رمان نگاه اول در تاریکی پارت 1

**مکان:** عمارت شخصی جونگ کوک در منطقه «هانام-دونگ» سئول – شب بارانی پاییزی.

🟢 دیدگاه آرمیتا
*(ترس آمیخته با کنجکاوی و یک حس عجیبِ تعلق)*

باران شیشه‌های قدی اتاق نشیمن را می‌کوبید. صدای رعد و برق، سکوت سنگین خانه را می‌شکست. من روی مبل چرمی نشسته بودم و به بخار چای دارچینی‌ام نگاه می‌کردم. بوی ادویه‌های ایرانی‌ام تمام فضای سرد و استریل این عمارت را پر کرده بود؛ بویی که انگار تنها سلاح من در برابر این زندان طلایی بود.

در باز شد. نیازی نبود برگردم تا بفهمم کیست. حضورش مثل تغییر فشار هوا بود؛ سنگین، خفه‌کننده و الکتریکی.
جونگ کوک وارد شد. کت خیس‌اش را بدون کلمه‌ای حرف به خدمتکار داد. پیراهن سفیدش به بدنش چسبیده بود و رد خون خشک‌شده‌ای روی آستین چپش دیده می‌شد. باز هم کارش را تمام کرده بود. باز هم بوی مرگ همراهش بود.

قلبم تند زد، اما نه فقط از ترس. از آن روزی که شاهد آن اعدام در کوچه پس‌کوچه بودم، فکر می‌کردم باید از او متنفر باشم. اما ماه‌ها زندگی در کنار این سایه، چیزی را در من تغییر داده بود. یا شاید او را تغییر داده بود؟

او جلو آمد و روبروی من ایستاد. چشم‌های سیاهش مثل همیشه نفوذناپذیر بودند، اما امشب... امروز لرزش خفیفی در دست‌هایش دیدم.
«چرا بیداری؟» صدایش خش‌دار و پایین بود.
«خوابم نمی‌برد.» پاسخ دادم و سعی کردم صدایم نلرزد. «تو زخمی هستی.»
به آستینش نگاه کرد و بی‌تفاوت شانه بالا انداخت. «چیز مهمی نیست.»
اما وقتی خواست عبور کند، پایش لغزید. تعادلش را از دست داد و روی زانو افتاد. نفس در سینه‌ام حبس شد. قبل از اینکه فکر کنم، بلند شدم و سمتش رفتم.

🔴 دیدگاه جونگ کوک
*(درد فیزیکی در برابر طوفان عاطفی)*

درد تیری از شانه‌ام تا نوک انگشتانم تیر می‌کشید. گلوله سرخی که از گوشه‌ام رد شده بود، سطحی بود، اما خونریزی‌اش اعصابم را خرد کرده بود. همه چیز تحت کنترل بود. دشمنان حذف شده بودند. خیانتکار تنبیه شده بود. پس چرا احساس پوچی می‌کردم؟

وارد سالن شدم. بوی دارچین و هل. بوی *او*.
آرمیتا آنجا بود. مثل همیشه، با آن شال گردن رنگی‌اش که تضاد مضحکی با تاریکی دنیای من داشت. نباید اینجا می‌بود. نباید اجازه می‌دادم نزدیک شود. من هیولا بودم. من کسی بودم که آدم‌ها را مثل حشره له می‌کرد. عشق، ضعف است. و ضعف، مساوی با مرگ.

اما وقتی نگاهم کرد... خدا لعنت کند آن چشم‌های قهوه‌ای گرم را. در آن‌ها ترس نبود. قضاوت نبود. فقط... نگرانی؟
می‌خواستم فریاد بزنم که دور شود. می‌خواستم تفنگم را بکشم و به دیوار شلیک کنم تا بترسد و فرار کند. چون اگر نزدیک می‌شد، اگر لمس‌ام می‌کرد، دیگر راه برگشتی نبود. من دیگر «پادشاه یخ» نمی‌شدم. من فقط مردی می‌شدم که تشنه‌ی گرمای وجود اوست.

پایم لغزید. زمین سخت زیر زانویم کوبیده شد. تحقیرآمیز بود. ضعیف بودم. منتظر بودم مسخره‌ام کند یا با وحشت عقب برود.
اما او نیامد. دوید.
دستان کوچک و گرمش بازویم را گرفت. تماس پوستش با پوست خیس و خون‌آلودم، مثل شوک الکتریکی بود. تمام منطق، تمام قوانین مافیا، تمام سال‌هایی که قلبم را منجمد کرده بودم، در آن ثانیه ترک خورد.

سرما از بدنم رفت. گرما جایگزینش شد. ترسناک‌ترین حس دنیا.
«جونگ کوک...» نامم را با لهجه‌ای غریب اما شیرین صدا زد.
نگاهش کردم. می‌خواستم بگویم «برو». اما کلمات در گلویم گیر کردند. به جای آن، دستم را روی دستش گذاشتم و محکم فشردم. انگار که او تنها طناب نجات من در اقیانوس خون بود.---


**آرمیتا:** (با صدایی لرزان اما مصمم) «نذارشون ببرنت. بذار تمومت کنم.»
(او جعبه کمک‌های اولیه را که همیشه آماده نگه می‌داشت، باز می‌کند.)

**جونگ کوک:** (با نگاهی خیره و عمیق) «لمس کردن من خطرناکه، آرمیتا. هر کسی که به من نزدیک بشه، می‌سوزه.»

**آرمیتا:** (در حالی که پنبه آغشته به الکل را روی زخم می‌گذارد و جونگ کوک از درد دندان‌قروچه می‌کند) «من قبلاً سوختم، جونگ کوک. وقتی اون شب تو کوچه منو دیدی و نکشتی... اونجا سوختم. حالا دیگه ترسی ندارم.»

**جونگ کوک:** (ناگهان مچ دست آرمیتا را می‌گیرد، نه برای آسیب زدن، بلکه برای نگه داشتن او) «تو نمی‌فهمی. من هیولام. من لایق این مراقبت نیستم.»

**آرمیتا:** (آرام، در چشمانش نگاه می‌کند) «هیولاها گریه نمی‌کنن، جونگ کوک. ولی تو... تو الان داری می‌لرزی. این ترس نیست. این تنهاییه. و من اینجام. من همین‌جام.»

*(جونگ کوک برای اولین بار در زندگی‌اش، سرش را روی شانه آرمیتا می‌گذارد. سنگینی تمام گناهانش را روی شانه‌های کوچک این دختر ایرانی تخلیه می‌کند. باران بیرون همچنان می‌بارد، اما داخل عمارت، یخ‌ها آب شده‌اند.)*


پایان پارت 1
دیدگاه ها (۶۶)

۳ پارتی

چند پارتی پارت ۱عمارتِ جونگ‌کوک همیشه بویِ سردِ باروت و بویِ...

فیک تهکوک ۱۰ پارتی## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت اول: غر...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

THE BLACK CONTRACT قرارداد سیاهP.02 | چیزی که نباید برمی‌گشت...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁹ویو: اتدست جونگ‌کوک هنوز توی دست...

معامله

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟚: راز رزیکافه کم‌کم شلوغ‌تر می‌شد، اما ا/ت...

## «ماه، بوی باران می‌دهد»### پارت ششم: عمارت زیر بارانباران...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط