پارت ۱

پارت ۱

غروب یک روز پاییزی بود. محوطه‌ی دانشگاه صنعتی مثل همیشه پر از جنب‌وجوش دانشجوها بود. جواد جوادی، با همان لبخند آرام و قدم‌های مطمئن، از ساختمان مهندسی بیرون آمد. در دستش کیف چرمی قدیمی‌اش بود، همان که سال‌ها در پرورشگاه برایش نماد تلاش و امید شده بود.
هوای خنک پاییز روی صورتش نشست. گوشی‌اش زنگ خورد. نام روی صفحه دلش را روشن کرد: «مرضیه». جواب داد.
– جواد؟ کجایی؟
– دانشگاه، تازه دفاع بچه‌ها تموم شد. دارم میام سمت خونه. چیزی شده؟
مکث کوتاهی در صدای مرضیه بود. لحظه‌ای سکوت، بعد صدایی لرزان و آرام:
– می‌خوام یه چیزی بگم… یه خبر.
قلب جواد تند زد. مکث کرد و گفت:
– چی شده مرضیه؟ چرا صدات می‌لرزه؟
– جواد… من… من حامله‌ام.
پاهای جواد لحظه‌ای سست شد. وسط محوطه ایستاد. دنیا دورش چرخید، اما نه از نگرانی، از شوقی که سال‌ها در دلش خوابیده بود. نگاهش به آسمان افتاد. لبخندی عمیق روی لبش نشست و بی‌اختیار گفت:
– الحمدلله…
چند دانشجو که از کنارش می‌گذشتند به لبخند و اشک شوقش خیره شدند. برای جواد، این خبر چیزی بیشتر از پدرشدن بود؛ این یعنی آغاز فصل تازه‌ای از زندگی‌اش، فصلی پر از مسئولیت، عشق و امتحان‌های جدید.
در همان لحظه، دورتر، مردی میانسال با کت تیره و چهره‌ای مرموز از پشت شیشه‌ی دفتر دانشگاه، جواد را زیر نظر داشت. لبخند سردی زد و آرام زمزمه کرد:
– وقتشه… بازی تازه شروع شد.
دیدگاه ها (۱)

قسمت هفده

...پارت اول...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

💋فیلیکس و می سان 💋

ادامه سناریو

پارت ۱۸ — آخرین روز دانشگاه 🎓🌸روز فارغ‌التحصیلی بالاخره از ر...

معاملهp25جونگ‌کوک هنوز سرش روی بازوی تهیونگ بود. چند لحظه به...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط