جادویی به نام عشق

نوبت به ات رسید
ات شمشیرش را از قلاف در آورد و روی صحنه رفت
شروع کرد
او با یک چرخشِ سریع و پُرشیب شروع کرد؛ طوری که لباسِ مخملی‌اش مثلِ دامنِ یک رقصنده در هوا باز شد، اما بلافاصله با یک حرکتِ تند و تیز، تعادلش را به حالتِ رزمی تغییر داد. او شمشیر را نه با خشونت، بلکه با چنان ظرافتی که انگار با ابریری از دود در حرکت است، دورِ بدن خود چرخاند
ات شروع کرد به اجرایِ مجموعه‌ای از ضرباتِ سریع و پشت‌سر‌هم که در عینِ سرعتِ وحشتناک
در اخر شمشیر را به هوا پرت کرد و با ضربه‌ سریع پا شمشیر را با سمت دیوار پرت کرد
شمشیر توی دیوار فرو رفت
ات تعضیمی کرد و شمشیر را در اورد و به سمت جایگاهش کنار تهیونگ رفت
تمام افراد هنوز در شک لطافت و قدرت ات بودند
همهمه بود
یکی می‌گفت
....:زنِ شاهزاده؟ بیشتر شبیه به یه الهه‌ی جنگه که از قصه‌ها اومده!
......:باورم نمی‌شه! اون قدرتِ مچِ دستش… دیدی چطور شمشیر رو توی دیوار فرو کرد
.....:اون دختر وحشتناک زیباست
.....:چقدر شاهزاده زیبا بهش نگاه میکنه

ات پیش تهیونگ نشست
تهیونگ:خیلی زیبا بودی
ات چیزی نگفت و لبخند زد
نمایش ادامه پیدا کرد
تهیونگ: میدونی خیلی قدرتمندی
ات:منظورت چیه
تهیونگ: همه قدرت لرزوندن قلب شاهزاده رو ندارن
ات اروم خندید

حدود 3 ساعت گذشته بود
تهیونگ با بی حوصلگی لب زد
تهیونگ:چرا تموم نمیشه ...خیلی خستم
ات:یکم دیگه تموم میشه
تهیونگ: نظرت چیه ما زود تر بریم
ات:این بی ادبی نیست پیش بقیه
تهیونگ: بی ادبی .....من شاهزاده اریتسیام مگه بخوام همین الان برگردم، کسی جرئت نمی‌کنه حتی یه کلمه بپرسه
ات:اما بازم....
تهیونگ: اما نداره...من میخام برم و با زن عزیزم یه شب اروم رو توی اتاقمون بگذرونم ...یا مجبور میشم یه صحنه‌ی عاشقانه جلویِ همه‌شون اجرا کنم
ات:تهیونگ شیطون ...قبوله
بریم تهیونگ با شنیدن حرف ات خیلی بی صدا از جاش بلند شد و دست ات رو گرفت و به سمت پله ها رفتن از پله ها بالا رفتن و به اتاق خودشون رفتن
اول تهیونگ لباسش رو عوض کرد و رفت خودشو روی تخت انداخت
ات رفت توی اتاق لباس و شروع به عوض کردن لباسش کرد
ات:تهیونگ
تهیونگ: بله
ات: میشه بیایی نمی‌تونم بند لباسم رو باز کنم
تهیونگ: اومدم
تهیونگ رفت پیش ات و شروع کرد به باز مردن بند لباس ات
گره اخری رو که باز کرد لباس از سر شونه های ات کمی سر خورد پایین
تهیونگ اب دهنش را قورت داد و بوسه‌ ریزی پشت کردن ات زد
و بعد ات رو برآید بغل کرد و برد گذاشت روی تخت
ات:چرا اوردیم اینجا داشتم لباس عوض میکرد
تهیونگ: نمیخاد همینطوری بخواب
ات:اما تهیونگگگ
تهیونگ ات رو توی بغلش فرو برد و لب زد
تهیونگ: فقط بخواب تا منم کار ديگه‌ای نکنم
ات چیزی نگفت و خوابید

پرش زمانی به صبح
ات از خاب بیدار شد به ساعت نگاه کرد هنوز تا صبحانه وقت داشت
از بغل تهیونگ بیرون اومد و رفت لباس عوض کرد و بعد کتابش رو برداشت و رفت کنار پنجره نشست
شروع به خوندن کتاب کرد
ناگهان بعد از حدود یک ربع بازو های بزرگی دور کمرش حلقه شد
تهیونگ با صدای خواب‌آلود
تهیونگ:صبح بخیر....همینطوری منو ول کردی و اومدی اینجا کتاب میخونی
ات:اه تهیونگ ولم کن وقت صبحانه ست
تهیونگ: حالا یکم اونا منتظر بمونن مگه چیزی میشه
ات:تهیونگ اذیت نکن دیگه
تهیونگ: تو داری اذیت میکنی ....فقط یکم
ات سعی کرد عادی باشه و دوباره کتاب بخونه اما نمیتونست تمرکز کنه
تهیونگ: کتاب خوندن از دیدن من جذاب تره؟
ات:نه فقط میخاستم قبل صبحانه یه فصل بخونم
تهیونگ با یک حرکتِ ناگهانی، کتاب رو از دست ات گرفت و روی صندلیِ کنار پنجره انداخت. بعد ات رو به سمت خودش چرخوند
تهیونگ: فصلِ کتابت صبر می‌کنه، ولی من نه
تهیونگ خاست لبش رو روی لب ات بزاره که ات دستش را روی لبش گذاشت
ات:تهیونگ. واقعا الان وقتش نیست
تهیونگ: وقتش همیشه دست منه
تهیونگ لب زد و بدونه این که منتظر جواب بمونه بوسه عمیقی رو شروع کرد
بعد از چند مین جدا شدن
تهیونگ پیشونیش رو به پیششونی ات گذاشت و لب زد
تهیونگ: حالا من مهم ترم یا فصل کتاب
ات خنده کوچکی کرد
ات:تو مهم تری
تهیونگ لبخندی زد و دوباره سرش را توی گودی گردن ات فرو کرد
دیدگاه ها (۰)

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

پارت ۱۵ ات خندید و تهیونگ رو بغل کرد ....تهیونگ گفت ...قربون...

چندپارتی جونگ کوک

چندپارتی تهیونگ

رمان: تا وقتی که عاشقت شدم ------ادامه پارت ۲۴

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

پارت ۶جونگ‌کوک مثل یه طوفانِ سیاه از بین سربازها رد می‌شد. ه...

پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۸۸ویو راوی نورا با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط