فیک : همسر قراردادی آقای جئون
پارت ۴۹
جونگ کوک از سالن کنفرانس بیرون اومد.
آقای چوی که تغییر رنگ صورتش رو دیده بود، سریع دنبالش رفت.
ـ چی شده؟
جونگ کوک گوشی رو پایین آورد.
ـ گفتن یه مدرک جدید پیدا کردن.
ـ دربارهی پروندهی قدیمی؟
ـ آره.
ـ کجان؟
ـ گفتن امشب باهام ملاقات دارن.
...
یک ساعت بعد...
داخل یک دفتر خصوصی.
مردی حدوداً پنجاه ساله، یک پاکت روی میز گذاشت.
ـ این تنها چیزیه که از اون پرونده باقی مونده.
جونگ کوک پاکت رو باز کرد.
داخلش...
یک عکس قدیمی بود.
چند نفر کنار هم ایستاده بودن.
جونگ کوک با دقت نگاه کرد.
ـ این مرد...
ـ هان سونگوو.
پدر هانا.
ـ نفر کنارش؟
ـ هنوز نشناختیم.
مرد مکث کرد.
بعد ادامه داد:
ـ اما یه نکتهی عجیب هست.
ـ چی؟
ـ پشت این عکس، یه اسم نوشته شده.
جونگ کوک عکس رو برگردوند.
با خودکار آبی فقط یک کلمه نوشته شده بود:
"اعتماد نکن."
نه امضا داشت...
نه تاریخ.
فقط همین دو کلمه.
جونگ کوک اخم کرد.
ـ این یعنی چی؟
ـ هنوز نمیدونیم.
ولی حس میکنم...
اون پرونده خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردیم.
...
همون شب...
هانا به خونه رسید.
کیفش رو روی مبل انداخت.
هنوز حرفهای مینهو توی ذهنش بود.
«ازت خوشم اومده.»
بعد...
پیشنهاد عجیب جونگ کوک.
«همسر قراردادی من شو.»
سرش رو بین دستهاش گرفت.
ـ چرا همهچی یهدفعه اینقدر پیچیده شد...
همون موقع گوشیاش زنگ خورد.
پیام از یک شمارهی ناشناس.
> اگه میخوای حقیقت مرگ پدرت رو بفهمی...
از آقای جئون فاصله بگیر.
هانا با وحشت به صفحهی گوشی خیره شد.
دوباره شماره رو گرفت.
خاموش بود.
...
صبح روز بعد...
هانا با چهرهای خسته وارد شرکت شد.
تمام شب خوابش نبرده بود.
مینهو با دیدنش گفت:
ـ حالت خوب نیست.
هانا لبخند زورکی زد.
ـ فقط کم خوابیدم.
اما درست در همان لحظه...
جونگ کوک از آسانسور پیاده شد.
نگاهش روی چهرهی رنگپریدهی هانا ثابت موند.
اخم کوچکی کرد.
بیاختیار به سمتش قدم برداشت.
ـ هانا...
همهی کارمندها با تعجب به این صحنه نگاه کردن.
جونگ کوک تا حالا هیچوقت وسط شرکت، مستقیماً سراغ یک کارمند نرفته بود.
ـ حالت خوبه؟
هانا برای چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد حرف پیام ناشناس دوباره توی ذهنش تکرار شد.
«از آقای جئون فاصله بگیر...»
یک قدم عقب رفت.
ـ حالم خوبه، آقای جئون.
و قبل از اینکه جونگ کوک چیزی بگه...
از کنارش رد شد.
جونگ کوک همونجا ایستاد.
برای اولین بار...
هانا عمداً ازش فاصله گرفته بود.
و اون هیچ دلیلی برای این تغییر نمیدونست.
از اون طرف...
چند متر دورتر، سئورا همهچیز رو دید.
لبخند آرومی زد و زیر لب گفت:
ـ پس... پیام به دستش رسید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
جونگ کوک از سالن کنفرانس بیرون اومد.
آقای چوی که تغییر رنگ صورتش رو دیده بود، سریع دنبالش رفت.
ـ چی شده؟
جونگ کوک گوشی رو پایین آورد.
ـ گفتن یه مدرک جدید پیدا کردن.
ـ دربارهی پروندهی قدیمی؟
ـ آره.
ـ کجان؟
ـ گفتن امشب باهام ملاقات دارن.
...
یک ساعت بعد...
داخل یک دفتر خصوصی.
مردی حدوداً پنجاه ساله، یک پاکت روی میز گذاشت.
ـ این تنها چیزیه که از اون پرونده باقی مونده.
جونگ کوک پاکت رو باز کرد.
داخلش...
یک عکس قدیمی بود.
چند نفر کنار هم ایستاده بودن.
جونگ کوک با دقت نگاه کرد.
ـ این مرد...
ـ هان سونگوو.
پدر هانا.
ـ نفر کنارش؟
ـ هنوز نشناختیم.
مرد مکث کرد.
بعد ادامه داد:
ـ اما یه نکتهی عجیب هست.
ـ چی؟
ـ پشت این عکس، یه اسم نوشته شده.
جونگ کوک عکس رو برگردوند.
با خودکار آبی فقط یک کلمه نوشته شده بود:
"اعتماد نکن."
نه امضا داشت...
نه تاریخ.
فقط همین دو کلمه.
جونگ کوک اخم کرد.
ـ این یعنی چی؟
ـ هنوز نمیدونیم.
ولی حس میکنم...
اون پرونده خیلی بزرگتر از چیزیه که فکر میکردیم.
...
همون شب...
هانا به خونه رسید.
کیفش رو روی مبل انداخت.
هنوز حرفهای مینهو توی ذهنش بود.
«ازت خوشم اومده.»
بعد...
پیشنهاد عجیب جونگ کوک.
«همسر قراردادی من شو.»
سرش رو بین دستهاش گرفت.
ـ چرا همهچی یهدفعه اینقدر پیچیده شد...
همون موقع گوشیاش زنگ خورد.
پیام از یک شمارهی ناشناس.
> اگه میخوای حقیقت مرگ پدرت رو بفهمی...
از آقای جئون فاصله بگیر.
هانا با وحشت به صفحهی گوشی خیره شد.
دوباره شماره رو گرفت.
خاموش بود.
...
صبح روز بعد...
هانا با چهرهای خسته وارد شرکت شد.
تمام شب خوابش نبرده بود.
مینهو با دیدنش گفت:
ـ حالت خوب نیست.
هانا لبخند زورکی زد.
ـ فقط کم خوابیدم.
اما درست در همان لحظه...
جونگ کوک از آسانسور پیاده شد.
نگاهش روی چهرهی رنگپریدهی هانا ثابت موند.
اخم کوچکی کرد.
بیاختیار به سمتش قدم برداشت.
ـ هانا...
همهی کارمندها با تعجب به این صحنه نگاه کردن.
جونگ کوک تا حالا هیچوقت وسط شرکت، مستقیماً سراغ یک کارمند نرفته بود.
ـ حالت خوبه؟
هانا برای چند ثانیه بهش نگاه کرد.
بعد حرف پیام ناشناس دوباره توی ذهنش تکرار شد.
«از آقای جئون فاصله بگیر...»
یک قدم عقب رفت.
ـ حالم خوبه، آقای جئون.
و قبل از اینکه جونگ کوک چیزی بگه...
از کنارش رد شد.
جونگ کوک همونجا ایستاد.
برای اولین بار...
هانا عمداً ازش فاصله گرفته بود.
و اون هیچ دلیلی برای این تغییر نمیدونست.
از اون طرف...
چند متر دورتر، سئورا همهچیز رو دید.
لبخند آرومی زد و زیر لب گفت:
ـ پس... پیام به دستش رسید.
#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۷.۷k
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط