پارت28
پارت28
رایان:خوب بلدی با زبونت و اون صدات ادما خر کنی
من:من صدا و زبونمو فقدر برای یکی میریزم می دونی کیه
یهو لباشو گذاشت رو لبام بعد چند مین ول کرد
رایان:این جور صحبت نکن سارا خمارم می کنی با صدات
سفت بغلش کردم
می ترسیدم اگه معموریت تموم بشه این بره چیکار کنم
رایان گوشیش زنگ خورد برداشتم سرهنگ صادقی پدر گاوم بود
رایان همون جوری که تو بغلم بود جواب داد
رایان:بله سرهنگ
.............
رایان:قربان خوابم برده بود ببخشید
.................
رایان:نه تو ماشین الان میام خدافظ
من:باید بری
رایان :اره
پاشد بره که سریع پاشدم دستشو گرفتم
رایان:جانم
من:بغل و بوس
رایان سفت بغلم کرد سرمو بوسید
من :زود بیا
رایان:چشم
رفتیم تو سالن که فیا سریع اومد
من:اینجا چی می خواهی
فیا پسرا نگاه کرد
فیا:خوبه خوبه زیادیتون نشه من مثل گاو کار کنم شما عشق کنید هی خدا
من:چیه
فیا :حکا براتون به پا گذاشتع عشقاتونو از در پشتی بفرستین بره
من:اوکی
فیا :منم میرم
بعد رفتش اونا هم از در پشتی رفتن
ساعت 10شب بود بعد شام خوابیدیم امروزقراره بریم مسافرت با اتا اینا
یه تاپ مشکی و شروار جذب مشکی پوشیدم موهامم بستمش بالا یه رژ قرمز براق زدم با ریمل و عینک
کتونی تمام وسایلمم بچه ها برده بودن یه دو روز بیشتر نیست
همه یه جا بیاید می رفتیم
بعد رسیدن پیاده شدیم چه باحال امی و امیر سبز پوشیده بودن دنیکا و دانیال ابی من و رایان مشکی اتا با یکی ازدوست پسراش طوسی
اتا :خب دوستان هر با جفتش بیاد دیگه بعد رفت نشست تو ماشینش
بعد راه افتادیم سر ماشین پایین دادیم دنیکا داشت فیلم می گرفت پسرا هم سر ماشین پایین داده بودن منم اهنگ گذاشتم بلندش کردم هووووو جیغ می کشیدیم اهنگ می خوندیم همش برای رایان شکلک در میاوردم اونم می خندید امی هم لبخند می زد نه بابا امیر و امی چه با حال بعد دوساعت رسیدیم به یه هتل هرکی اتاق گرفت برای خودش چون رفتمتو اتاق اینقدر جیغ زده بودم صدام گرفته اس خوابم برد با صدای پیام گوشیم بیدار شدم اتا بود همگی مایوشونو بپوشن که بریم استخر اخ جونن مایومو برداشتم پوشیدم جون چی شدم رژ قرمزمو دورباره زدم موهامم باز گذاشتم حوله سفیدو پوشیدم تا از هتل بزنیم بیرون دوست پسر اتا که فقدر یه شروارک کوتاه پوشیده بود اما پسرای ما شروارک تا زانو با تیشرت گفتن اونجا در میارن
من و دنیکا:جون چه با حیا بابا
همه خندیدن
رایا:از چیه زدی به اون لبات
من:رژ
رایان کج نگام کرد که من وقتی کسی هواسش نبود لباشو بوسیدم بعد رفتم تو جمع دختراااا
اقا رفتیم استخر پسرا دیدن استخر مختلفه وای چشاشون با تیشرت پریدن تو اب ما سه تا دیگه ترکیدیم از خنده
دانیال:اه بابا ایران عشق می کنی اینجا چیه
دوست پسر اتا :داداش اینجا ترکیه خب ازاده
امیر:اینجا هم خوبه
رایان:خوب بلدی با زبونت و اون صدات ادما خر کنی
من:من صدا و زبونمو فقدر برای یکی میریزم می دونی کیه
یهو لباشو گذاشت رو لبام بعد چند مین ول کرد
رایان:این جور صحبت نکن سارا خمارم می کنی با صدات
سفت بغلش کردم
می ترسیدم اگه معموریت تموم بشه این بره چیکار کنم
رایان گوشیش زنگ خورد برداشتم سرهنگ صادقی پدر گاوم بود
رایان همون جوری که تو بغلم بود جواب داد
رایان:بله سرهنگ
.............
رایان:قربان خوابم برده بود ببخشید
.................
رایان:نه تو ماشین الان میام خدافظ
من:باید بری
رایان :اره
پاشد بره که سریع پاشدم دستشو گرفتم
رایان:جانم
من:بغل و بوس
رایان سفت بغلم کرد سرمو بوسید
من :زود بیا
رایان:چشم
رفتیم تو سالن که فیا سریع اومد
من:اینجا چی می خواهی
فیا پسرا نگاه کرد
فیا:خوبه خوبه زیادیتون نشه من مثل گاو کار کنم شما عشق کنید هی خدا
من:چیه
فیا :حکا براتون به پا گذاشتع عشقاتونو از در پشتی بفرستین بره
من:اوکی
فیا :منم میرم
بعد رفتش اونا هم از در پشتی رفتن
ساعت 10شب بود بعد شام خوابیدیم امروزقراره بریم مسافرت با اتا اینا
یه تاپ مشکی و شروار جذب مشکی پوشیدم موهامم بستمش بالا یه رژ قرمز براق زدم با ریمل و عینک
کتونی تمام وسایلمم بچه ها برده بودن یه دو روز بیشتر نیست
همه یه جا بیاید می رفتیم
بعد رسیدن پیاده شدیم چه باحال امی و امیر سبز پوشیده بودن دنیکا و دانیال ابی من و رایان مشکی اتا با یکی ازدوست پسراش طوسی
اتا :خب دوستان هر با جفتش بیاد دیگه بعد رفت نشست تو ماشینش
بعد راه افتادیم سر ماشین پایین دادیم دنیکا داشت فیلم می گرفت پسرا هم سر ماشین پایین داده بودن منم اهنگ گذاشتم بلندش کردم هووووو جیغ می کشیدیم اهنگ می خوندیم همش برای رایان شکلک در میاوردم اونم می خندید امی هم لبخند می زد نه بابا امیر و امی چه با حال بعد دوساعت رسیدیم به یه هتل هرکی اتاق گرفت برای خودش چون رفتمتو اتاق اینقدر جیغ زده بودم صدام گرفته اس خوابم برد با صدای پیام گوشیم بیدار شدم اتا بود همگی مایوشونو بپوشن که بریم استخر اخ جونن مایومو برداشتم پوشیدم جون چی شدم رژ قرمزمو دورباره زدم موهامم باز گذاشتم حوله سفیدو پوشیدم تا از هتل بزنیم بیرون دوست پسر اتا که فقدر یه شروارک کوتاه پوشیده بود اما پسرای ما شروارک تا زانو با تیشرت گفتن اونجا در میارن
من و دنیکا:جون چه با حیا بابا
همه خندیدن
رایا:از چیه زدی به اون لبات
من:رژ
رایان کج نگام کرد که من وقتی کسی هواسش نبود لباشو بوسیدم بعد رفتم تو جمع دختراااا
اقا رفتیم استخر پسرا دیدن استخر مختلفه وای چشاشون با تیشرت پریدن تو اب ما سه تا دیگه ترکیدیم از خنده
دانیال:اه بابا ایران عشق می کنی اینجا چیه
دوست پسر اتا :داداش اینجا ترکیه خب ازاده
امیر:اینجا هم خوبه
- ۵.۵k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط