{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شاعر آواره از این خانه نباید بشود

شاعر آواره از این خانه نباید بشود
دل خوشِ دامن بیگانه نباید بشود

باد می آید و من دست و دلم می لرزد
زلف اگر ریخت به هم شانه نباید بشود

لحظه ای خنده ای و لحظه ی دیگر اخمی
آدم از دست تو دیوانه نباید بشود؟

شبِ پیمانه همه راستی ام اما زن
خام یک گریه ی مستانه نباید بشود

زن بلا نیست ولی حامله ی طوفان است
حامل صاعقه، بی شانه نباید بشود

من به تنهاییِ این پیله قناعت دارم
هر چه کرم است که پروانه نباید بشود

من خودم سمت قفس می روم و می دانم
مرغ، خامِ طمع دانه نباید بشود

بوف کورم بروم خانه ام و خوش باشم
عشق، کاخی ست که ویرانه نباید بشود



مهدی فرجی
دیدگاه ها (۲)

دلم می‌خواستوقتی آمدی خواب باشیبعد من در چشم‌های تو نگاه می‌...

باد ﻣﻮﻫﺎﻱ ِ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺮﻳﺰﺩﻣﺴﺖ ﻣﻴﺮﻗﺼﺪ ﻭ ﺑﺎ ﻧﺎﺯ ﺑﻬﻢ ﻣﻴﺮﻳ...

رفتن که بهانه نمی‌خواهدیک چمدان می‌خواهد از دلخوری‌های تلنبا...

وقت آن شد که دلم را بگذارم برومبا تو او را تک و تنها بگذارم ...

«سجاده‌ای.که.خالی.ماند»کاش قبل از آن رفتن، دنیا برای لحظه‌ای...

when silence became a scream p23

(#قرمز_ممنوع ❤️#part¹¹﴿ویو ات﴾وقتی چشم‌هایم را باز کردم، همه...

فیک : بین راندها

(ادامه ی پارت آخر) گوون خیلی مطمئن سر تکان داد.گوون: آره!لی ...

داستان عاشقانه جدید

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①②_بخش اول_ "تا بر تو نظر کردم ر...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط