هرکدوم دوست دارید دسبند هیسو در نظر بگیرید
هرکدوم دوست دارید دسبند هیسو در نظر بگیرید
پارت هشتم ✨🐣
در عمارت، سونگمین کم کم از آرامش به نگرانی تبدیل شد. هیسو چند دقیقه ای بود که رفته بود، و سکوت عمارت ناگهان سنگین به نظر می رسید. او به اتاقش رفت، اما خالی بود. قلبش تندتر زد.
"هیسو؟" صدایش را بلند کرد. هیچ پاسخی نبود.
او با عجله از پله ها پایین دوید. "هانول! هیسو رو دیدی؟"
هانول که از کتابخانه بیرون آمد، چهره اش در هم رفت. "نه. مگه بالا نبود؟"
نگرانی به وحشت تبدیل شد. سونگمین به سمت در پشتی دوید. باز بود. او بیرون زد و به خیابان خالی نگاه کرد. تنها چیزی که دید، یک دستبند نازک و نقره ای بود—همان که همیشه به دست هیسو بود—که روی پیاده رو افتاده بود.
سونگمین آن را برداشت، دستش می لرزید. او بدون فکر، تلفنش را درآورد و شماره هیونجین را گرفت.
در استرالیا، هیونجین و فلیکس در حال چیدن جعبه ها در آپارتمان جدیدشان بودند. تلفن هیونجین زنگ خورد.
"سونگمین؟ چیه؟" هیونجین با خنده گفت. "هنوز دلت برایم تنگ شده؟"
صدای سونگمین، سرد و لرزان و پر از هراسی که هیونجین هرگز نشنیده بود، از خط شنیده شد: "هیسو ناپدید شده."
خنده از صورت هیونجین محو شد. "چی؟"
"از در پشتی فرار کرد. ما دستبندش رو اینجا پیدا کردیم. هیونجین... من..." سونگمین صدایش قطع شد. "به اندازه کافی خانواده دیدم. دیگه کافیه. هیسو مهم تره. تو باید برگردی. الان."
هیونجین بدون هیچ سوال دیگری، فقط گفت: "همین الان میآیم." و خط را قطع کرد. نگاهش به فلیکس افتاد که از حال و هوایش فهمیده بود اتفاق بدی افتاده است. "هیسو. مشکل پیش اومده. باید بریم."
در عمارت، هر ثانیه مانند یک عمر می گذشت. هانول، مردی که هرگز ترس به خود راه نمی داد، صورتش خاکستری شده بود. او با دستانی لرزان به شبکه ارتباطی خود زنگ می زد، صدایش خشن و پر از عصبانیت بود: "همه رو بسیج کنید! دخترم رو پیدا کنید!"
سونگمین نمی توانست آرام بگیرد. او مدام به خیابان می رفت و به خیابان خیره می شد. تصویر هیسو با آن لباس نازک، تنها و ترسیده، ذهنش را آزار می داد. او خودش را سرزنش می کرد. چرا بیشتر مراقب نبود؟ چرا اجازه داد عصبانی شود و برود؟
هیسو با دردی تیز و گزنده در قفسه سینه و شکم به هوش آمد. سرش گیج می رفت و نفس کشیدن برایش دردناک بود. او در یک انبار تاریک و نمور بود، دست و پایش با طناب بسته شده بود.
دو مرد در آنجا بودند. یکی از آنها، که رهبر به نظر می رسید، نزدیک شد و موهایش را گرفت و سرش را بالا کشید.
"پدر ثروتمندت باید به زودی تماس بگیره، دختر کوچولو. اگه میخوای زنده بمونی، بهتره براش یه پیام قشنگ ضبط کنی."
هیسو سعی کرد قوی باشد، اما اشک از چشمانش سرازیر شد. "بابام... شما رو پیدا میکنه."
مرد با خنده ای خشن مشتی دیگر به صورتش کوبید. درد شدید باعث شد سرش به عقب بیفتد.
"بابای تو هست که باید نگران ما باشه.
هیونجین و فلیکس با اولین پرواز ممکن برگشته بودند. وقتی وارد عمارت شدند، با صحنه ای از یأس روبرو شدند. هانول پشت میز کارش نشسته بود، صورتش در دستانش پنهان بود. سونگمین کنار پنجره ایستاده بود، چهره اش مانند مجسمه ای از سنگ بود.
هیونجین مستقیم به سمت سونگمین رفت. "هر چیزی؟ هیچ سرنخی نیست؟"
سونگمین فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهش هنوز به خیابان دوخته شده بود. صدایش خفه بود: "همه جا رو گشتم. هیچی."
ناگهان، تلفن هانول زنگ خورد. همه نفسشان در سینه حبس شد. هانول با دستی لرزان آن را برداشت. "بله؟"
صدایی تحقیرآمیز از طرف دیگر خط شنیده شد: "هانول. دخترت پیش ماست. اگر میخوای زنده ببینیش، باید بدهی قدیمیت رو با سودش پس بدی."
هانول مشتش را به میز کوبید. "اگر حتی یه مو از سرش کم بشه، همهتون رو زنده زنده میسوزونم!"
اما مرد فقط خندید و خط را قطع کرد.
سکوت مرگباری برقرار شد. و سپس، سونگمین بود که شکست. او به زانو افتاد و برای اولین بار، اشک از چشمانش سرازیر شد. "باید پیداش کنیم... باید..."
هیونجین جلو رفت و دستش را روی شانه برادرش گذاشت، حالا نوبت او بود که قوی باشد. "پیداش می کنیم، سونگمین. قول میدم. ما دخترتو پیدا می کنیم."
پارت هشتم ✨🐣
در عمارت، سونگمین کم کم از آرامش به نگرانی تبدیل شد. هیسو چند دقیقه ای بود که رفته بود، و سکوت عمارت ناگهان سنگین به نظر می رسید. او به اتاقش رفت، اما خالی بود. قلبش تندتر زد.
"هیسو؟" صدایش را بلند کرد. هیچ پاسخی نبود.
او با عجله از پله ها پایین دوید. "هانول! هیسو رو دیدی؟"
هانول که از کتابخانه بیرون آمد، چهره اش در هم رفت. "نه. مگه بالا نبود؟"
نگرانی به وحشت تبدیل شد. سونگمین به سمت در پشتی دوید. باز بود. او بیرون زد و به خیابان خالی نگاه کرد. تنها چیزی که دید، یک دستبند نازک و نقره ای بود—همان که همیشه به دست هیسو بود—که روی پیاده رو افتاده بود.
سونگمین آن را برداشت، دستش می لرزید. او بدون فکر، تلفنش را درآورد و شماره هیونجین را گرفت.
در استرالیا، هیونجین و فلیکس در حال چیدن جعبه ها در آپارتمان جدیدشان بودند. تلفن هیونجین زنگ خورد.
"سونگمین؟ چیه؟" هیونجین با خنده گفت. "هنوز دلت برایم تنگ شده؟"
صدای سونگمین، سرد و لرزان و پر از هراسی که هیونجین هرگز نشنیده بود، از خط شنیده شد: "هیسو ناپدید شده."
خنده از صورت هیونجین محو شد. "چی؟"
"از در پشتی فرار کرد. ما دستبندش رو اینجا پیدا کردیم. هیونجین... من..." سونگمین صدایش قطع شد. "به اندازه کافی خانواده دیدم. دیگه کافیه. هیسو مهم تره. تو باید برگردی. الان."
هیونجین بدون هیچ سوال دیگری، فقط گفت: "همین الان میآیم." و خط را قطع کرد. نگاهش به فلیکس افتاد که از حال و هوایش فهمیده بود اتفاق بدی افتاده است. "هیسو. مشکل پیش اومده. باید بریم."
در عمارت، هر ثانیه مانند یک عمر می گذشت. هانول، مردی که هرگز ترس به خود راه نمی داد، صورتش خاکستری شده بود. او با دستانی لرزان به شبکه ارتباطی خود زنگ می زد، صدایش خشن و پر از عصبانیت بود: "همه رو بسیج کنید! دخترم رو پیدا کنید!"
سونگمین نمی توانست آرام بگیرد. او مدام به خیابان می رفت و به خیابان خیره می شد. تصویر هیسو با آن لباس نازک، تنها و ترسیده، ذهنش را آزار می داد. او خودش را سرزنش می کرد. چرا بیشتر مراقب نبود؟ چرا اجازه داد عصبانی شود و برود؟
هیسو با دردی تیز و گزنده در قفسه سینه و شکم به هوش آمد. سرش گیج می رفت و نفس کشیدن برایش دردناک بود. او در یک انبار تاریک و نمور بود، دست و پایش با طناب بسته شده بود.
دو مرد در آنجا بودند. یکی از آنها، که رهبر به نظر می رسید، نزدیک شد و موهایش را گرفت و سرش را بالا کشید.
"پدر ثروتمندت باید به زودی تماس بگیره، دختر کوچولو. اگه میخوای زنده بمونی، بهتره براش یه پیام قشنگ ضبط کنی."
هیسو سعی کرد قوی باشد، اما اشک از چشمانش سرازیر شد. "بابام... شما رو پیدا میکنه."
مرد با خنده ای خشن مشتی دیگر به صورتش کوبید. درد شدید باعث شد سرش به عقب بیفتد.
"بابای تو هست که باید نگران ما باشه.
هیونجین و فلیکس با اولین پرواز ممکن برگشته بودند. وقتی وارد عمارت شدند، با صحنه ای از یأس روبرو شدند. هانول پشت میز کارش نشسته بود، صورتش در دستانش پنهان بود. سونگمین کنار پنجره ایستاده بود، چهره اش مانند مجسمه ای از سنگ بود.
هیونجین مستقیم به سمت سونگمین رفت. "هر چیزی؟ هیچ سرنخی نیست؟"
سونگمین فقط سرش را به نشانه منفی تکان داد، نگاهش هنوز به خیابان دوخته شده بود. صدایش خفه بود: "همه جا رو گشتم. هیچی."
ناگهان، تلفن هانول زنگ خورد. همه نفسشان در سینه حبس شد. هانول با دستی لرزان آن را برداشت. "بله؟"
صدایی تحقیرآمیز از طرف دیگر خط شنیده شد: "هانول. دخترت پیش ماست. اگر میخوای زنده ببینیش، باید بدهی قدیمیت رو با سودش پس بدی."
هانول مشتش را به میز کوبید. "اگر حتی یه مو از سرش کم بشه، همهتون رو زنده زنده میسوزونم!"
اما مرد فقط خندید و خط را قطع کرد.
سکوت مرگباری برقرار شد. و سپس، سونگمین بود که شکست. او به زانو افتاد و برای اولین بار، اشک از چشمانش سرازیر شد. "باید پیداش کنیم... باید..."
هیونجین جلو رفت و دستش را روی شانه برادرش گذاشت، حالا نوبت او بود که قوی باشد. "پیداش می کنیم، سونگمین. قول میدم. ما دخترتو پیدا می کنیم."
- ۴.۷k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط