{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- نگاهم می کنی

- نگاهم می کنی
و چشم هایت چقدر خسته اند !
انگار از تماشای منظره ای دور برگشته اند –


نگاه می کنی به من
برفی که بر موهایم باریده
راه تمام آشنایی ها را بسته است
انگشتانم استخوانی تر از آن شده اند
که نوازشی را یادت بیاورند
و تمام این سال ها
آنقدر میان خطوط موازی دفترم
دست به عصا راه رفته ام
که بردن نامت کمر واژه هایم را خواهد شکست


نگاه می کنی به خودت
که پس از سال ها دوباره از دهان زنی بیرون آمده ای
و لرزش لب هایش را انکار می کنی
میان سطرهایش راه می روی
و پاهای بیست و چند سالگی ات را انکار می کنی


واژه ها
دوباره برایت دست تکان می دهند
خاطره ها
مثل آشنایان نزدیکت از تو دور می شوند
و این شعر
برای همیشه حافظه اش را از دست می دهد .
دیدگاه ها (۵)

بــه نــام خـُـدایـــــی که ... دغــدغــه ی از دســـت دادنــ...

سلام صبحتون بخیر *********** باران گریستم و از چشمه غم برآمد...

با سلام خوش امدید ヅ웃 لطفا آزادانه و بدور از هر گونه تعصب نظر...

خانومی تو فیس بوک مطرح کرده وجوابهای دوستانشو شنیده:27 ﺳﺎﻟﻤﻪ...

برادر ناتنی

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۶ چند روز از اعتراف چانگبین و جونگین ...

**پارت سیزدهم: زمزمه‌هایِ عمارت**لیها با قدم‌هایِ تند از دفت...

پارت پنجم: حقیقتی که پنهان مانده بودجونگ‌کوک هنوز برگه را در...

مرد بی رحم

پارت دوم روزها می‌گذشت و اضطراب، مثل ماری دور قلبم می‌پیچید....

#مافیا_عزیز_من#Part۲۳برگشتیم وسط سالن. تو فقط می‌تونستی لرزش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط