{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

توضیح؛

توضیح؛
«فراتر از ابدیت»، سومین کتاب من در زمینه داستان کوتاه است.
این کتاب، سال گذشته به همت معاونت فرهنگی بنیاد و در قالب 24داستان کوتاه، به چاپ رسید...


بخشی از کتاب؛
...به سه راهی که رسیدیم فرمانده با عجله خودش را به ما رسانید و گفت :
-اینجا باید خیلی مواظب خودتون باشید. عراقیها چند تا تک تیرانداز با تفنگ سیمینوف پشت سنگرهای بتونی گذاشته اند وتا حالا پنج تا شهید دادیم!

عراقیها از سه زاویه بچه ها را مورد هدف قرار می دادند و آن طور که فرمانده می گفت هدف تک تیر اندازها فقط سر و پیشانی بچه ها بود . جنازه یکی از بچه ها هم که با تیر مستقیم شهید شده بود جلوتر از ما روی زمین افتاده بود و عراقی ها برای ترساندن ما مرتب به جنازه شهید شلیک می کردند . همه زمین گیر شده بودند و منتظر دستور از سوی فرمانده گروهان بودند . بچه ها پشت خاکریز کوتاهی پناه گرفته بودند، بعضی ها به همان حالتِ نشسته نماز و دعا می خواندند. پیدا بود که بیشتر بچه ها از این وضعیت کلافه شده اند . به حالت سینه خیز خودم را به کانالِ نزدیک خاکریز رساندم کانال زیاد عمیق نبود برای همین، هنگام راه رفتن در کانال هم باید به حالت خمیده می رفتم که ناگهان فرمانده با بی سیم چی جلویم ظاهر شدند، فرمانده که گوشی بی سیم را در دست گرفته بود به من اشاره کرد داخل کانال بنشینم. صدای کسی از آن سوی بی سیم می آمد که از زمین گیر شدن بچه ها راضی نبود و مرتب در خواست پیشروی می کرد! فرمانده دکمه گوشی بی سیم را فشار داد و گفت :
-شما مثل اینکه متوجه نیستی اخوی میگم اینجا از سه جهت تو تیررس هستیم تک تیراندازاشون هم امون بچه ها را بریدند، همه زمین گیر شدند.
در میان فش فش بی سیم جواب آمد :
-هیچ راهی نیست بشه عراقیها را دور زد ؟
- نمیشه برادر! اونها روی تمام منطقه دید دارند .
چند دقیقه ای گذشت اما جوابی نیامد . فرمانده باز دکمه گوشی را فشار داد و گفت:
-دستور چیه ؟!
-نمی توانید برگردید به مواضع قبلی ؟
- امکانش نیست ما حدود یک کیلومتر جلو اومدیم مرد مومن! چطوری برگردیم عقب؟!
- منتظر دستور باشید به بی سیم چی هم بگید فرکانس را عوض کنه ممکنه شنود بشیم .
فرمانده کلافه و عصبی گوشی را به بی سیم چی داد. بعد مثل اینکه تازه متوجه حضور من شده باشد پرسید:
-اینجا چه کار می کنی؟ مگه نگفتم پشت همون خاکریزها بمونید ؟
- برای خاموش کردن تک تیراندازها نقشه دارم فرمانده!
-خوبه! اما امیدوارم از اون نقشه قبلیت، کمین دوم برای عراقیها بهتر باشد!
متلک فرمانده را نشنیده گرفتم و ادامه دادم...

محمدسیفی
دیدگاه ها (۳)

اسم : عشقی گمشده در تاریکی جنگل پارت ۱۶ (از زبان راوی) مکان ...

P²سه دختر هنوز جلوی خانه‌ی چه‌یون ایستاده بودند.یورا با ترس ...

پارت اول: پشت‌بام، ساعت صفرباران ریز و تیزی روی آسفالت خیس ح...

ادامه پارت ۲ صدای خش‌خش از داخل اتاق شنید. مانیا عقب رفت. «...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟐صدای انفجار هنوز توی ساختمان می‌پیچید....

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

🦢 پارت هفتم | مرد غریبهظهر، زنگ آخر مهدکودک خورد.بچه‌ها یکی‌...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁸ویو میکا_____صبح هنوز ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p62جیمین لب‌هاش رو روی هم فشار داد. نه بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط