{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P8

P8
نویسنده ویو
همینطور که هر کدام یکی یکی داستاناشونو برای هم تعریف میکردن
تقریبا همه اشکاشون راه افتاده بود
که نامجون تحت تاثیر داستان دردناک ا.ت شده بود اون تو اغوش گرفت
و نابی هم به اونا پیوست شوگا و تهیونگم به اون پیوستن و در اخر کوکم نتونست خودشو تحمل کنه و به اون ها پیوست(گند کلمه ' پیوست' رو در اوردم )
کم کم گریه شون تموم شد و از هم فاصله گرفتن
شوگا هم از خدا خواسته روی پاهای نابی دراز کشید
نامجونم با دیدن اون حرکت رو پایه ا.ت دراز کشید که با دیدین چشای از حدقه بیرون زده کوک به خودش اومد و پاشد برای ضایع نشدن روی پاهای تهیونگ دراز کشید
تهیونگم اولش شوه شد بعدش از کارش خندش گرفت
کوک هم که داشت حرص میخورد که چرا نامجون اول ا.ت رو بغل کرده بود و روی پاهاش خوابیده بود خیلی عصبانی شده بود
که ا.ت متوجه این موضوع شده بود اروم خودشو تو بغل کوک جا داد و خودشو لوس کرد
ا.ت: بانی من از چی انقدر اعصبانیه؟
کوک: بانی؟؟ بانی کیه؟ ، عه خرگوش داریم تو خونه؟؟!!
ا.ت:(خنده) خل با تو عم
کوک: گیج کمی متعجب
اصلا میدونی تو مدرسه مردم چقدر ازم حساب میبرننن؟
بعد تو برمیگردی به من میگی بانی!!(خوب هستی دیگه کیوتیییی(ولی قافیه نابی ، بانی)
ا.ت: به من چع تو برا من بانی کوچولو یی ، پس اینو لای اون فندوقای تو سرت بزار که تو فقط بانیه منی(لبخند)
کوک: واییییی چقدر این بشر کیوته من... من بانیشممممم
عرررر‌خیلی کیوته واییی من بانیشممم(خر ذوق(اینارو همه تو ذهنش گفت)
فلش بک پیش شوگا و نابی
نابی: شوگا می تونم ازت یه سوال بپرسم؟!
شوگا: هوم بپرس
نابی: چقدر ناراحتی که پدر مادرتو از دست دادی؟
ناراحت نیستی که نتونستی باعث شی اونا چنین اتفاقی براشون نیوفته؟ یا از ا.ت ناراحت نیستی که چرا اونارو نجات نداد یا سعی نکرد بهشون کمک کنه و یجورایی فکر نکردی اینا همه تقصیر ا.ت هست؟
شوگا(پوزخند)الان این فقط یه سوال بود؟
نابی: خجالت کشید*
شوگا: نه من چنین فکری نکردم و اره من خیلی دلم برلشون تنگ شده و بابتش ناراحتم ولی این دلیل نمیشه که باعث شه عذاب وجدان بگیرم و یا ا.ت رو مقصر بدونم چون این اتفاقی‌که می افتاد چه ا.ت بود چه من جای ا.ت بودم
نابی: یعنی بنظرت نامجون هم نسبت به من همچین حسی داره؟، بنظرت فکر نمیکنه مرگ پدر مادرمون به خاطر منه؟!!!!
شدگا: من خیلی شناختی از نامجون ندارم ولی تا اونجا یی که میدونم اون ادم عاقلیه و از ما بزرگتره که این باعث میشه درک بهتری از این قضیه داشته باشه و از نظر منم این داستان هیچ ربطی به تو نداره و معلونه که پدرو مادرت تورو خیلی دوست داشتن که بخاطر نجاتت خودشونو به کشتن دادن(لبخند دلگرم کننده)
نابی: اییی خدا تو چرا انقدر کیوتی پیشی کوچولوووو من
هم عاقلی هم کیوت و هم جذاب
شوگا: من پیشیم؟؟ یاااا به من نگو پیشی من پیشی نیستم
چنگت میزنماااا
نابی: من میدونم پیشی کوچولوم به من چنگ نمیزنه و بجاش ازم محافظت میکنه مگه نه؟
شوگا: حالا شاید پیشی کوچولوی تو شدم
شایدااااا
پرو نشووو خیلی ها از من حساب میبرن حتی بعضی وقتا خواهرمم ازم حساب میبره ولی اگه تو اصرار داری و خوشحالت میکنه باشه من پیشی کوچولوت میشم، جهنمو ضرر(ایییی خداااا قلبممم اکلیلی شد)
فلش بک پیش نامجون و تهیونگ



اگه خوشت اومد لایک کن و کامنت بزار:)
کپی ممنوع
دیدگاه ها (۱)

P9

یکم حال و هوامون عوض شه😂🙃

بپرسید جواب میدم

کیا اینجوریننننن دستا بالا😂😔

این عشق فیک نیستپارت 4//ویوی شب // //ویوی کوک// ...

love in the dark⑨①(آخر) یک ماه بعد یومی کامل خوب شده بود و ق...

این عشق فیک نیست پارت 5//ویوی کوک(صبح) // صبح از خواب پاشدم...

چهار پارتی✨ساعت پنج عصر بود و سالن تکواندو تقریباً پر شده بو...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

تکپارتی جونگ کوک

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

تک پارتیاز:شوگااسم:از آرزو به واقعیتشوگا یکی از بهترین رپر ه...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط