یک سگ زیادی ولگرد

پارت ³³
ویو چیلا
زمان: 4:20 بامداد(همون قبلیه)
مکان: داخل هواپیما
موقعیت هواپیما: در حال پرواز
چیلا: کمک کنیدددددددد دوستم نفس نمیکشههههههههههه!!!!!
مهماندار سریع اومد کنارم و خم شد: منظورتون چیه؟
با گریه گفتم: دوستم نفس نمی‌کشه میگین منظورم چیه؟!
رنگ از صورت مهماندار پرید. زارا رو تکون داد
مهماندار: آقا، آقا، صدای منو می‌شنوید؟؟(هرجا دیدین نوشتم خانم اشتباه لغتیه. تاثیرات این دوتاس که همه ش قاطی میکنم. درواقع هنوز مث پسران)
همونجور زار میزدم که مهماندار گفت
مهماندار: نبض داره! زدده س! آقا؟ آقا؟ لطفا بیدار شید
چیلا: عرررررررررررررررررررررررر
دیگه کم کم همه دورمون جمع شدن
1: چه خبره؟
2: فکر کنم این پسر نفس نمیکشه
3: چی؟ یعنی مرده؟
با شنیدن این حرف بیشتر عر زدم
چیلا: عرررررررررررررررررررررررر یوریییییییییییییییی
4: حتما خیلی نگران دوستشه
5: واقعا ناراحتم براش. خیلی داره اذیت میشه
6: دلم به حال پسره میسوزه
7: جوون هم هست، خیلی زود از این دنیا رفت
با همون صورت گریان چرخیدم سمتشون
چیلا: شماها چجوری توی هواپیما از جاتون بلند شدین؟ برگردین بشینین شپلق میشید هاااااااااااا
1: #_#
2: &_&
3: @_@
4: %_%
5: =_=
6: +_+
7: ×_×
مهماندار: آقا اسم دوستتون چیه؟
چیلا: زار_ چیزه یوری
مهماندار: آقای یوری، آقای یوری، صدای منو می‌شنوید؟(جررررررررررررررررر آقای یوریییی🤣🤣🤣)
چیلا: عرررررررررررررررررررررررر
مهماندار: یوری سان؟ یوری سان؟(میخواستم بازم بنویسم آقای یوری خیلی خز میشد...🗿از آخر شد یوری سان...)
چیلا: عرررررررررررررررررررررررر یوریییییییییییییییی پاشووووووووووووووو منو تنها نذارررررررررررررررررررررررررررررررررر
مهماندار: یوری سان؟ یوری سان؟
چیلا: عرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررر
مهماندار: یوری سان؟
زارا: خررررررررررررررررررررررر پففففففففففففففففففففف خررررررررررررررررررررررر پففففففففففففففففففففف خررررررررررررررررررررررر پففففففففففففففففففففف
..................
........

چیلا: #_#
مهماندار: %_%
ادما: @_@
چیلا: بر ذاتت عوضی룬_룬
ویو چویا
زمان: 4:45 بامداد
مکان: مقر مافیای بندر
موقعیت: والا ندار_ باشه باشه: در حال حرکت به سمت اتاق یوری و آیتو(یجوری نوشتم انگار داره با ماشین حرکت میکنه...)
اصلا احساس خوبی نداشتم. رفتم سمت اتاق اون دوتا اسکل. هرچی نزدیک تر میشدم، دلشوره عجیبی میگرفتم. انگار یه چیزی درست نیست. آه، شاید زیادی حساسم
از پله ها بالا رفتم. اتاقشون طبقه دوم بود. وارد طبقه دوم که شدم، یه چیزی نظرم رو جلب کرد
یه سایه سیاه که داشت میرفت سمت پنجره ته راهرو
چویا(با داد): ایست!!!
صدام رو که شنید دوید سمت پنجره. اما من دست کمی ازش نداشتم
به سمتش دویدم و قبل از اینکه از پنجره بپره یقه ش رو گرفت و کشیدمش عقب. موهبتم رو فعال کردم و جاذبه ش رو افزایش دادم و نقش زمین شد
چویا: تو کی هستی؟ اینجا چیکار داری؟
سایه: اوه، ناکاهارا چویا کنترل کننده جاذبه؛ درسته؟
اخم کردم: تو کی هستی؟
نیشخندی زد: پادشاه گوسفند، مگه نه؟ الان افتادی توی دست مافیای بندر؟ فکر میکردم با هم دشمنین
خم شدم و توی صورتش غریدم: یه بار دیگه میپرسم، تو کی هستی و اینجا چیکار داری؟ کاری نکن مجبور بشم بازم تکرار کنم که اونوقت دیگه وجود نداری تا جواب بدی
نیشش تا بنا گوش باز شد: به نظرت امنیت دوتا معاونتون از هویت من مهم تر نیست؟؟
~~~
تیمام
حمایت؟
#انیمه
#سگ_های_ولگرد_بانگو
#چویا
#یک_سگ_زیادی_ولگرد
دیدگاه ها (۱۲)

رمان سوم پارت بیستم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚.@ویو دازای ی...

Part: 11 ادامه پارت قبل=موری: آکوتاگاوا کون تو تا چند روز...

ابلیس

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

دازای:موری سان من کار رو نمیکنم..نمیخوام برم- و حرفم و سیلی ...

بهار بدون تو

پارت ۴۰

holaaaaaaaa

𝑺𝒕𝒂𝒚 𝒊𝒏 𝒎𝒚 𝒂𝒓𝒎𝒔 𝑷𝒂𝒓𝒕: ...

سلام کیوتا! میخوام ی رمان کوتاه بنویسم. فقط ی چند پارتیه ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط