در دنیای سلطنت
P²⁴
دختر:شاهزاده هق چطور دلتون هق میاد بخاطر هق یک دخترک هق یتیم من را هق دعوا کنید (پیک می 😒)
+گفتم نباید یتیم خطابش کنین .عربده
دختر:شاهزاده هق
+ساکت شوید
پسرک با اعصبانیت سوال بر اسب شده و به سرعت تاخت ولی چندی از سربازان آنجا ماندند تا اوضاع را برسی کنند
یک نفر :واقعا که چطور میتونه به شاهزاده احانت کنه
یک نفر دیگه:شاهزاده ناراحت شدن اون باید بمیره
یک نفر دیگه :وقتی شاهزاده گفت یتیم خطابش نکنه اون دوباره کرد و باعث آزرده خاطر شدن شاهزاده شد
دختر:وقتی همسر آینده شاهزاده شدم سر همتون رو میبرم .داد
یک نفر:هه فکر کردی شاهزاده بت کسی مثل تو که هر روز زیر یکی هست ازدواج میکند خیال باطن
سرباز :ساکت اگر میخواین سرتون رو داشته باشین متفرق شین .عربده
مردم کم کم جدا شدند و رفتند و به زندگی خود مشغول شدند و دخترک بتا با حرص و حسادت از آنجا دور شد
..................................................................
شاهزاده پس از چندی به قصر رسید ار اسبش پیاده شده و افسار را بر سربازان داد و به سمت ورودی قصر راه افتاد وقتی وارد قصر شد مادرش را دید که بسیار خشمگین از پله ها به سرعت پایین میآید
●پسرم!
وقتی مادرش پیشش رسید به احترامش زانو زد
+ملکه ازتون بخاطر گستاخی که انجام داده و بدوم اجازه از قصر خارج شده ام متاسفم
ملکه که خشمگین تر شد پسر بدون خبر و فقط با گذاشتن یک تکه کاغذ که رویش نوشته بود بیرون قصر هستم رفته بود
●از این به بعد حق ورود به قصر را ندارب
با لحن سردی که پسرک تا الان از مادرش نشنیده بود لرزی کرد
از روی زانو بلند شد نا باور به مادرش نگاه کرد
+ماد....
حرفش با سیلی که از مادرش به سمت چپ صورتش خورد قطع شده و بر روی زمین افتاد
●ساکت .عربده
●چطور جرعت میکنی از دستورم سرپیچی کنی .عربده
+ملک.......
●بخاطر تو من پسرم را از دست دادم تو لیاقت زنده موندن را نداری .عربده با گریه
پسرک نا باور از روی زمین بلند شد وبه چشمان مادرش نگاهی انداخت که نگاهش با سیلی دوباره به سمت چپ صورتش مصادف شد و اینبار با ضربه بیشتری بر روی زمین پرت شد
●کاش همان موقع که بدنیا میومدی میمردی. با گریه
پسرک با این حرف مادرش صدای شکستن قلبش را شنید
●بخاطر رفتن تو هیونگ شیک را به قتل رساندند و جنازه اش را داخل اتاق من انداخته بودند بخاطر توئه پس فترت .با گریه
پسرک لحظه به لحظه حالش بد تر میشد حالت تهوع داشت و معدش میسوخت مادرش لگدی بر پایش زد و به سمت پله ها رفت جلوی پله ها مکث کرد
●سربازا ببرینش زندان جایش در قصر نیست
سرباز ها ناباور به ملکه خیره شدند آنها نصفی از قلبشان متعلق به شاهزاده بود آن پسرک کسی بود که موقع مریضی درمانشان میکرد و موقع ناراحتی دلداری دهندیشان بود آن پسرک دلیل شادی آنها بود ملکه داشت پسرک خود را نابود میکرد
●مگه نشنیدین گفتم روی نحسشو از قصرم بیرون ببرین. عربده
پسرک با جلمه ی مادرش مرد و زنده شد
با بغضی که مانند قُدِه ی سرطانی به گلویش چسبیده بود با صدای مظلومانه ای لب زد
+مادر....من...من .....نمیدونست......
●صدای کثیفت را ببر .عربده
●حالم ازت بهم میخوره
●میبریدش یا همینجا سرشو بزنم .عربده
ملکه رو به سربازان گفت و سربازان ناباور بازو های پسرک را گرفته و بلندش کردند و اورا از قصر خارج کردند داخل حیاط بودند که خدمتکار دختری سمتشان آمد
خدمتکار:سرباز به ایست
سرباز ها به سمت دخترک برگشتند
خدمتکار:ملکه گفتند شاهزاده را به زندان انفرادی کوهان ببرین .با بغض
خدمتکار با بغض رو به روی شاهزاده لب زد شاهزاده لحظه به لحظه حالش به سوی مرگ میرفت لبخند غمگینی زد
خدمتکار:شاهزاده التماستون میکنم تحمل کنین پدرتون بزودی میان و برتون میگردانند
ادامه دارد.......
پارت هدیه🎁
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
خب قسمت های اصلی داستان شروع شده
دختر:شاهزاده هق چطور دلتون هق میاد بخاطر هق یک دخترک هق یتیم من را هق دعوا کنید (پیک می 😒)
+گفتم نباید یتیم خطابش کنین .عربده
دختر:شاهزاده هق
+ساکت شوید
پسرک با اعصبانیت سوال بر اسب شده و به سرعت تاخت ولی چندی از سربازان آنجا ماندند تا اوضاع را برسی کنند
یک نفر :واقعا که چطور میتونه به شاهزاده احانت کنه
یک نفر دیگه:شاهزاده ناراحت شدن اون باید بمیره
یک نفر دیگه :وقتی شاهزاده گفت یتیم خطابش نکنه اون دوباره کرد و باعث آزرده خاطر شدن شاهزاده شد
دختر:وقتی همسر آینده شاهزاده شدم سر همتون رو میبرم .داد
یک نفر:هه فکر کردی شاهزاده بت کسی مثل تو که هر روز زیر یکی هست ازدواج میکند خیال باطن
سرباز :ساکت اگر میخواین سرتون رو داشته باشین متفرق شین .عربده
مردم کم کم جدا شدند و رفتند و به زندگی خود مشغول شدند و دخترک بتا با حرص و حسادت از آنجا دور شد
..................................................................
شاهزاده پس از چندی به قصر رسید ار اسبش پیاده شده و افسار را بر سربازان داد و به سمت ورودی قصر راه افتاد وقتی وارد قصر شد مادرش را دید که بسیار خشمگین از پله ها به سرعت پایین میآید
●پسرم!
وقتی مادرش پیشش رسید به احترامش زانو زد
+ملکه ازتون بخاطر گستاخی که انجام داده و بدوم اجازه از قصر خارج شده ام متاسفم
ملکه که خشمگین تر شد پسر بدون خبر و فقط با گذاشتن یک تکه کاغذ که رویش نوشته بود بیرون قصر هستم رفته بود
●از این به بعد حق ورود به قصر را ندارب
با لحن سردی که پسرک تا الان از مادرش نشنیده بود لرزی کرد
از روی زانو بلند شد نا باور به مادرش نگاه کرد
+ماد....
حرفش با سیلی که از مادرش به سمت چپ صورتش خورد قطع شده و بر روی زمین افتاد
●ساکت .عربده
●چطور جرعت میکنی از دستورم سرپیچی کنی .عربده
+ملک.......
●بخاطر تو من پسرم را از دست دادم تو لیاقت زنده موندن را نداری .عربده با گریه
پسرک نا باور از روی زمین بلند شد وبه چشمان مادرش نگاهی انداخت که نگاهش با سیلی دوباره به سمت چپ صورتش مصادف شد و اینبار با ضربه بیشتری بر روی زمین پرت شد
●کاش همان موقع که بدنیا میومدی میمردی. با گریه
پسرک با این حرف مادرش صدای شکستن قلبش را شنید
●بخاطر رفتن تو هیونگ شیک را به قتل رساندند و جنازه اش را داخل اتاق من انداخته بودند بخاطر توئه پس فترت .با گریه
پسرک لحظه به لحظه حالش بد تر میشد حالت تهوع داشت و معدش میسوخت مادرش لگدی بر پایش زد و به سمت پله ها رفت جلوی پله ها مکث کرد
●سربازا ببرینش زندان جایش در قصر نیست
سرباز ها ناباور به ملکه خیره شدند آنها نصفی از قلبشان متعلق به شاهزاده بود آن پسرک کسی بود که موقع مریضی درمانشان میکرد و موقع ناراحتی دلداری دهندیشان بود آن پسرک دلیل شادی آنها بود ملکه داشت پسرک خود را نابود میکرد
●مگه نشنیدین گفتم روی نحسشو از قصرم بیرون ببرین. عربده
پسرک با جلمه ی مادرش مرد و زنده شد
با بغضی که مانند قُدِه ی سرطانی به گلویش چسبیده بود با صدای مظلومانه ای لب زد
+مادر....من...من .....نمیدونست......
●صدای کثیفت را ببر .عربده
●حالم ازت بهم میخوره
●میبریدش یا همینجا سرشو بزنم .عربده
ملکه رو به سربازان گفت و سربازان ناباور بازو های پسرک را گرفته و بلندش کردند و اورا از قصر خارج کردند داخل حیاط بودند که خدمتکار دختری سمتشان آمد
خدمتکار:سرباز به ایست
سرباز ها به سمت دخترک برگشتند
خدمتکار:ملکه گفتند شاهزاده را به زندان انفرادی کوهان ببرین .با بغض
خدمتکار با بغض رو به روی شاهزاده لب زد شاهزاده لحظه به لحظه حالش به سوی مرگ میرفت لبخند غمگینی زد
خدمتکار:شاهزاده التماستون میکنم تحمل کنین پدرتون بزودی میان و برتون میگردانند
ادامه دارد.......
پارت هدیه🎁
لایک وکامنت یادتون نره خوشملام💜💫
روح نباشین و کامنت بزارید ولایک کنید🤍⛓️
خب قسمت های اصلی داستان شروع شده
- ۱.۶k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط