𝔭𝔞𝔯𝔱/𝟐

ساعت شش عصر بود و طبق قرار دخترش و رزی نیم ساعت دیگه باید میرفتن

توی پذیرایی درحالی که دخترش کنارش بازی میکرد
مشغول چک کردن محموله جدیدش بود و قهوه اش رو مینوشید

با صدای زنگ در پرونده رو بست و روی میز گذاشت لباس گرم امیلیا رو تنش کردو(اسم دخترش) کیف و پالتوی خودش روهم برداشت

پشت سر امیلیا که از شوق میدوید راه افتاد و از در عمارتش خارج شدن
رزی رو دید که امیلیا رو داشت بوس بارون میکرد

چند قدمی به طرفشون برداشت و "بسه تموم شد"

روزی با خنده امیلیا رو ول کرد و "چشم بانوی جوان"

امیلیا"خوب بریم دیگه"

ایملدا دختر کوچولوش و صندلی عقب نشوند و کمربندش رو بست و خودش هم کنار رزی نشست

با رزی مشغول حرف زدن درمورد بسته های جدیدشون بودن که قرار بود زیر زمینی وارد کنن و اصلا حواسش به اطرافش نبود

*امیلیا

خوشحال از اینکه داره با مامان و خاله رزیش میره شهربازی، لبخند ملیح و زیبایی روی صورتش نقش بسته بود

با برخوردشون به چراغ قرمز ماشین ایست کرد و ایملدا و رزی در حال حرف زدن بود

نگاهی به اطرافش کرد و پسری که مثل خودش از ماشین کناری سعی داشت دستش و به ماشین اونا بزنه دید

شیشه دودی رنگ ماشین رو باز کرد
پسر بچه با تعجب بهش نگاهی کرد و باز دستش رو سمتش داراز کرد

نگاهی به جلو کرد و ایملدا و روزی رو دید که غرق در حرف بودن کمی خودش رو کج کرد و دستش رو به بیرون دراز کرد

یکم بینشون فاصله بود، هردو بیشتر خودشون رو به جلو کشیدن

تونست دستش رو بگیره لبخند پیروزمندانه ای زد، صدای ماشین ها خبر از سبز شدن چراغ میداد
با ناامیدی دستش رو جدا کرد و داخل ماشین برگشت
.....
با ناامیدی برگشت داخل ماشین و به ماشین اون دختر بچه که داشت سمت شهربازی میرفت نگاه کرد

چقدر دلش می‌خواست با پدرش یک بار بره بیرون، اما از زمانی که چشم باز کرده بود یا دست پرستار بوده ما پدربزرگ مغرورش یا کلاس های تقویتی و درسی

یکباره احساس خانواده داشتن رو نداشت
دوست داشت بدون خانواده داشتن یعنی چی

اما هیچ وقت این رویا به واقعیت پی نبسته بود

........
بنظرتون این پسر بچه کی میتونه باشه؟
دیدگاه ها (۶۳)

Why Did I Fall in Love with You?P³¹ | My Precious GirlView: ...

𓆩 پارت ۴۰ 𓆪 🖤🥀ماشین با سرعت در خیابان‌های خلوت حرکت می‌کرد.ا...

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

چند پارتیپارت ۱عمارت جئون در سکوت مرگباری فرو رفته بودهمه می...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۳۰ پارتویو اتوقتی وارد سالن...

part41نیلا وارد خونه شد و به طرف اشپز خونه رفت در یخچال رو ب...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.28 (روایت از زبان ا.ت...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

وقتی اون تورو به سرپرستی می‌گیره و...p39ویو ساعت ۲ بعدازظهره...

Why Did I Fall in Love with You? | P¹²شب ـ باردوهی با دوستاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط