{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اکبرعبدی می‌گوید:

اکبرعبدی می‌گوید:
یک روز سر سریال با "حسین پناهی" بودیم. هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم:
حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!
کاپشن خوشگلت کو؟
گفت: کاپشن قشنگی بود،نه؟ گفتم: آره! گفت:
من هم خیلی دوستش داشتم
ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
ولی من فقط دوستش داشتم...
دیدگاه ها (۱)

فلسفه تخته نرد... خیلی جالبه..ــــــــــــــــــــــــــــــ...

گنجشک کوچولو از پشت شیشه گفت: من همیشه باهات میمونم و گنجشک ...

.

عجب هوایی.شما هم بفرمایید.

رمان عشق مافیا پارت 7از زبان ا/تگفتم : واووو تو آشپزی هم میک...

یونگی لایو بوده 🐱 : سلام به همگی. من الان اینجام، توی دالا...

عاشقانه های شبنم

‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌   ‌‌ ‌‌ ‌    ‌  ‌‌ ‌⎯ٜ݁ꨲ݁ꨲ...

فیک شوگا پارت هفتم مافیای بیرحم دختر لجباز

پارت ۷چند دقیقه گذشت قهوه‌ها رو آوردن داشتم قلوپی‌ از قهوه م...

پارت ۱ (سرنوشت)ا/ت :من دختری ۲۲ ساله هستم و کارم مد فشنه .ام...

Pat:6اسم: عاشق چشماش شدمجونگکوک . سرم و اوردم بالا و با خنده...

ومپایر جذاب من. پارت ۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط