{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زود رفتم واسه زن عمو توضیح بدم که یه وخ سو تفاهم نشه

زود رفتم واسه زن عمو توضیح بدم که یه وخ سو تفاهم نشه
- سلام زن عمو این آرتینه آجیش اینجاس
- سلام مهتاب خانوم بله دیده بودمش
زود دویدم سمته مهدی..الهی قربونت بشم داداشه گلم پاشو دیگه...
ببین آجیت نمیتونه اینجوری ببینتت ..مهدی پاشو..
بعده یه عالمه گریه و زاری..انگار دور از جون دور از جونش مرده...
یهو یکی ازروی زمین بلندم کرد..نگاه که کردم دیدم آرتینه..
-مهتاب دیگه گریه نکن..بریم؟
-من داداشمو میخوام...اونیکه همیشه پیشم بود...حالا چرا باید رو تخت باشه..چرابهم دروغ میگید فلج شده..مهدی فلج نیس نیس نیسسسسس
-مهتاب آروم باش آروم باش..باشه باشه مهدی فلج نیس حالا دیگه باید بریم..
آرتین:
بلندش مردم..خودش جون نداشت اصن..
رفتم یه سر به ماتینا زدم..اونم خواب بود..
انگار سره مهتاب داشت گیج میرفت ..ترسیدم بیفته زمین..که بلندش کردم..همه داشتن به ما نگاه میکردن..ولی برام مهم نبود..
سام اومد جلومو گرفت
با تعجب و بلند گفت
-آرتین!!!!
-هوم؟
-چرا مهتابو بغل کردی..چرا چشماش بسته شده؟خوابه؟
-اوووو ..بابا سام نفس بکش چته هولیا...سرش داشت گیج میرفت میترسیدم بفیته زمین..
-ای دروغگو..من تورومیشناسم آرتین..توکه از دخترا خوشت نمیومد..حالا از یه دختر برات مهم باشه..
سام نمیدونست مهتاب خونه ماستو ..امانته ..اگه هم میفهمید دوباره میخواست ببره و بدوزه ..گفتم
-سام هیچی نمیدونی حرف نزن..بخدا حرف نزنی نمیگن لالی..مامانم گفته مراقبش باشم..بعد اگه این چیزیش شه..من سرزنش میشم فهمیدی؟
-اوکی
بردمش روی صندلی..انگار از هوش رفته بود..
رسیدم دمه خونه..
پیاده شدم..نمیدونستم درسته جلوی مامانینا بغلش کنم یا نه...ولی نمیتونمم همینجوری ولش کنم که..
اومدم بلندش کردمو..زود سواره آسانسور شدم...
رفتم درو باز کنم که..مامان یهو درو باز کرد.ـتامنو مهتابو اونجوری دید ..صورتشو چنگ زدو گفت
-اوا خاک توسرم.ـ..آرتین مهتاب چشه..
-مامان ..یه عالمه گریه کرد..سرش داشت گیج میرفت منم گرفتمش انگار از هوش رفت..
-ببرش تو اتاق ببرش...
-باشه...
دره اتاقو باز کردمو بردمش تو اتاق..اومدم بزارمش روی تخت..یهو انگشتش انگشتمو گرفت..تعجب کردم
با صدای گرفته گفت
-نرو...من میترسم
یه قطه اشک از گوشه ی چشمش ریختو دوباره خوابش برد..
واقعا دلم براش میسوخت از چی میترسید ینی...
اون موقع هم دمه بیمارستان ..تنها با سام نرفت
باید کمکمش کنم بفهمم چشه..
از اتاق اومدم بیرون..
ماهان مونده بود روی من..خندم میگرفت از قیافش..باباهم انگار نبود..
داشتیم با مامان حرف میزدیم..
که مامان گفت
-بیچاره این دختر..خیلی دوسش دارم..گناه داره ..الان نمیتونه پیش خانوادش باشه مهدی که ازاون ور ..پدرش هم سکت...
مامان! هیس نگو یه وخ میشنوه ها..هوففف آره
مهتاب:
اینا چی میگفتن ..ینی چی من نمیفهمم..بابام که چیزیش نیس..بابام کجاس بابام کجاس...
من..من..بابام کو..مهدی...بابا
مانتومو پوشیدم..از اتاق رفتم بیرون باید میرفتم خونمون تا بابامو ببینم..پس چرا چرا من میترسیدم..ینی واقعا بابام ..بابام...نه بابام چیزیش نیس
یهو رعنا خانوم با هول پاشدو گفت
-کجا؟...
هیچی نمیفهمیدم..فقط صداهای رعناخانوم با آرتین تو گوشم هی تکرار میشد...
انقدر دویدم دویدم...خداروشکر زیاد راهی نبود خونه ی اونا تا خونه ی ما..
دیگه جونی نداشتم توراه انقدر گریه کرده بودمو دویده بودم...
سرم داشت گیج میرفت ولی بهش بی محلی میکردم داشتم از پله ها میرفتم بالا که ..یهو
....
آرتین:
مامان گفت
-آرتین...خدامرگم بدهه....زود برو دنباله این دختر..یه وخ بلایی سره خودش نیارهههه
-هوف مامان گفتم بهت گفتم نگوووو
زود بلند شدم رفتم..ماشینو برداشتم تا رسیدم به آپارتمانه خونشون ..در باز بود..
از پله ها بالا رفتم داشتم یکی یکی پله هارو میگذروندم..که مهتابو افتاده روی پله ها دیدم..وای خدا..چش شده..
زود بغلش کردمو چن بار زدم روی گونش..ولی چیزی نگفت..صورتش خیس بود
بردمش گذاشتم روی صندلی..
میترسیدم چیزیش شده باشه..
زود بردمش خونه...
مامان رنگش سفید شده بود..
گذاشتیمش روی مبل...
شالشو در آوردم مانتوشو هم درآوردم گرمش نشه...تعجبم این بود که مامان بهم گیر نداد..که پسر زشته و حیا کنو نامحرمه و اینا
مهتاب داشت به هوش میومد..تا بهوش اومد گفت
-بابا...
دوباره داشت گریه میکرد..
ایت دختر حالته روحی روانیه خوبی نداشت...خیلی دوس داشتم کمکش کنم...
اومد پاشه که جونی تو بدنش نبود..
با صدای گرفته و گریه کنون گفت
-بابام کجاس؟..بابام که چیزیش نیس؟..من میخوام برم پیشه بابام..من میخوام برم خونه خودمون..
مامان گفت
-مهتاب عزیزم..بابات چیزیش نیس گلم...
مهتاب یه آب قند خورد..الان بهتر بودو حرفای مارو بهتر درک میکرد...
مامان گفت
-مهتاب جان...آروم باش نترس..پدرت سکته کرده...ولی الان کاملا خوبه...داداشتم داره روش کار میشه ...
دیدگاه ها (۲)

دکترا امید دارن که دوباره مهدی سلامتیه جسمی شو بدست بیاره......

-یاد بگیر...بیا یاد بگیر..زنت باید موهاش دقیقا اینجوری باشه....

نمیخواستم جواب بدم یا باز کنم..که تو آیفون دیدم آرتینه...ناخ...

با عصبانیتو تعجب گفتم-مننننن؟....-آره دیگه..آرتی غش غش خندید...

چند پارتی (درخواستی)

دو پارتی جیهوپ *درخواستی*که یهو از کوشکی صدای نوتیف اومد قبل...

پارت معرفی. نکته : این داستان هیچ شباهتی به واقیت ندارد و. فقط تخیلات نویسنده هست

P⁷The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده ...

"همه چیز از اونجا شروع شد!....🥊🎭🎸"#part_28🍷🎸فقط میدونم که قب...

چند پارتی

فیک تهیونگ مافیایی

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط