رمان منیم گوزل سئوگیلیم نویسنده الهه پورعلی

پارت ۵۱

کایان درحالی که همان‌طور به اتاق سوگل چشم دوخته بود وارد اتاقش شد اعصابش خیلی خورد شده بود همان‌طور که لباس‌هایش را لگد می‌کرد گفت:
- Ben ne yaptım da Harika Teyzem bana böyle davrandı?
(مگه چه کار کردم که عمه هاریکا رفتارش با من به این شکله؟)
با خشم ادامه داد:
- Mücadele gününden itibaren Fatih'in arkasında geldi ve bu da bugünden itibaren
(اون از روز دعوا که پشت فاتح دراومد اینم از امروز.)
لپ تاپش را باز کرده و کمی با آن ور رفت، حوصله‌اش سر رفته بود از جایش بلند شده و از در بالکن بیرون رفت همان جا داخل بالکن کمی قدم زد اما حواسش کاملا به اتاق سوگل بود با لبخند زیر لب گفت:
- Odada mı demek istiyor? O ne yapıyor?
(یعنی توی اتاقشه؟ داره چی‌کار می‌کنه؟)
کمی به در بالکن سوگل نزدیک شده و خواست در بزند که صدایی شنیده شد گویا بکتاش دوباره با سوگل داخل اتاقش بوده و در حال صحبت بودند دوست نداشت فال گوش بایستد اما با شنیدن اسمش از زبان بکتاش سرش را به در نزدیک کرد تا ببیند چه خبر شده از آن‌جایی که در شیشه‌ای بود اما پرده‌ای ضخیم جلویش را گرفته بود، از داخل به بیرون یا از بیرون به داخل دید نداشت صدای ضعیف بکتاش به گوشش رسید که گفت:
- سوگل بهت گفتم که عمه خانوم از آدم‌های بی‌مسئولیت اصلا خوشش نمیاد، توی این چند روز هم نمونه‌های بارزش رو دیدی ازت خواهش می‌کنم زیاد با کایان هم صحبت نشو، کاری نکن تو هم با عمه درگیر بشی.
کایان بهت زده دستانش را از داخل جیبش بیرون کشید و همان‌طور که چشمانش لحظه به لحظه ریزتر می‌شد با خود گفت؛
- Bu gerçekten tüm bunlara ihtiyacım olmadığı anlamına mı geliyor? Herkesin benden nefret ettiğini mi?
(یعنی واقعا من این همه به درد نخورم؟ که همه ازم بدشون میاد؟)
اخمانش در هم رفت تا به حال نشده بود که کسی با او چنین رفتاری بکند همیشه از سوی مادر و پدرش مورد مهربانی و تحسین قرار می‌گرفت، صدای سوگل شنیده شد که گفت:
- بابا...
کایان برای این‌که بیشتر از این خورد نشود سریع به سمت اتاقش برگشته و وارد اتاق خود شد هوا گرم بود پس در بالکن را نبست.
هیچ دوست نداشت از اتاق خارج شود پس در اتاق را قفل کرده و روی تختش دراز کشید اخمانش هنوز هم درهم بود ابروان پرپشتش در هم گره خورده و چین کوچکی مابین ابروهایش افتاده بود ناراحت از رفتار بقیه پتو را کامل رویش کشیده و سرش را داخل پتو فرو برد و سعی کرد بخوابد.
مدتی بود که خوابش گرفته بود اما با صدای در لای چشمانش را باز کرده و در حالی که گوشه چشمش را می‌مالید دوباره به سمتی دیگر برگشته و جواب نداد صدای سوزان شنیده می‌شد که می‌گفت:
- Kayan akşam yemeği vakti hadi kardeşim kapıyı neden kilitledin?
(کایان وقت شامه زود باش بیا داداش برای چی درو قفل کردی؟)
بی توجه به صدای سوزان، پتو را کامل روی سرش کشیده و دوباره به خواب رفت سوزان که جوابی نشنید با خود گفت:
- Muhtemelen tuvalete gitmiştir
(احتمالاً رفته حموم.)
همان موقع سوگل از اتاقش خارج شده و برای حاضر شدن سر میز شام آماده شد با دیدن سوزان گفت:
- اینجا چی‌کار می‌کنید دختر عمو؟
سوزان که به سختی متوجه صحبتش شده بود گفت:
- اومده بودم کایان رو صدا کنم ولی جواب نداد احتمالاً توی حمومه.
سوگل نگاهی به اتاقش انداخته و وقتی در را بسته دید درحالی که متوجه حرف‌های سوزان نشده بود سر تکان داد و با هم به طبقه پایین رفتند.
میزشام کاملاً چیده شده و همگی سر میز نشسته بودند تنها جای خالی جایی بود که کایان می‌نشست سوگل با دیدن جای خالیش با خود گفت:
- کایان چرا یه کاری می‌کنی که خشم عمه خانم و بابام رو برانگیخته کنی؟
بی‌توجه به بقیه قبل از شروع شام از جایش برخاست و چند قدم به سمت پله‌ها برداشت که با صدای خشمگین راحله به خود آمد:
- سوگل کجا میری؟
سوگل درحالی که به دنبال جواب می‌گشت جمله‌ای که به ذهنش آمد را گفت:
- گوشیم بالا جا مونده میرم اونو بیارم.
درحالی که موهایش در اثر بالا رفتن از پله تکان می‌خوردند، سریع پله‌ها را بالا رفته و جلوی در اتاق کایان ایستاد، تقه‌ای وارد کرده و دستگیره را فشرد در همچنان قفل بود، وارد اتاق خود شد این پا و آن پا می‌کرد تا از داخل بالکن کایان را صدا بزند اما بعد از این‌که حرف‌های پدر را به یاد آورد با خود گفت:
- بهتره که من کاریم نباشه.
با این حال از در بالکن بیرون رفته و نگاهی به در بالکن اتاق کایان انداخت در کامل باز بود و پرده‌ها کنار بودند قدمی برداشت تا نگاهی به داخل اتاق بیندازد و وقتی چراغ‌ها را کاملاً خاموش دید به آرامی نزدیک شده و به سمت اتاق خم شد موهایش روی صورتش ریخته شدند، آن‌ها را پس زده، کل اتاق را دید زد و کایان را روی تخت در حال خروپف دید!
دیدگاه ها (۰)

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 17روز عروسی بالاخره رسید.از صبح، خان...

زندگی پر بحث سه دوست(معمولا نیمه خون آشام) پارت 18

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هجدهم 𓆪جیمین کلید را از روی پله برداشت...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁 24نگهان..... چراغ‌ های مدرسه یکی...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

رمان اسیر خان پارت سوم ۳

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وششم 𓆪 🖤🥀اسما با شنیدن آن صدا بی‌اختیار ب...

🍷 شراب قرمزقسمت هفتم: خائنصدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.ر...

پارت ۶تاریکی مطلق، تنها چیزی بود که تو رو احاطه کرده بود. صد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط