرم ازش باو. میگم سانی جذابیت پسر به خنگ بودنشه، پسرای ایرانی هم که همشون جذاب ماشالله.
هر دوتامون خندیدم.
پارکینگ پیاده شدیم که یه زن و مرد نزدیکمون شدن.
دلی رو به اون زنو مرد کرد، بعد رو به من و گفت:
-معرفی میکنم مامان فاطمه ام بابام کریم.
- خوشبختم...خب دلی جان من برم دیگه کاری باری نداری؟
با لبخند گفت:
- نه ممنون عزیزم فقط شمارتو بده من سیو کنم.
شماره ام رو به دلی گفتم و بعد یه تک زد منم شماره اش رو سیو کردم. داخل خونه رفتم ومثل جنازه افتادم.
***
چند روزی از اون روز میگذره من و دلی دوستای صمیمی شدیم جوری که دلی هر شب خونمونه و یا من خونه اونا. دلی تک فرزنده و مامان باباش بیشتر وقتا خونه نیستن و این بهترین موقع است تا من اونجا چتر پهن کنم.
هانیه ام که شهاب امد خاستگاریش همون اول بله رو داد. خدایی نبود شوهر به هانی خیلی فشار اورده و به گفته هانی هامان خیلی عصبیِ چون نتونسته مرخصی بگیره و برای جشن خاستگاری باشه.اولبته اون در حالت عادی هم ماننده پرندگان خشمگینِ! وحشی امازونی.
منم که شب خاستگاری نرفتم چون روم نمیشه تو رو خانوادش نگاه کنم.
خلاصه که اینقدر این شهاب و هانی عجله دارن که فردا یه بچه میدن دستم میگن بیا خاله شدی! والا.
حوصلم ماننده خر سر رفته. اوم چیکارکنم؟! اهان فرشته نجات من دلی!
گوشیم رو برداشتم و به دلی زنگ زدم. که بعد چند تا بوق برداشت.
-الو دلی؟
-هان؟
-هانُ درد زایمان اماده شو بریم بیرون.
-باشه بای
میخواستم دلی رو با هانی اشنا کنم برا همون زنگ زدم به هانی و گفتم بیاد همون کافه که به یار خود رسید!
اماده شدم و تا از اتاق بیرون امدم مامان رو دیدم که روی صندلی پادشاهی اش نشسته و زل زده به من.
-مامان خیلی خوشگل شدم اون جوری نگاه میکنی؟
-تو مثل همون بابات ماشالله اعتماد به نفست بالاست. کجا میری؟
خونه دوست پسر نداشتم با هم پفیلا و تخمه بخوریم! والا. چنان میگه کجا میری انگار کجا رو دارم که برم! پوفی کردم و گفتم:
- با دلی وهانی میرم بیرون.
-به سلامت
از مامان خداحافظی کردم و یه تک به دلی زدم که بیاد پایین، سوار ماشین شدم که چند مین بعد دلی امد سوار ماشین شد.
سلامی کردم و بعد راه افتادیم.
به کافه که رسیدیم هانی رو دیدم که مظلوم یه گوشه نشسته موش بشی عروسک!
رو کردم به دلی و گفتم:
-ببین کی اینجاست دلی یاره قدیمیه من هانی. به من خ**یا*نت کرد رفت ازدواج کرد هعی!
دلی خندید و رو به هانی گفت:
-سلام من دلنوازم همسایه سانی.
هانی هم با لخند جواب داد.
- منم هانیه دوست سانی.
منم گفتم:
- منم سانی هستم خود سانی با تچکر سانی
هانی رو کرد به دلنواز وگفت:
- این کلا یه خورده خله.
دلی خندید برای خودمون قهوه سفارش دادیم. میز بغلمون دو تا پسر نشستن کاری بهمون نداشتن خداروشکر هانی هم هی حلقه تو دستش رو به رخ ما میکشید.
انگار چیکار کرده یکی نیست بگه داری دستی دستی گند میزنی به زندگیت! ولی خوشحالِ، هی خوبه ادم از عقلش استفاده کنه.
تو همین حال بودیم که دوتا پسره میز بغلیمون بلند شدن و یکی شون بلند داد زد :
- بع اق ممد
نمیدونم چرا وقتی این پسرا بهم میرسن یه جوری سلام میکنن که ادم حس میکنه تو جمع گوسفنداست!
- ۱۱.۰k
- ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط