پارت۱۵
پارت۱۵
نبرد با "خالی بودن" (The Void)، فراتر از هر جنگی بود که تا به حال دیده شده بود. این بار دشمن، تیغ یا جادو نبود؛ دشمن، **نبودن** بود. وقتی سربازهای "خالی بودن" به مرزها میرسیدند، نه میمردند و نه زخمی میشدند؛ آنها فقط هر چیزی رو که لمس میکردند، محو میکردند. جنگلها، رودخانهها و حتی خاطراتِ مردم، انگار که هرگز وجود نداشتند، ناپدید میشدند.
ات متوجه شد که جادوی معمولی در برابر این موجودات بیاثر است. آنها مثل یک سیاهچالهی مطلق بودند که حتی نورِ جادوییِ ات هم در آنها غرق میشد و هیچ واکنشی نشان نمیداد.
در تالارِ استراتژی، جونگکوک با عصبانیت به نقشهی بیرنگ و بیروحِ قلمرو نگاه میکرد. «اونها دارن تاریکیِ ما رو هم میبلعن. اگه این طوری ادامه پیدا کنه، حتی سایههای من هم دیگه جایگاهی برای پناه دادن ندارن.»
ات با چشمانی که از تمرکزِ زیاد، کمی به رنگِ خاکستری مایل شده بود، گفت: «جونگکوک، ما نباید با اونها بجنگیم. ما نباید سعی کنیم چیزی رو به اونها "بدهیم" تا اونها رو از بین ببریم. چون اونها "گرسنهی وجود" هستند. ما باید... برعکس عمل کنیم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد: «یعنی چی؟»
ات به سمتِ ویترینِ یک شیءِ باستانی که در مرکز تالار بود رفت؛ شیئی که از اولین لحظهی خلقتِ جهان ساخته شده بود. «ما باید "وجود" رو به شدت متمرکز کنیم. ما باید از تمامِ قدرتِ سایهی تو و تمامِ انرژیِ من برای ساختنِ یک "نقطه هستی" استفاده کنیم. جایی که اونها نتونن در اون غرق بشن، چون اونجا بیش از حد "واقعی" هست.»
جونگکوک فهمید که این یعنی یک ریسکِ مرگبار. یعنی اونها باید تمامِ هستیِ خودشان را در یک نقطه متمرکز کنند؛ اگر شکست میخوردند، نه تنها میمردند، بلکه حتی "خاطرهی وجود داشتنشون" هم از کلِ تاریخ پاک میشد.
جونگکوک به سمت ات رفت، دستش رو دور کمرش حلقه کرد و پیشانیاش رو به پیشانیِ اون تکیه داد. «اگر این آخرین حرکت ما باشه، میخوای با هم باشیم؟»
ات با نگاهی پر از عشق و اراده گفت: «همیشه.
نبرد با "خالی بودن" (The Void)، فراتر از هر جنگی بود که تا به حال دیده شده بود. این بار دشمن، تیغ یا جادو نبود؛ دشمن، **نبودن** بود. وقتی سربازهای "خالی بودن" به مرزها میرسیدند، نه میمردند و نه زخمی میشدند؛ آنها فقط هر چیزی رو که لمس میکردند، محو میکردند. جنگلها، رودخانهها و حتی خاطراتِ مردم، انگار که هرگز وجود نداشتند، ناپدید میشدند.
ات متوجه شد که جادوی معمولی در برابر این موجودات بیاثر است. آنها مثل یک سیاهچالهی مطلق بودند که حتی نورِ جادوییِ ات هم در آنها غرق میشد و هیچ واکنشی نشان نمیداد.
در تالارِ استراتژی، جونگکوک با عصبانیت به نقشهی بیرنگ و بیروحِ قلمرو نگاه میکرد. «اونها دارن تاریکیِ ما رو هم میبلعن. اگه این طوری ادامه پیدا کنه، حتی سایههای من هم دیگه جایگاهی برای پناه دادن ندارن.»
ات با چشمانی که از تمرکزِ زیاد، کمی به رنگِ خاکستری مایل شده بود، گفت: «جونگکوک، ما نباید با اونها بجنگیم. ما نباید سعی کنیم چیزی رو به اونها "بدهیم" تا اونها رو از بین ببریم. چون اونها "گرسنهی وجود" هستند. ما باید... برعکس عمل کنیم.»
جونگکوک با تعجب نگاهش کرد: «یعنی چی؟»
ات به سمتِ ویترینِ یک شیءِ باستانی که در مرکز تالار بود رفت؛ شیئی که از اولین لحظهی خلقتِ جهان ساخته شده بود. «ما باید "وجود" رو به شدت متمرکز کنیم. ما باید از تمامِ قدرتِ سایهی تو و تمامِ انرژیِ من برای ساختنِ یک "نقطه هستی" استفاده کنیم. جایی که اونها نتونن در اون غرق بشن، چون اونجا بیش از حد "واقعی" هست.»
جونگکوک فهمید که این یعنی یک ریسکِ مرگبار. یعنی اونها باید تمامِ هستیِ خودشان را در یک نقطه متمرکز کنند؛ اگر شکست میخوردند، نه تنها میمردند، بلکه حتی "خاطرهی وجود داشتنشون" هم از کلِ تاریخ پاک میشد.
جونگکوک به سمت ات رفت، دستش رو دور کمرش حلقه کرد و پیشانیاش رو به پیشانیِ اون تکیه داد. «اگر این آخرین حرکت ما باشه، میخوای با هم باشیم؟»
ات با نگاهی پر از عشق و اراده گفت: «همیشه.
- ۱۳۰
- ۱۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط