فیک عشق دو مافیا
( جونگکوک و یونگی دویدن تو اتاق)
یونگی: چی شده.!؟
جونگکوک:قرصاشو نخورده.؟؟
( یونگی دکتر خبر کرد)
دکتر:بخاطر مشکل قلبی نبوده یه سکته ی عصبی بوده...
لنا:سکته ی عصبی واسه ی چی اونکه مشکلی نداشته
دکتر:شاید یه موضوعی هست که به شما نگفته باشن
(لنا و جونگکوک به یونگی نگاه کردن)
یونگی:امممم ...چیزه فکر کنم تقصیر منه
دکتر:خب از این به بعد داروهاشون بیشتر میشه
لنا:باشه
(دکتر رفت)
یونگی: اههه!لعنتی!
لنا: ارباب یونگی
مگه چی شده؟
چه اتفاقی بین شما افتاده
یونگی: برو گمشو اعصاب ندارم..
لنا: آخه..
( یهو یونگی زد تو گوش لنا)
یونگی: گفتم دهنتو ببند
لنا: ه...هق..چ...چشم...هق..
(همون لحظه جونگکوک اومد)
کوک:یونگی...تو....تو چه غلطی کردی
یونگی: ببین کوک الان عصبیم ولم کن
کوک:همین الان از خونه ی من گم میشی میری بیرون
یونگی:باشه..باشه...ولی اگه من برم لیا رو. با خودم میبرم
لنا:تو حق نداری همچین کاری کنی
کوک:یونگی...از خونه ی من برو بیرون تو هیچی از این خونه با خودت نمیبری
یونگی:نشونت میدم(زیر لب)
( شب)
( یونگی با چند تا از بادیگارد هاش به سمت عمارت کوک راه افتادن
یونگی میدونست همیشه ساعت ۱۰ لیا میاد و بیرون عمارت قدم میزنه)
یونگی: فعلا حواستون باشه
تا اومد بیرون بگیرینش
بادیگارد ها: چشم ارباب
ویو لیا
اومدم بیرون قدم بزنم که یهو یه دستمال اومد جلوی صورتم هرچقدر جیغ میزدم کسی صدام رو نمیشنید تا اینکه بیهوش شدم
ویو یونگی
لیا رو آوردنش توی ماشین من حرکت کردم سمت عمارت و لیا رو بردم توی اتاق خودم
(یونگی لیا رو روی تخت خودش گذاشت خودش هم کنارش خوابید)
ویو لیا
( صبح بیدار شدم
سرم درد میکرد که یهو دست یکیو دورم حس کردم)
لیا: تو...کی ای؟...اه
( یهو دیدم یونگیه
جیغ زدم و از تخت افتادم پایین)
لیا: جیییغغغغ
یونگی:وایییییییی ..... چراجیغ میزنی خب
(لیا رو اورد گذاشت روی تخت )
لیا متوجه اینکه توی عمارت کوک نیست شد و گفت:ما کجاییم منو کجا اوردی
(یونگی قضیه رو تعریف کرد)
لیا:چی....چی زودباش منو ببر پیش لنا
اصلا تو چطور به خواهر من سیلی زدی مرتیکه ی عوضی
یونگی: هیششش فقط اروم باش.
ببین
میخوام به کوک و لنا بگم که باهم عروسی کنیم
لیا: چیییی؟!عمرا!
یونگی:عزیزم اینجا تو نظر نمیدی
لیا:نه...من نمیخوام با تو ازدواج کنم اصلا تو چرا میخوای با یه دختر که بیماری قلبی داره ازدواج کنی...هق....نه
یونگی: یک اینکه نمیخوام نداریم
دو اینکه بیماری قلبی توهم خوب میشه
لیا:نه من بمیرم هم با تو ازدواج نمی..
(یونگی شروع به بوسیدن لیا کرد)
یونگی: تمومش کن خب!؟
لیا: ن..
خماریی🎀 با کمک سارا جونم #saraprof
یونگی: چی شده.!؟
جونگکوک:قرصاشو نخورده.؟؟
( یونگی دکتر خبر کرد)
دکتر:بخاطر مشکل قلبی نبوده یه سکته ی عصبی بوده...
لنا:سکته ی عصبی واسه ی چی اونکه مشکلی نداشته
دکتر:شاید یه موضوعی هست که به شما نگفته باشن
(لنا و جونگکوک به یونگی نگاه کردن)
یونگی:امممم ...چیزه فکر کنم تقصیر منه
دکتر:خب از این به بعد داروهاشون بیشتر میشه
لنا:باشه
(دکتر رفت)
یونگی: اههه!لعنتی!
لنا: ارباب یونگی
مگه چی شده؟
چه اتفاقی بین شما افتاده
یونگی: برو گمشو اعصاب ندارم..
لنا: آخه..
( یهو یونگی زد تو گوش لنا)
یونگی: گفتم دهنتو ببند
لنا: ه...هق..چ...چشم...هق..
(همون لحظه جونگکوک اومد)
کوک:یونگی...تو....تو چه غلطی کردی
یونگی: ببین کوک الان عصبیم ولم کن
کوک:همین الان از خونه ی من گم میشی میری بیرون
یونگی:باشه..باشه...ولی اگه من برم لیا رو. با خودم میبرم
لنا:تو حق نداری همچین کاری کنی
کوک:یونگی...از خونه ی من برو بیرون تو هیچی از این خونه با خودت نمیبری
یونگی:نشونت میدم(زیر لب)
( شب)
( یونگی با چند تا از بادیگارد هاش به سمت عمارت کوک راه افتادن
یونگی میدونست همیشه ساعت ۱۰ لیا میاد و بیرون عمارت قدم میزنه)
یونگی: فعلا حواستون باشه
تا اومد بیرون بگیرینش
بادیگارد ها: چشم ارباب
ویو لیا
اومدم بیرون قدم بزنم که یهو یه دستمال اومد جلوی صورتم هرچقدر جیغ میزدم کسی صدام رو نمیشنید تا اینکه بیهوش شدم
ویو یونگی
لیا رو آوردنش توی ماشین من حرکت کردم سمت عمارت و لیا رو بردم توی اتاق خودم
(یونگی لیا رو روی تخت خودش گذاشت خودش هم کنارش خوابید)
ویو لیا
( صبح بیدار شدم
سرم درد میکرد که یهو دست یکیو دورم حس کردم)
لیا: تو...کی ای؟...اه
( یهو دیدم یونگیه
جیغ زدم و از تخت افتادم پایین)
لیا: جیییغغغغ
یونگی:وایییییییی ..... چراجیغ میزنی خب
(لیا رو اورد گذاشت روی تخت )
لیا متوجه اینکه توی عمارت کوک نیست شد و گفت:ما کجاییم منو کجا اوردی
(یونگی قضیه رو تعریف کرد)
لیا:چی....چی زودباش منو ببر پیش لنا
اصلا تو چطور به خواهر من سیلی زدی مرتیکه ی عوضی
یونگی: هیششش فقط اروم باش.
ببین
میخوام به کوک و لنا بگم که باهم عروسی کنیم
لیا: چیییی؟!عمرا!
یونگی:عزیزم اینجا تو نظر نمیدی
لیا:نه...من نمیخوام با تو ازدواج کنم اصلا تو چرا میخوای با یه دختر که بیماری قلبی داره ازدواج کنی...هق....نه
یونگی: یک اینکه نمیخوام نداریم
دو اینکه بیماری قلبی توهم خوب میشه
لیا:نه من بمیرم هم با تو ازدواج نمی..
(یونگی شروع به بوسیدن لیا کرد)
یونگی: تمومش کن خب!؟
لیا: ن..
خماریی🎀 با کمک سارا جونم #saraprof
- ۱۵.۵k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط