P²
P²
جیمین با احتیاط در اتاق رو باز کرد و وارد شد.
یونگی روی تختش دراز کشیده بود و با گوشی کار میکرد.
جیمین چمدونش رو آروم کنار دیوار گذاشت و به تخت بزرگ اتاق نگاه کرد.
دو تا تخت وجود نداشت.
با صدای آرومی گفت: ـ اَم... یونگی؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: ـ چیه؟
ـ مـ... من کجا بــ... بخوابم؟
یونگی بالاخره نگاهش کرد.
ـ روی زمین.
جیمین با تعجب بهش خیره شد. ـ و... ولی زمین سرده...
یونگی گوشی رو کنار گذاشت و با اخم نشست.
ـ مگه من هتلدارم؟ گفتم روی زمین بخواب!
چشمهای جیمین خیس شد. سریع سرش رو پایین انداخت و پتوی کوچکش رو از چمدون بیرون آورد.
چند دقیقه بعد، یونگی متوجه صدای عطسههای ریز جیمین شد.
ـ هی!
جیمین سریع سرش رو بلند کرد. ـ ب... بله؟
ـ این صدای چیه؟
ـ مـ... معذرت میخوام...
یونگی با عصبانیت از تخت بلند شد، پتوی اضافهای از کمد برداشت و به طرفش پرت کرد.
ـ بگیر! نمیخوام نصف شب با صدای عطسههات بیدار شم.
جیمین پتو رو محکم بغل کرد.
ـ مـ... ممنون.
ـ حرف نزن و بخواب.
ساعت سه نصف شب...
یونگی با احساس کشیده شدن چیزی روی دستش بیدار شد.
چشمهاش رو باز کرد.
جیمین خوابآلود کنار تختش نشسته بود و با صدای لرزونی زمزمه میکرد:
ـ یـ... یونگی...
یونگی اخم کرد.
ـ باز چی شده؟
جیمین به پنجره اشاره کرد.
ـ مـ... میشه پنجره رو ببندی؟ مـ... میترسم...
یونگی چند ثانیه به صورت رنگپریده و چشمهای اشکی پسر نگاه کرد.
بعد آه بلندی کشید.
ـ خدایا... من امشب چه بلایی سرم اومده؟
اما بلند شد و پنجره رو بست.
وقتی برگشت، جیمین هنوز همونجا نشسته بود.
یونگی با صدای سردی گفت:
ـ برو بخواب، پارک جیمین.
برای اولین بار اسمش رو صدا زده بود.
جیمین با احتیاط در اتاق رو باز کرد و وارد شد.
یونگی روی تختش دراز کشیده بود و با گوشی کار میکرد.
جیمین چمدونش رو آروم کنار دیوار گذاشت و به تخت بزرگ اتاق نگاه کرد.
دو تا تخت وجود نداشت.
با صدای آرومی گفت: ـ اَم... یونگی؟
یونگی بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: ـ چیه؟
ـ مـ... من کجا بــ... بخوابم؟
یونگی بالاخره نگاهش کرد.
ـ روی زمین.
جیمین با تعجب بهش خیره شد. ـ و... ولی زمین سرده...
یونگی گوشی رو کنار گذاشت و با اخم نشست.
ـ مگه من هتلدارم؟ گفتم روی زمین بخواب!
چشمهای جیمین خیس شد. سریع سرش رو پایین انداخت و پتوی کوچکش رو از چمدون بیرون آورد.
چند دقیقه بعد، یونگی متوجه صدای عطسههای ریز جیمین شد.
ـ هی!
جیمین سریع سرش رو بلند کرد. ـ ب... بله؟
ـ این صدای چیه؟
ـ مـ... معذرت میخوام...
یونگی با عصبانیت از تخت بلند شد، پتوی اضافهای از کمد برداشت و به طرفش پرت کرد.
ـ بگیر! نمیخوام نصف شب با صدای عطسههات بیدار شم.
جیمین پتو رو محکم بغل کرد.
ـ مـ... ممنون.
ـ حرف نزن و بخواب.
ساعت سه نصف شب...
یونگی با احساس کشیده شدن چیزی روی دستش بیدار شد.
چشمهاش رو باز کرد.
جیمین خوابآلود کنار تختش نشسته بود و با صدای لرزونی زمزمه میکرد:
ـ یـ... یونگی...
یونگی اخم کرد.
ـ باز چی شده؟
جیمین به پنجره اشاره کرد.
ـ مـ... میشه پنجره رو ببندی؟ مـ... میترسم...
یونگی چند ثانیه به صورت رنگپریده و چشمهای اشکی پسر نگاه کرد.
بعد آه بلندی کشید.
ـ خدایا... من امشب چه بلایی سرم اومده؟
اما بلند شد و پنجره رو بست.
وقتی برگشت، جیمین هنوز همونجا نشسته بود.
یونگی با صدای سردی گفت:
ـ برو بخواب، پارک جیمین.
برای اولین بار اسمش رو صدا زده بود.
- ۱۱۷
- ۱۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط