{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان در حسرت اغوش تو20

رمان در حسرت اغوش تو20

لبه ی تخت بابا نشستم و به صورتش نگاه کردم ، ماسک اکسیژنی که روی صورتش بود به نظرم ترسناک اومد ... صورتش خیلی شکسته شده بود ... چشماش بسته بود ... حالا که اینجام می فهمم چقدر دوسش دارم
اون پدرمه ... هیچ چیز نمی تونه رو این واقعیت سرپوش بذاره !
اروم گفتم :
« بابا ؟! »
چشمای بابام به سختی باز شدند ... چند لحظه به من خیره موند ... نفساش تندتر شد ...
دستشو تو دستم گرفتم ، نگاهش برق زد و یه قطره اشک از گوشه ی چشمش رو بالش افتاد .
لبخندی زدم و گفتم :
« می دونی چقدر دوست دارم ؟! ... می دونی ؟! »
رد پای اشک رو روی صورتم احساس کردم .
چشماشو بست ، شاید نمی خواد بیشتر از این اشکاشو ببینم !
نمی خوام حرفای دلمو قایم کنم . می خوام بهش بگم که چه احساسی دارم .
« بابا من می ترسیدم که کسی جای منو تو قلبت بگیره ... می ترسیدم دیگه منو دوست نداشته باشی ! ... من منتظرت بودم ... همیشه منتظر بودم .... هر روز به خودم می گفتم که بابام بالاخره میاد ... بابام منو ول نمی کنه ... بابام بهم اعتماد داره ! بابا چرا چشماتو بستی ! مگه تو نبودی که می خواستی منو ببینی ؟ چشماتو باز کن و منو ببین ... ببین که دخترت چقدر فرق کرده ... ببین که دیگه کوچولو نیست ... ببین که عاشق شده ! »
اشکام تمام صورتم رو خیس کرده بودند ... نمی تونستم واضح ببینمش !
با پشت دستم صورتمو پاک کردم . بابام بهم نگاه می کرد . دوباره لبخند زدم .
با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد گفت :
« عروسکم منو می بخشی ؟! ... بابای بدجنستو می بخشی ؟! »
بینیمو بالا کشیدم و گفتم :
« من خیلی وقته که بخشیدمت .... تو بهترین فرصت زندگیمو بهم دادی ، باعث شدی که بتونم چند ماه پیش مردی که با تمام وجودم عاشقشم زندگی کنم ... این چیز کمی نیست ! »
ماسک رو از روی صورتش برداشت و گفت :
« ممنونم دخترم .... ممنون که این پیرمردو بخشیدی ! »
با شیطنت خندیدم و گفتم :
« بابا ... لیزا سلام رسوند ! »
چشمای بابا یهو گرد شد ، با تته پته گفت :
« ..........لیـ.... لیزا ؟! »
« من همه چیزو می دونم بابا .... دوسش داری ؟! »
نگاهشو ازم دزدید و گفت :
«....... پانته آ واقعا خجالت می کشم ، دلم نمی خواد که فکر کنی من هوس بازم و ... »
حرفشو قطع کردم و گفتم :
« بابا من همچین فکری نکردم ... فقط ازت پرسیدم دوسش داری یا نه ! »
با خستگی و ضعف لبخند زد و گفت :
« راستشو بخوای ..... یه حسی شبیه احساسی که به مادرت داشتم رو به لیزا دارم ... »
پس عاشقشه !
نفس عمیقی کشیدم و گفتم :
« با خاله می خوای چی کار کنی ؟! »
چشماشو بست و گفت :
« دیگه حتی نمی خوام ببینمش ! .... خیلی ازش بدم اومده ! »
در اتاق باز شد و پرستار وارد اتاق شد .
« لطفا اجازه بدید بیمار استراحت کنه ... »
بابا با ناراحتی به من نگاه کرد ... صورتش رو نوازش کردم و گفتم :
« باشه الان میرم بیرون ! »
گونشو بوسیدم و از اتاق بیرون اومدم .
اولین چیزی که دیدم زنی بود که پشت به من وایساده بود و داشت با بی بی حرف میزد .
با کنجکاوی بهشون نزدیک شدم ...
بی بی نگاهش به من افتاد . لبخندی زد و چیزی زیر گوش زن زمزمه کرد .
فضولی داره خفم میکنه !
زن با متانتی عجیب به سمتم برگشت .
پاهام به زمین قفل شدند . یه زن نسبتا جوون با پوست سفید و تعداد نسبتا کمی کک و مک که به نظرم دوست داشتنی اومدند ، چشمای سبز کشیده ، بینی و لب مناسب ..... و لبخندی که عمقی برای صمیمیتش نمی تونستم تعیین کنم ! اینا اولین چیزایی بودند که تونستم تو صورت لیزا ببینم ! اونم به صورت من زل زده بود ...
ولی نگاه لیزا با نگاه من خیلی متفاوت بود ، اون به صورت من نگاه نمی کرد به احساسی که تو صورتم بود نگاه می کرد ... تونستم نگرانی رو تو مردمک چشماش ببینم ، می فهمم که نگران عکس العمل منه !
لبخندی زدم . بهش نزدیک شدم ، دستمو به طرفش دراز کردم و گفتم :
« سلام لیزا ، من پانته آم ! »
من یه احمقم ... چرا این طوری خودمو معرفی کردم ؟! باید بهتر از اینا این کارو می کردم ! اااه !
لیزا لبخندی زد و دستمو تو دستش گرفت و با لهجه ی با مزه ای گفت :
« سلام ..... احسان گفته بود که اسمت پانیه ! »
پانی ؟
سرمو خاروندم و گفتم :
« خب این مخفف اسممه ! »
لیزا با تعجب گفت :
« چی ؟! »
حتما معنی مخفف رو نمی دونه !
لبخندمو پررنگ تر کردم و گفتم :
« هیچی .... می تونی به من بگی پانی ! »
« مادر بهم گفت که حال احسان خوبه ! همین طوره ؟! »
« آره ... داره بهتر میشه ! »
بی بی نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و گفت :
« میرم نمازخونه ..... نمازم داره قضا میشه ! »
سری تکون دادم ... لیزا روی صندلی نشست ... یهو چشمم به مهران افتاد که با چشمای گرد شده به من زل زده بود ، چطور متوجهش نشده بودم ؟
« مهران ؟! ... »
چشماشو چرخوند و گفت :
« امممم .... فکر کنم باید برم به نسرین زنگ بز
دیدگاه ها (۴)

پشت نگاه سردت.. 19تهیونگگوشی رو روی تخت گذاشتم و چند لحظه به...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

کپشننننننننننن لطفااا😌🎀عروسک من😈🔞پارت شصت و شش +باشه لبخندی ...

Part8یه لگد محکم به دستگاه بچه سازیش زدم از درد افتاد زمین ا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

dark life = 33

P²

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط