داستانک پماد محبت

✍️پماد محبت

🌸مجید با لذت دکمه های پیراهن سفید رنگش را بست. نگاهی به آیینه قدی انداخت و خودش را برنداز کرد. خط اطوی تمیز روی آستین و سرشانه به چشمش خورد. موهایش را شانه زد و ادکلن زد. بوی خوش ادکلن با بوی نرم کننده ی لباس همراه شد.

🍃به به مثل همیشه خوش تیپ منی!

🌺نگاه مجید به سمت در اتاق خواب چرخید. مهناز به چهارچوب در تکیه داده بود. لبخند کنج لب هایش بود و انگشت اشاره اش را فوت میکرد. مجید لبخندی زد و گفت: «خواهش میکنم عزیزم.» سریع ساعت مچی اش را بست و کت اش را از دست مهناز گرفت و پوشید و گفت:« من حاضرم. سحر بابا کجایی؟ بدو که دیرمون میشه.»

🌸سحر با دهان پر، مانتو صورتی اطو کشیده اش را پوشید. کیف مدرسه اش را از دست مادرش گرفت و خداحافظی کرد.

🍃مهناز همانطور که به سمت در خانه میرفت، انگشت اشاره اش را در هوا تکان میداد و گاهی آن را فوت میکرد. مجید در آستانه در خم شد.پاشنه کفشش را بالا کشید.

🌺سحر گفت:« اِ مامان دستت چی شده؟»

🌿مهناز به زور لبخندی زد وگفت: «چیزی نشده مامان. خورد به لبه اطو، داره میسوزه.»

🌸مجید سرش را بلند کرد و دستان ظریف و سفید مهناز را گرفت. به لکه ی قرمز شده ی روی دستش نگاه کرد.، گفت:«آخ آخ ، چه قرمز هم شده! مواظب خودت نیستی خانومی.»

🌺مهناز دستش را عقب کشید و با صدایی نازکتر گفت:« طوری نیست مجید جان. صبحی که زودتر پاشدم تا لباساتون رو اطو بزنم اینطور شده. تو راه برگشت می تونی برام پماد سوختگی بگیری؟»

🍃مجید نگاهش به زخم روی دست مهناز بود. دست دیگر مهناز را گرفت،فشرد و گفت:«حتما، انشالله که یادم نره. اصلاً همین الان برای خانومم صدقه هم کنار میذارم. خدا نگهدارت باشه.»

🌸 نگاهشان بهم گره خورد و لبخند روی لب هایشان نشست. مجید دست سحر را گرفت و در مارپیچ پله ها ناپدید شدند.

🍃ساعت 2 بعدازظهر زنگ در به صدا در آمد. مهناز قدم هایش را تند تر برداشت. در را گشود و سلام گرمی کرد. چهره ی با نشاط و خندان سحر و مجید را دید، با تعجب کنار آمد و در را کامل باز کرد.

🌸 به به ، خوش اومدید. امروز مثل اینکه خیلی بهتون خوش گذشته نه؟!

🍃سحر از ته دل خندید و پاهای مادرش را به بغل گرفت:«سلام مامان جونم. بهترین مامان دنیا.»

🌺مهناز خم شد و سحر را به آغوش گرفت . ذوق زده به مجید نگاه کرد و گفت: «وای خدای من. امروز چه خبره؟ »

🍃مجید در خانه را بست و با لبخند جلوتر رفت. خم شد و دست راستش را که پشت کمرش قایم کرده بود، جلو برد و با هیجان گفت:« سلام عزیزم. هیچی. رفتیم برات پماد سوختگی بخریم. گل رز هم خریدیم تا زود زود زخمت خوب بشه.»

🌸مهناز شاخه های گل رز سفید رنگ را گرفت و به صورتش چسباند. چشمانش را بست و با تمام وجودش بویید.

🌺سحر بالا و پایین پرید و گفت: «مامان من پماد رو یاد بابا انداختم.»

🍃مهناز خوشحال بلند شد و ایستاد : «وای دستتون دردنکنه. خیلی سوپرایز شدم!»

🌸 قابل نداره عزیز دلم. الهی که همیشه سلامت باشی. راستی سوزش دستت بهتر شد؟

🌺 اره مجید جان خیلی بهتره. با این محبت های شما مگه جرئت داره خوب نشه.

#همسرداری
#داستان

🆔 @tanha_rahe_narafte
دیدگاه ها (۱)

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

Last leaves/رمان جیمین

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

# قولی_که_شکست ###پارت ۸ تهیونگ گفت :_باشه عمه تهیونگ بلند ش...

سناریو

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

🖤🥀 سکوت𓆩 پــارت چهل‌ونهم 𓆪 🖤🥀اسما چشم‌هایش را باز کرد.نفسش س...

رمان انفجار و امید

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط