{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

عشق در دنیای اشتباه پارت ❸❸
زندان قصر سلول روبه رویی یونگی و هانا به میله ها چنگ زدم و تکونشون دادم 🐍ابن در رو وا کنید اشغالا 🐱کی چیکار کنی؟ بری به جندگیت برای پسرا بررسی؟ عا یا بری نقشه برزی چه بلایی سر هانا بیاری🐍ببند دهنت رو! من ملکه ی این کشورم! کشور فرزیر.. تمام مردم! 🐔شاهدخت سوهی معذرت میخوام اما مدرکی به دستمون رسید که مدرک شما در قبال مدیرت و سلطنت کشور غلطه 🐍شما.. از کجا.. 🐔خاطرات پادشاه.. فکر کنم فراموش کردید. به خودم لعنت فرستاد قطعا اعدامم میکنن نشستم رو زمین زندان.. تمومه هرچی فرصت برای هر کاری داشتم.. به باد رفت.. ویو یونگی اره.. همین طوری خودت رو نابود کن سوهی چون من تضمین نمیدم تا پوست تنت رو تبدیل به صندلی نکردم( اونایی که قضیه اون قاضی ایران رو میدونن💀) نگهبان در رو وا کرد و گفت🐔وظیفه دارم شما پادشاه یونگی و خب.. همسر احتمالیتون رو همراهی کنم.. تشریف بیارین سرورم به درمان نیاز دارین هم خودتون.. هم خانم. راست میگفت.. زخم های تنم بدتر شده.. خون ریزی بعضیاشون هنوز قطع نشده هانا رو اروم برابر بغل کردم و بعد از اون وارد اتاق خدم شدم همون اتاق سیاهی که روحش دختریه که فعلا خوابه 🐔سرورم.. اجازه بدین شمارو تا اتاق امپراطور.. 🐱میخوام اول به وضعیت خودم و هانا رسیدگی بشه.. بعد از اون میتونیم به دنبال قضایا رسیدگی کنیم.. 🐔ها بله هرجور راحتید سرورم سرباز از اتاق خارج شد دکتر اومد تو اتاق 🐔سرورم اجاره بدین زخم هاتون رو.. 🐱اول به وضعیت هانا رسیدگی کنید.. دو باره تب کرده و از صبح تا الان سه بار لرز شدید کرد.. اون واجب تره 🐔هرجور شما دستور بدین سرورم. هانا رو معاینه کرد دست راستش رو تو دست خودم قفل کردم.. میتونه خس کنه از نگرانیش دارم دق میکنم..؟ قلبم داره به مغزم فشار میاره و ابن داره عذابم میده.. دکتر گفت🐔سرورم تب ایشون تا چند دقه ی دیگه قطع میشه و در اره وضیعت کماشون.. فقط صبر ازمون بر میاد../عا.. یعنی تمام جونم رو بسپرم دست خدا..منتظر بمونم که بیدار شه؟ یعنی سرنوشت این دختر اینه ؟ 🐱کی.. فکر میکنی کی از کما بیدار میشه ؟، 🐔حداکثر چند ماه دیگه🐱خیلی خب. بیا زخم هام رو ببند.شورع کرد زخم رو پانسمان کردن.. امپراطور شم که چه.. امپراطور بدون ملکه هیچه.. ملکه ی من خوابه.. درست موقعی که من از دلتنگی دارم میمیرم. دارم به پای خدا توی مغزم التماس میکنم تا چشم های اخیر رو وا کنه.. مردمکی که تفاوت چندانی با دریا نداره.. خسته ام.. مغزم.. خاموشه.. تفاوت ها و اتفاقاتی که توی این چند ماه توی زندگی من به وجود اومده.. مصوبش کیه؟.. یه دختر مه کلا تا سینه ی منه.. ولی کل روح و جسم منه.. کل هستی منه ویو یونگی سه روز بعد لباس های تاج داریم رو پوشیدم.. سیاه به رنگ شب.. دارای طرح های زیاد..
دیدگاه ها (۴)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

....پارت دهم.....

پارت ۴: نقطه‌یِ ضعفِ معمارِ سایه‌هاساعت از ۳ صبح گذشته بود. ...

پارت ۲۹ — «حرفی که باید گفته می‌شد»یورا چند ثانیه فقط به سوه...

......پارت نوزدهم......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط